چهار شنیه, 08.15.2018, 08:39am (GMT)
خانه
در باره ما
RSS
پیوند ها
نقشه سایت
تماس
مرُوری بر رخداد های خونبار سه سده ی اخير خرُاسان ديروز و افغانستان امروز(بخش چهارم) ; " شهر غزنین نه همانست که من دیدم پار" ; فراخوان عمومی بخاطرجلوگیری ازفروش شفاخانه وزیراکبرخان وسایر موسسات عام المنفعه ; اخلاق از منظر ماركسيسم- لنينيسم (كمونيزم علمي) ; پیامدهای فروپاشی اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی
واژه کلیدی»       [جستجوی پیشرفته]
 
فهرست عناوين  
  اخبار
 » اخبار افغانستان
 » اخبار جهان
 » اخبار علمی
  پیام ها و گزارشها
  سیاسی
  ادبی
  تاریخی
  علمی
  زنان
  ویدیو
  نرم افزار
  مقالات از منابع دیگر
  ::| ثت نام در خبرنامه
اسم شما:
ایمیل شما:
 
 
 
اخبار » اخبار افغانستان
 
مرُوری بر رخداد های خونبار سه سده ی اخير خرُاسان ديروز و افغانستان امروز -بخش اول
دوشنبه, 07.23.2018, 07:48pm (GMT)

  عبدالواحد فيضی

مرُوری بر رخداد های خونبار سه سده ی اخير خرُاسان ديروز و افغانستان امروز


از برچيدن بساط اشغالگران کهن تا افتيدن به دام غارتگران نوين!

ويا:از برخاستن ميرويس خان برضد صفویها تا خميدن اشرف غنی در پابوسی امريکايیها

(1709 ـ 2018 )

بخش اول

خيزش غلجايیها در برابر اشغالگران صفوی و شکست آنان توسط نادر افشار خراسانی

الف ـ ظهورحاجی ميرويس خان و پيکار برضد گرگين حاکم دولت فارس درقندهار

     به گواهی تاريخ، زمانی که سلطان حسين ميرزا پادشاه خراسان در سال 1505 ترسايی چشم از جهان فروبست و دولت، مرکزيت و قدرت اداری خود را از دست داد و فئودال های مقتدر محلی و تجزيه طلب از هرگوشه و کنار قد علم کردند و در جدال با همديگر شدند؛ دولت های حريص و توسعه طلب از سمت شمال ـ غرب و شرق دست تجاوز را بر خراسان دراز کرده اين سرزمين را در بخش های شمالی ـ غربی و شرقی بين خود تقسيم و تجزيه نمودند؛ درچنين اوضاع و احوال، نخستين شخصی که از قبيله ی غلجايی برضد حاکميت دولت صفوی فارس (ايران امروزی ) در خراسان آن وقت بپا خاست و بخاطر آزادی سرزمين مألوفش عليه سپاه پرقدرت صفوی و گرگين حاکم خونخوار آن  در قندهار دست به قيام زد،حاجی ميرويس خان فرزند شاه عالم خان، يکی از خان های قبيله ی هوتکی غلجايی بود.

     وی که درمحيط شهری قندهار زاده شد، رشد کرد و درميان مردم از وجاهت و محبوبيت لازم برخوردار بود؛ از اين رو همه خانهای قبايل با او شناخت کامل داشته و ايشان را شخص با اعتبار و همرديف خود می دانستند و بالايش اعتماد می کردند.

     ميرويس خان که ظلم و استبداد اشغالگران دولت صفوی فارس، بويژه گرگين را به چشم می ديد و درگوشت وپوست خود لمس می کرد، می دانست که برای برچيدن بساط حاکميت گرگين که 20 هزار ارتش مجهزرا دراختيار دارد، بسيج عموم مردم، اتحاد سران اقوام و نفوذ دردرون دشمن، امريست ضروری و لازمی. وی بخاطر تحقق اهداف بزرگی که پيش روی داشت با دشمن از در دوستی پيش آمد و با انجام صحبت و دادن مشورت و جمع آوری ماليات ازقبايل سرکش تا آن حدی اعتماد گرگين را بدست آورد که حاکم صفوی در قندهار ميروس را کلانتر شهر قندهار که در آن زمان جايگاه شهردار شهر کندهار را داشت، مقرر نمود؛" اما ميرويس شخص عادی نبود که به اين حيثيت و مقام راضی گردد. به عقيده جمهور مورخين که با او معاصر يا قريب بودند، او مردی خردمند، مدبر و مقاوم و به عزت و آسآيش پشتونها سخت پابند. چون گرگين را که مرد ستمکاری بود و به نظر نفرت می ديد، به تحريک عليه او آغاز نمود و در مرحله اول شکايت نامه ای از طرف بزرگان قوم ترتيب نموده به دست هيأتی به اصفهان فرستاد، اما دوستان گرگين در دربار نگذاشتند که پادشاه به اين شکايت ترتيب اثر بدهد وهيأت مأيوس به قندهار برگشت. گرگين که از قضيه اطلاع حاصل کرده بود ميرويس را از مقام کلانتری معزول ساخت و به اين هم اکتفا ننموده اورا به اصفهان تبعيد کرد تا دستش از قندهار کوتاه گردد.

     ميرويس چون به اصفهان وارد شد دربار ايران[رهبری دولت فارس آنوقت] را درنهايت درجه سفالت و انحطاط يافت.... ارکان دولت او با يکديگر حسادت ورزيده اوقات شان را به دسيسه و توطئه صرف می کردند وفرصت و مجال رسيدگی به امور کشور را نداشتند .... ميرويس پس از مطالعه اوضاع با دسته مخالف گرگين تماس حاصل نموده متنفذترين آنها را با دادن هديه های نفيس و عيب جويی از گرگين و همکاران او، با خود همراه ساخت و به اين صورت به دربار راه يافت. درعين حال سعی کرد تا تخم بدگمانی را نسبت به گرگين که شخص نو مسلمان و غير ايرانی [گرجستانی] بود در دل ها بکارد.»(1)

     ميرويس خان نخست در درون دولت فارس به آن حدی نفوذ و اعتماد کسب کرد که نه تنها خود را از اتهام گرگين و نظارت حکومت نجات داد؛ بلکه در صدد آن شد تا با مساعد نمودن شرايط برای سفر حج بيت الله و تماس با علمای دينی و مذهبی و گرفتن فتوای شرعی دلخواه خويش، مبنی بر قيام عمومی مردم برضد استيلاگران خارجی و حاکم ظالم، مستبد و سفاک آنان (گرگين ) کار را در درون دربار آغازنمايد:

     «ميرويس متيقن شد که حصول آزادی از چنين دستگاه فاسد آسان است، ولی وحدت نظر مردم افغانستان[ خراسان آن وقت] شرط نخستين اقدام است، درحالی که رهبری مردم در دست اقتدار خانهای محلی و ملا هااست، اين خانها قسماً سازشکار با حکام صفوی و قسماً مشغول رقابت و زد وخورد با يکديگر اند و ملا ها نيز مردم را از کشيدن شمشير بروی برادران اسلامی تخدير و تخويف می نماند. پس ميرويس که با روش و منطق خود دربار صفوی و حتا شاه را نسبت به خويش خوش بين و اعتماد الدوله صدراعظم ايران[فارس] را نسبت به طرز اداره گرگين بدبين ساخته بود اجازه ادای فريضه حج [ را] گرفت و به مکه رفت.

     او دراين سفر با اشخاصی که وارد در سياست بودند صحبت هايی نمود و بالآخره به علمای مذهبی  رجوع کرد و بنام مردم مسلمان افغانستان [خراسان] کتباً استفتايی از ايشان بعمل آورد و فتوايی دلخواه بگرفت. او دراين استفتا که هدفش تحريک مردم از نظر مذهب برضد استيلاگران و هم اسکات و اقناع ملاهای قندهار بود، اين دوماده را گنجانيد:

     اول، اگر درادعای فرايض مذهبی يک ملت مسلمان از طرف حکومت اختلالی وارد شود، آيا اين ملت شرعاً حق آن را دارد که خود را با شمشير از تسلط چنين حکومتی آزاد سازد؟

     دوم، اگر خان های قوم از مردم برای يک پادشاه ظالم بيعت گرفته باشند آيا مردم حق دارند که چنين بيعتی را شرعاً فسخ و باطل نمايند؟

     علمای دينی حجاز دربرابر اين هردو سوال، فتوا و جواب مثبت و قاطع نوشتند.»(2)

     برمبنای گزارشاتی که ميرويس خان در مورد گرگين به دربار اصفهان ارائه کرده بود؛ با برگشت دوباره وی به اصفهان؛ آنقدر نظر شاه و اعتمادالدوله به نفع ميرويس خان و به ضرر گرگين تغييرکرده بود که شاه نه تنها منشور کلانتری قندهار را به وی داد؛ بلکه بحيث پادشاه دولت فارس، اورا بصفت رئيس قبايل غلجايی های قندهار نيز تصديق و برسميت شناخت.

     سپس حاجی ميرويس خان با اين دو سند معتبر(فتوای علمای حجار مبنی برمجوز قيام و خلع پاد شاه و آزادی حوزه ی قندهار از سلطه حکام صفوی؛ و اعاده قدرت و صلاحيت مجدد وی بحيث شهردار شهر و رئيس قبيله غلجايی های قندهار) رهسپار ميهن و نجات کشور و مردمش، از زير سلطۀ  صفوی های اشغالگر گردد:

     « ميرويس خان در طول راه قندهار هرجا قبيله و خان و ملائی ديد فرود آمد و صحبت کرد و از فساد دربار ايران [ فارس آن وقت] و لزوم اقدام برای تحصيل آزادی سخن راند و فتوای علمای حجاز را بحيث سند معتبر دينی به ايشان نشان داد. ميرويس خان اتحاد قبايل و ملا و خان را توصيه می کرد و همه را منتظر روز اقدام عمومی در قندهار می ساخت. مردم فراه و سيستان و قندهار اعم از تاجک و هزاره و پشتون و بلوچ همه اورا به صفت رهبر آزادی خواه خود شناختند. وقتی ميرويس به قندهار رسيد با گرگين ظاهر را رعايت می نمود و باطناً با روسای قبايل اعم از ابدالی و غلجايی وغيره در داخل و خارج شهر قندهار مشغول مذاکره و طرح يک قيام عمومی بود.» (3)

        سرانجام با تشکيل جرگه مانچه قندهار، که در آن برعکس جرگه های پيشين؛ رؤسای قبايل ابدالی، غلجايی، تاجيک، هزاره، اوزبيک و بلوچ، بشمول ملاهای متنفذ دينی شرکت داشتند، بر وفق تصاميم آنان مبنی بر کشيدن سپاه دولت فارس و شخص گرگين ازشهر قندهار به بهانه مقابله با رؤسای بلوچ و کاکری های ارغستان که از پرداخت ماليات سرباز زده بودند. حينيکه گرگين بخشی از قطعات نظامی را برای سرکوب آنان گسيل کرده و خودش نيز به ارغستان رفت؛ در چنين وقتی حاجی ميرويس خان با مبارزين مسلح خويش درنيم شب بر گرگين يورش برده اورا با آخرين فرد نظامی اش از پای درانداخت؛ سپس عين اقدام را در قندهار عليه بقايای ارتش صفوی انجام داد و" برای نخستين بار انهدام قطعی دشمن با تشکيل حکومت آزادملی در سال 1709 اعلام شد و تمام دری زبانان [فارسی زبانان] تاجيک و هزاره و ازبک و بلوچ با پشتو زبانان در يک صف واحد در مقابل خارجی قرار گرفتند " (4) ، که در نتيجه ی اين اتحاد باهمی شرکت کنندگان اقوام ذکر شده در جرگه مارجه، به ادامه ی فرمانروايی و حاکميت خونبار گرگين، نماينده ی دولت صفوی فارس در قندهار پايان داده شد و حاجی ميرويس خان هوتک، رئيس جرگه مارجه بحيث زمامدار حکومت مستقل قندهار در جنوب غرب خراسان تجزيه شده، آزادی اين خطه کشورش را اعلام داشت.

حاجی ميرويس خان هوتک، نخستين زمامدار غلجايی دررأس حکومت قندهار

(1709 ـ 1715

     حاجی ميرويس خان که شخصيت مدبر و دارای تفکر سياسی بود، با احراز قدرت و قرارگرفتن در رأس حکومت قندهار، مثل ساير رهبران و زمامداران پسين قبيله غلجايی و درانی، اسير احساسات قبيله گرايی و انحصار قدرت دردست يک قبيله و حذف ساير اقوام نگرديد. وی هرگزشوق لشکر کشی به سرزمين های دور از امکانات دست داشته اش و کشورهای همسايه را نکرد؛ بلکه در گام نخست درصدد اتحاد باهمی همه اقوام و قبايل ساکن در حوزه قندهار؛ تحکيم حاکميت واستقلال مناطق آزاد شده واغفال دشمن قدرتمند غربی سرزمين خراسان، گرديد. زيرا:" طرح حکومتی که بعد ازکشته شدن گرگين درقندهار ريخته شد درواقع هستۀ تشکيل دولت سراسری آينده افغانستان[خراسان آن وقت] بود، ولی در مرحله نخست اين کار مشکلات بسياری در پيش داشت. زيرا هنوزدرولايات غربی افغانستان[خراسان آن وقت] چون سيستان و فراه و هرات و مرو و نيشاپور و مشهد وغيره حکام و سپاه صفوی [دولت فارس] مسلط بود. همچنان درولايات شرقی کشور تسلط و فرماندهی دولت هندوستان تا کابل و غزنی وجود داشت و اين مناطق نفوذ خارجی بين قندهار و ولايات خود مختار شمالی افغانستان[ خراسان آن وقت] سد طويل و عريضی می کشيد. پس ميرويس در صدد تحکيم جای قدم نخستين برآمد و تمام توجهات خود را مصروف قندهار نمود، او سنگينی وظيفه ملی را بخوبی احساس و شرايط اجتماعی محيط را درک می نمود، و خودش که در بين سلاسل قدرت فئودال های قبايل محصور و در سايه اتحاد باهمی آنها قدرت استيلاگران خارجی را درهم شکسته بود، نمی خواست و نمی توانست که دفعتاً دولت متمرکز فئودالی تشکيل کند... معهذا ميرويس که همه را می شناخت با دقت و احتياط رفتار می کرد. او در عوض آنکه عنوان پادشاهی اختيار و حسادت و رقابت خانها را نسبت به خود تحريک و اتفاق قبايل را با قوت جديد الولاده تشکيلات ابتدايی اخلال نمايد، خودش را به حيث رئيس قوم و مساوی الحقوق با ساير روسای محلی معرفی کرد....

     ميرويس مثل سياستمدار ماهری بعد از انجام کارهای ضروری، فوراً نامه ای به عنوان پادشاه هندوستان فرستاده مراتب مخالفت خود را نسبت به دولت صفوی[ فارس] و اعتماد بدوستی دولت هند اظهار نمود و تمام قوای خود را به جانب عمليات ايران[ دولت فارس] متوجه ساخت. زيرا ميرويس می دانست که اين قيام بی جواب از جانب ايران[دولت فارس] نخواهد ماند.»(5)

     علی رغم اين که دربار صفوی فارس، سه بار (مرحله اول در سال 1710 با ده هزار عسکر به قيادت محمد خان والی هرات ـ بار دوم در سال 1711 با سپاه قوی سی هزار نفری به فرماندهی خسروخان گرجی  و بارسوم در سال 1713 با قشون ديگری از کرمان به رهبری محمد زمان خان، غرض اشغال قندهار سوق نمود؛ وليک درهرسه حمله به شکست های مرگبار مواجه گرديد که حتا در حمله ی دوم از جمع 30 هزار لشکر دولت فارس، فقط چند صد تن آن زنده خود را به اصفهان رسانيدند.

      حاجی ميرويس خان، يگانه شخصيت مدبر و هوشمندی درميان قبايل غلجايی و ابدالی بود که بر خلاف شيوه ی عملکرد استبدادی و انحصار طلبانه ی اميران و سلاطين واپسين اين هردو قبيله؛ حفظ استقلال و آزادی ميهنش را در وحدت و اتحاد با تمامی اقوام و قبايل ساکن در کشور می دانست. وی هيچ گاه نام و مقام پادشاهی و سلطنت را بر خويشتن نه پذيرفت. فقط خود را رئيس قوم و برابر با ديگران می دانست؛ اما عمرش کم بود وپيش از اين که وحدت سياسی تمام خاک های خراسان کبير را تأمين نمايد؛ در سال 1715 در سن 41 سالگی چشم از جهان فروبست.

ب ـ برخاستن شاه محمود، دومين زمامدار غلجايی و لشکرکشی به کشور فارس:

( 1725 ـ 1716 )

       گرچه جرگه ی چهل نفری خانهای قندهار، نخست ميرعبدالعزيز برادرميرويس خان را بحيث جانشين او به رياست حکومت قندهار برکشيدند؛ وليک نسبت تأمين ارتباط مخفی وی با دولت صفوی فارس؛ تمام مردم و خان ها، بشمول خاندانش برضد حاکم جديد قيام کردند و مير محمود پسر نزده ساله ميرويس را در سال 1716، بجای او برگزيدند.

       شاه محمود بعد از آن که هجوم نظامی عبدالله خان ابدالی حکمران مقتدر و خود مختار هرات را در سال 1719 در دلارام فراه شکست داد و اسدالله پسر وی را در ميدان جنگ از پادراورد و با بدست آوردن اين پيروزی زودگذر، آتش نيمه خاموش اختلاف های دو قبيله غلجايی و ابدالی را دوباره مشتعل نمود. وی به عوض اين که توجه لازم برای تأمين وحدت سياسی و اداری سراسر قلمرو خراسان آن وقت را، از راه تأمين اتحاد باهمی همه اقوام و قبايل خراسان زمين انجام و کارهای عمرانی و فرهنگی را رويدست گيرد، برعکس دراثر طغيان حرص قدرت و توسعه طلبی به جانب غرب؛ بفکر انهدام دولت صفوی فارس و لشکرکشی بی حاصل و اشغالگرانه در سرزمينهای همسايه ی غربی خويش برامد.

        شاه خون گرم، در سال 1721 به آرزوی فرمانروايی و دست يافتن بر خزاين دولت کنهسال همسايه، با 28 هزار عسکر پشتون و تاجک و ازبک و هزاره ازراه کرمان رو به جانب سرزمينهای فارس نموده و جنگ را با دولت صفوی آغاز کرد. وی در سال 1722 اصفهان پايتخت آن کشور را اشغال نمود و شاه حسين صفوی به شاه محمود هوتکی تسليم شد و تاج تخت سلطنت مقتدر فارس را برسرش نهاد.

      علی رغم اين که مردم فارس از ظلم و ستم شاه حسين به ستوه آمده بودند و در بدو امر خوشحال ديده می شدند؛ وليک همين که دانستند، ورود ارتش کشور بيگانه با جنگ و خون ريزی برسرزمين مألوف شان، حکم اشغالگری را داشته و بيگانه هر قدری خوب هم باشد، باز هم بيگانه تلقی می گردد؛ از اين سبب جنگ ها از اطراف اين کشور بوسيله طهماسب ميرزا پسر شاه حسين آغاز گرديد.

       اين قيام ها تا سال 1724 به حدی بالای روان شاه محمود جوان تأثير منفی برجای گذاشت، که وی نخست يک عده سران دولت پيشين فارس را بدون سببی تيرباران کرد، سپس " بمجرد شنيدن خبر قصد فرار کردن يکی از اولادۀ شاه حسين صفوی، به استثنای خود شاه حسين و دو نفر اطفال صغير او، ساير اولاد اورا بکشت و همينکه شاه حسين را حضوراً بديد، بهوش آمد و از کرده پشيمان شد، مگر سودی نداشت. سرانجام در اثر افسردگی که منجر به فلج او گرديد، در سال 1725، به عمر 28 سالگی، از دنيا درگذشت....

        بعد از مرگ شاه محمود جرگه سران افغانی [ خراسانی ها ] در اصفهان تشکيل شد و به اتفاق آراء ميراشرف سپهسالار[ پسر عم شاه محمود]  بحيث پادشاه منتخب گرديد و سپهسالاری اردو به جنرال مشهور سيدال خان ناصری داده شد، اين شخص بعلاوه آنکه يک افسر ماهر و دلير بود، آدم تحصيل کرده و شاعر در زبان پشتو نيز بود. " ( 6)

ج ـ ظهورشاه اشرف، سومين زمامدار غلجايی و شکست وی توسط نادر افشار

( 1729 ـ 1725 )

     بعد از نشستن شاه اشرف به تخت پادشاهی کشور فارس؛ در قندهار افواهاتی پخش گرديد که شاه محمود از جانب ميراشرف سپهسالار و پسر عم شاه، دربستر مرگ بخون بهای پدرش ميرعبدالعزيز، به قتل رسيده است. با رسيدن اين خبر به مير حسين والی قندهار، وی بدون اين که موضوع را ارزيابی دقيق کرده معلومات موثق بدست آورد؛ زير تأثير تبليغات و افواهات قرارگرفت وميراشرف را دشمن خونی خاندان خود تلقی کرده، خودش را پادشاه مستقل قندهار اعلان کرد و بدين ترتيب انشعاب بزرگ بين خاندان حکمران و اشراف غلجايی در سرزمين پهناور خراسان، بوجود آمد و حکومت غلجايی مستقر درکشور فارس، از حمايت قومی و نظامی ولايت قندهار و ملحقات آن محروم گرديده درحالت تجريد وانزوا قرار گرفت.

     در چنين اوضاع و احوال نامطلوب، شاه اشرف هوتکی، برای حفظ و نگهداشت دولت پادشاهی فارس، با چهار دشمن بزرگ در چهار جبهه ی نبرد قرارداشت:

     اول ـ درجبهه ی داخلی: شاه طهماسب پسر ووليعهد شاه حسين صفوی، بعد از سقوط سلطنت پدر موفق به فرار از اصفهان شده و بخاطر بدست آوردن تاج وتخت سلطنت به دربار دو امپراتوری بزرگ " دولت روسيه " و " دولت ترکيه عثمانی " مراجعه کرده ولايات غربی فارس (همدان ـ ايروان و تبريز) را به دولت عثمانی و شهرهای دربند و باکو را با تمام زمينها و جاهايی مربوطۀ آن درکنار دريای خزر، با ايالات گيلان، مازندران و استرآباد، مانند ملکيت شخصی پدری اش به امپراتور روس متعهد و با امضاء قرارداد، همه مناطق ذکر شده را به آنها واگذار نمود.

     دوم ـ  درجبهه ی غرب: شاه اشرف، که خود را بعنوان پادشاه سرزمين فارس، مکلف به حفظ حاکميت دولتی و تماميت ارضی آن کشور می دانست، ناگزير بود، يا دربرابر اين معامله ی ننگين ايستادگی کرده، بخاطر استرداد مناطق مذکور با هردوامپراتوری داخل پيکار شود ويا اصفهان را به شاه طهماسب تسليم و خود با سپاه تحت امرش به قندهار تسليم گونه برگردد و گزينش هرگونه سرنوشتی را پذيرا شود. وليک وی تقاضای باز پس گيری را بر تسليمی ترجيح داد و در سال1726 سفيری را غرض حل صلح آميز موضوع به نزد دولت عثمانی فرستاد.

     دولت ترکيه عثمانی، نه تنها به پيام دوستانه ی شاه اشرف، مبنی برقطع تجاوز برقلمرو فارس و تخليه ولايات غربی آن وقعی نگذاشت؛ بلکه تخليه اين کشور و تسليمی تاج و تخت را به شاه حسين تقاضا نموده، تهاجم نظامی را با شصت هزارسواره و پياده و هفتاد توپ بزرگ، به فرماندهی احمد پاشا والی بغداد و حسين پاشا والی موصل و جنرال عبدالرحمان به استقامت اصفهان آغاز نمود.

     شاه اشرف که وارد مرحله حساس " مرگ و زندگی " گرديده بود به دفاع برخاست:

     « جنگ آغاز گرديد و حملات برق آسای سواره افغان [ارتش شاه اشرف خراسانی] در طی چند ساعتی آن اردوی بزرگ را درهم شکست، توپ خانه عثمانی پنجاه توپ از دست داد و سواره و پياده 12 هزار کشته در ميدان جنگ گذاشت و فرار کرد. اين شکست بقدری ناگهانی و شديد بود که تمام لوازم و ذخاير و سامان اردوی ترُک جابجا ماند.

     شاه اشرف باوجود چنين فتح بزرگی، تدبير را از دست نداد و بدون اسلحه تمام غنايم جنگی را در عقب اردوی شکست خورده ترک فرستاد و توسط اعزام سفيری بنام اسمعيل در سال 1727 بدولت ترُک پيام داد که ما با ترک ها برادران هم دين هستيم و مال برادران مسلمان برما حرام است، ما احترام خلافت اسلامی را بر خود واجب می شماريم و با برادران ترک جنگ نی، بلکه صلح دائمی می خواهيم. اين روش عجيب و غير مترقبه شاه اشرف فاتح با نمايش عملی که از قدرت نظامی افغانها [خراسانی ها] داده بود چنان تأثيری در سياست دولت ترک نمود، که آنها از دعوی تصاحب اصفهان و دولت ايران [فارس] منصرف شدند و متعاقباً در سال 1728 با اعزام سفيری بنام راشد پاشا دولت هوتکی ايران [مستقر در فارس] را برسميت شناخته پيشنهاد صلح و عقد معاهده نمودند. » (7)

      سوم ـ درجبهه ی شمال: دولت مقتدر روس مطابق معاهده ی ننگين شاه طهماسب، مناطق ويسعی را تصرف نموده بود، شاه اشرف بمنظوراسترداد آن سرزمين ها جنگ را باامپراتوری روس نيز آغاز نمود "در جنگی که درمحل "رود سر" بين قوای سيدال خان و جنرال "ارلوف" واقع شد، قشون افغانی [ارتش شاه اشرف پادشاه فارس] غالب و ارلوف طالب مصالحه گرديد. شاه اشرف باز از در مذاکرات سياسی داخل شد و در سال 1729 با آن دولت معاهده [10ماده يی را که منجر به واپس گيری ولايات مازندران و استرآباد گرديد ] ببست که از سنگينی معاهده شه طهماسب مقدار زيادی کاست." (8)

       چهارم:  شاه اشرف، علی رغم اين که سرزمين های ازدست رفته ی فارس را از تهاجم واشغال دو امپراتوری بزرگ (ترکيه عثمانی و دولت مقتدر روس ) تا حدودی نجات داده وواپس گرفت؛ وليک در جبهه ی داخلی، بعد از ظهور و گسترش فعاليتهای نظامی سردسته ی يک گروهی طغيانگراز سرزمينهای غرب خراسان به نام  نادر افشار، که شاه طهماس صفوی اورا نسبت رشادت و دلاوری و سلحشوری اش، بحيث سپهسالار لشکرخود برگزيده بود؛ با کوهی از مشکلات کمر شکن قرار داشت. زيرا از يکطرف نادر افشاردر سال 1727 ولايت خراسان کنونی و سيستان را با سرنيزه از ملک محمود سيستانی گرفته و در نيشاپورسه هزار مدافع خراسان غربی را کشته بود. همچنين او تا سال 1729 درطی چند جنگ حکومت ابدالی هرات را از صحنه مبارزه نظامی و سياسی خارج کرده؛ از جانب ديگر حکومت ابدالی هرات شرط تسليم شدن به نادر را موکول به سقوط حکومت شاه اشرف در سرزمين فارس گذاشته بود؛ همين گونه حکومت هوتکی قندهار نيز بنابر اطلاع و شايعه ی قتل شاه محمود هوتکی، بوسيله ی شاه اشرف، نی تنها تمام ارتباط قندهار و سرباز گيری شاه اشرف را از ميان اقوام و سرزمين اصلی اش قطع کرده بود؛ بلکه با ذوق و علاقه ی مفرط سقوط حکومت شاه اشرف کاکازاده اش را بدست نادر افشار لحظه شماری می کرد؛ اما کورخوانده بود و نمی دانست که سقوط حکومت شاه اشرف، آغازی برای تهاجم به قندهار واشغال سراسر سرزمين پهناور خراسان تا  آب های گرم هندوستان خواهد بود.

      شاه اشرف که از بدست آوردن کمک و تکميل قوا از قندهار و هرات محروم شده و از هرطرف خود را در محاصره می ديد و پيشروی های نادر افشار روزتا روز ساحه را برايش تنگ ترمی ساخت؛ " برای يک رويه کردن کار شخصاً به غرب افغانستان [خراسان آن وقت] عسکر کشيد و سمنان را محاصره کرد. نادرافشار به عجله از ولايت هرات برگشت و هنوز در بسطام رسيده بود، که سيدال ناصری سپهسالار شباخونی بر سر توپخانه او فرود آورد و بدون گرفتن نتيجه قاطع برگشت. شاه اشرف هم سمنان را ترک کرده و بمقابل نادرشتافت. جنگ طرفين در موضع "مهماندوست" بعمل آمد و حمله آوران افغانی [ارتش شاه اشرف] با شمشير بالای قوای مقابل ريختند، در حالی که توپخانه قوی نادر [ که در تحت امر ده افسر توپچی فرانسوی اداره می شد] افراد مهاجم را مثل برگ می ريخت. درحين جنگ تمام دسته جات نظامی سپاه شاه اشرف که از اهل ايران [ فارس آن وقت ] بودند ، ميدان حرب را ترک گفتند و قشون افغانی [ خراسانی] تنها ماند و دوازده هزار نفر تلفات داد و خطر شکست قطعی پيش آمد. " (9)

    شاه اشرف علی رغم اين که قواي نظامی اش را انسجام مجدد بخشيده به نبرد دوم در ورامين پرداخت؛ اما نادر در جنگهای هرات که به اصول و تاکتيک جنگی خراسانی ها آشنا شده بود، مصمم برآن شد تا با تمرکز و توسل بيشتر به قدرت توپخانه نيرومند خويش که تفوق بزرگی نسبت به توپخانه ضعيف "زنبورک" شاه اشرف، دارد؛ می تواند بردشمن پيروز گردد. سرانجام دراين جنگ نيز آتش توپخانه نادر کار را يکسره کرد و شاه اشرف در جنگ اصفهان نيز با تلفات چهارهزار عسکر پايتخت را رها کرده به شيراز رفت و در آن جا نيز با تعقيب و تهاجم ارتش نادر مواجه شده در واپسين نبرد نامتعادلی که بين طرفين صورت گرفت، آخرين نيروی جنگی وی ازپادرآمدند و شاه اشرف قبل از اسيرشدن خود و خانواده اش، بعد ازصدور دستور کشتن 13 زن مربوط خانواده خود و شاه محمود، فقط با دو زن و 200 جنگجو از شيراز خارج شده، رهسپار سرزمينهای خراسان ( قندهار و بلوچستان ) گرديد. سرانجام وی در" زرد کوه " شورابک قندهار بدست ارتش سوارکار شاه حسين کاکازاده اش به قتل رسيد.

واما، " گرچه شاه اشرف مثل پسر عمش محمود به بيماری صعب الاعلاج مبتلا نبود و روی هم رفته شخص معتدل و معقولی به حساب می رفت؛ اما ذکاء و تدبير و خويشتن داری ميرويس را نداشت. درمورد قتل [خانواده ] شاه حسين صفوی پير و مايوس و ساير بزرگان ايران[ فارس] وی [ شاه محمود ] چنان اشتباهی را مرتکب شد که سقوط افغانان [ حکومت غلجايی مستقر در اصفهان] را درايران[ فارس] تسريع کرد. در مقابل در سياست خارجی مهارت و کفايت زياد بروز داد وبا وصف بی تجرگی دراين زمينه توانست با يک اندازه موفقيت از منافع خودش و کشور ايران[ فارس] در برابر رقبای ورزيده ای چون روسيه و ترکيه عثمانی مدافعه نمايد. درميدان حرب هم سرلشکر شجاع و آگاه جلوه کرد؛ اما تصادفاً وقتی به قدرت رسيد که مردم ايران[ مردم فارس] از بيدادگری سلف او محمود به ستوه آمده عليه افغانها[ حاکميت هوتکی های خراسان] قيام کرده بودند. گذشته از آن با سردار لايقی چون نادر افشار مواجه شد که در فنون جنگی دارای نبوغ و ابتکار بود. معذالک وی اهليت آن را داشت که اين ماجرا را به شکل بهتری به پايان برساند؛ اما عدم همکاری پسر عمش ميرحسين از يکسو و ابداليان هرات از ديگر سو او را از حصول هرگونه امداد از افغانستان [ قندهار و هرات و ساير شهرهای خراسان] محروم ساخت؛ درحالی که برای حريف او از در و ديوار ايران [ فارس آن وقت] کمک می باريد. به اين صورت رقابت های خانوادگی و قبله ای مدت سلطۀ افغانان [هوتکی های خراسان] را در ايران [ فارس]  که در هرحال به دلايل عينی خصوصاً انتقال دادن مرکز دولت به خارج، يک پيش آمد موقت بود، کوتاه تر ساخت و دولت هوتکی بدون آنکه اثر محسوس از خود به جا بگذارد، در آن کشور از ميان رفت." (10)

    بدين ترتيب بساط حکومت قبيله ی غلجايی های خراسان آن وقت که درسال 1721دست به اشغال سرزمين فارس زده بودند؛ در سال 1729 بعد از هشت سال جنگ های خانمانسوز و زندگی برانداز و لشکر کشی اشغال گرانه، با تلفات همه " 28 هزار عسکر پشتون و تاجک و ازبک و هزاره... "، و تلفات دهها هزار افسر و سرباز و مردم بی گناه سرزمين فارس؛ بدون کوچک ترين سودی به نفع توده های هردوطرف و سرزمينهای مألوف شان، پايان يافت.

عرُوج نادرافشار براريکه قدرت درسرزمينهای فارس و خرُاسان تجزيه شده

( 1747 ـ 1738 )

     سرلشکر آزموده ی ميدان جنگ؛ دليرمرد فاتح و درعين زمان، نظامی سنگدل و بیرحمی که سرزمينهای فارس را از تصرف شاه اشرف هوتکی خراسانی آزاد ساخت و اعلام استقلال نمود " نادرقلی پسر امام قلی پوستين دوز از اهالی ابيورد و متولد در 1688 منتسب به قبيله افشار خراسان بود. اين شخص در خانوادۀ بوجود آمد که در عمق توده قرارداشت. او تحصيل کرده و با سواد نبود و بعد از مرگ پدر به پوستين دوزی دوام داد؛ ولی دريکی ازترکتازهای ازبک ماورالنهر[ ماوراء النهر] در خراسان کنونی هنگامی که هژده سال داشت با مادرش يک جا در اسارت ازبک ها درآمد. مادرش در اسارت بمرد و مرگش تازيانه انتباهی بود که در پهلوی تفکرات پسرش کشيده شد. پس نادر از اسارت دشمن فرار کرد و بوطن اصلی خود آمد.

    از اين بعد نادر مرد ماجراجويی بود که از زدن قافله ها هم دريغ نمی کرد؛ اما او که دلير و هوشيار بود هميشه در سرداره ماجراجويان قرارداشت و هم در خدمت فئودال های محلی داخل می شد. وقتی که او درخدمت حاکم ابيورد بود، دارۀ برسر ولايت خراسان افتاد و در جنگ دفاعی که از طرف ملک محمود سيستانی حاکم مستقل خراسان بعمل آمد نادردرشکست ازبک ها يک عامل مهم گرديد. پس همين که حاکم محلی ابيورد بمرد، ملک محمود حکومت ابيورد را به نادر سپرد و او نام گرفت؛ اما ملک محمود بزودی دريافت که نادر نه آن مرديست که هميشه دردام ديگری ماند. لهذا خواست او را از بين بردارد. نادر که چنين ديد فرار کرد و با جمعيت خود به پناه خان کلات رفت.

      در چنين وقتی شاه طهماسب صفوی در صدد تجهيز لشکری برای مقابله با افغانها[ سپاه شاه اشرف هوتکی] برآمده بود و چون آوازه دليری نادر شنيد، اورا برای قبول خدمت نظامی در اردوی خود دعوت نمود. نادر اول خان کلات را بکشت و زنش را بگرفت و جمعيتی قوی بهم رساند و آنگاه به خدمت طهماسب داخل شد. روش نادر قشون طهماسب را بطرف او جلب نمود و محبوب سپاه گرديد و نادر بزودی برضد ملک محمود سپاه آراست و بنام شه طهماسب صفوی در سال 1726 به شهر نيشاپور حمله و فتح نمود. متعاقباً تمام ولايات مشهد و نيشاپور و سيستان را تا سال 1727 از دست ملک محمود بيرون کشيد وهم خودش را بکشت.

     اين فتوحات نادر، اورا بحيث سپهسالار در رأس قشون شاه طهماسب قرارداد و نام او در خراسان و ايران[فارس آن وقت] مشهور گرديد. شاه طهماسب هم چاره نداشت جز آنکه در دست چنين مرد قوی بشکل آله ئی قرارگيرد، زيرا طهماسب فقط شهزاده بود که درمحيط اشرافی يک دربار منحط رشد نموده بود، درحالی که نادر از بين قشر تحتانی توده سرکشيده و باچشيدن گرم وسردروزگارتجارب قيمتداری اندوخته بود وهم نقشه بزرگی درسرداشت."(11)

     نادرهمين که تا سال 1731 حکومت ابدالی را در هرات ازپادرآورد و ولايت فراه را نيز اشغال نمود، آنگاه متوجه سرزمين فارس گرديد و درسال 1732 جنگ را بخاطر واپس گيری مناطق اشغال شده ی فارس توسط دولت عثمانی با آن کشور آغاز نمود و شاه طهماسب را نسبت شکستش درجنگ سال 1730 در برابر قوای عثمانی از سلطنت عزل و خود رهبری اداره دولت پادشاهی فارس را دردست گرفت. وی طی مدت شش سال نه تنها تمام سرزمين های از دست رفته اين کشور را بزور تفنگ از روسها و عثمانی ها پس گرفت؛ بلکه قوی ترين اردوی جنگ ديده ی آن عصر را نيز تشکيل نمود.

 « نادر که از توحيد سياسی ايران [سرزمين فارس] فارغ شد در سال 1736 جرگه بزرگی در صحرای مغان ـ خراسان از مامورين عالی رتبه ملکی و نظامی وفئودال های کشور تشکيل کرده و قضيه انتخاب پادشاه را مطرح ساخت. البته همه خود اورا به سلطنت قبول کردند؛ اما نادر که نقشه مستقلی در نزد خود داشت قبول سلطنت را مشروط بشرايطی نمود که خواهان آن بود. نادر می خواست کشور افغانستان و ايران[ خراسان و فارس] هردو دارای يک اداره و يک دولت مرکزی باشند. اما او که اصلاً خراسانی بود پايتخت اين دولت را نيز در خراسان می خواست؛ پس اصفهان پايتخت ايران [فارس] را طرد کرد و مشهد را انتخاب نمود و جرگه هم پذيرفت. همچنين نادر که مثل اکثريت مردم افغانستان[ خراسان] مذهب حنفی داشت، می خواست اين مذهب در هردو کشور افغانستان و ايران [خراسان و فارس] مذهب واحد و رسمی باشد. زيرا او اختلاف مذهبی بين افغانستان وايران [خراسان و فارس] را مايه خصومت بين طرفين می دانست؛ جرگه اين شرط نادر را نيز پذيرفت و نادر افشار به عنوان " نادرشاه" به پادشاهی اعلان گرديد."(12) سپس مانند شاه محمود هوتکی به فکر اشغال سرزمين های شرق خراسان بزرگ افتيد.

      الف ـ  تهاجم نادر افشار بر حکومت ابدالی های هرات:

به گواهی تاريخ، سرنوشت دردناک حکومت قبيله ی ابدالی ها درهرات، بدتر از سرگذشت غلجايی ها در فارس و قندهار بوده است. زيرا بعد از مرگ ميرويس خان هوتکی، مير عبدالعزيز برادرش آن کفايت، درايت و دور انديشی لازم را نداشت که بتواند مثل ميرويس خان اتحاد داخلی قبايل غلجايی و ابدالی را حفظ کند؛ لذا عبدالله خان رئيس قبيله ابدالی با محمد زمان خان در سال 1716 عازم هرات گرديد و بعد از استقبال و حمايت مردم در سال 1717 به حاکميت صفوی ها درهرات پايان داد و حکومت ملی هرات را اعلام نمود و در سال 1719 تعرض مجدد دولت فارس را پاسخ محکم و دندان شکن داد؛ شاه محمود هوتکی حاکم قندهار با کسب اطلاع از سوقيات نظامی عبدالله خان حاکم هرات بجانب فراه، جنگ را با حکومت نوتأ سيس ابدالی هرات آغاز کرد و به سمت فراه لشکر کشيد. در جنگ سختی که ميان دو جوان پشتون تبار (شاه محمود هوتکی و اسدالله ابدالی) دردلارام فراه صورت گرفت، اسدالله خان سپهسالار لشکر ابدالی های هرات، در ميدان جنگ کشته شد و شاه محمود فاتح گرديد؛ وليک آتش نيمه خاموش دشمنی های سابق قبيله يی ميان غلجايی ها و ابدالی های قوم پشتون دوباره مشتعل گرديد که در نتايج واپسين، هردو را از اريکه قدرت بزير انداخت:

      « جنگ دلارام و کشته شدن اسدالله خان استقرار حکومت ابدالی هرات را برهم زد؛ عبدالله خان پير از مرگ پسر جوان و کاری خود دل شکسته گرديد. عبدالغنی الکوزايی عضو مهم جرگه هرات تحريک نمود تا عبدالله خان مستعفی گردد و زمان خان ابدالی (پدر احمدشاه ابدالی) برياست حکومت منتخب شود. زمان خان بعد از گرفتن اقتدار با احساس رقابت فيودالی و عنعنه وی مردی چون عبدالله خان را محبوس نمود و در زندانش مسموم کرد؛ از اين بعد بود که خصومت های شخصی در حکومتهای نواحداث ابدالی هرات بيشتر شدت کرد و رياست حکومت از دستی بدستی در گردش افتاد....

     در چنين وقتی که دولت صفوی ايران [ فارس آن وقت ] از کشته شدن اسدالله و محبوسی عبدالله خان و دشمنی قندهار با هرات مطلع شده بود، مجدداً به شوق تسخير هرات قشونی سوق نمود.... زمان خان ( 1719 ـ 1722) مجبور بود مدتی بکوشد تا تزلزلی را که بعد از مرگ اسدالله و عبدالله خان در داخل حکومت رخ داده بود به مدارا با جرگه و فيودال ها ترميم نمايد؛ اما زمان خان در سال سوم رياست خود بمرد....» (13)

      بعد از مرگ زمان خان جرگه هرات نخست محمد خان پسرعبدالله خان را (از سال 1722 تا 1723) و به تعقيب آن ذوالفقار خان پسر زمان خان را (از سال 1724 تا 1725)؛ به ادامه آن الله يار خان پسر ديگرعبدالله خان را (از سال 1725 تا 1729)؛ همينگونه ذوالفقار خان را ( از سال 1729 تا 1731) برای بار دوم برياست حکومت هرات انتخاب نمود؛اما وی  دراثر اختلافات و دودستگی ميان طرفداران وی و الله يارخان وجنگهای طولانی با نادر افشار که احساس خستگی می نمود؛ جرگه را داير و اظهارداشت که هر تصميمی را که جرگه بگيرد قبول دارد. ازاين که در جرگه طرفداران الله يارخان اکثريت داشتند؛ جرگه فيصله نمود که ذوالفقار خان از رياست کنار رود و حکومت به الله يار خان که اکنون در اردوی نادر است بگذارد. ذوالفقار خان تصميم جرگه را پذيرفت و هيأت نزد نادر افشار رفته تقاضای فرستادن الله يارخان را به حکومت هرات خواستارشد. نادر افشار که از جنگ خسته شده بود، خواست هيأت را پذيرفته الله يارخان را بحيث حاکم تحت امر خويش در هرات برسميت شناخت و اورابه هرات فرستاد. بدين ترتيب درسال 1731 الله يار خان مجدداً برياست حکومت هرات برکشيده شد که در نتيجه اين معامله گری ها واختلافات قبيله يی و رقابت بر سر تقسيم قدرت و فرمانروايی برمردم زحمتکش هرات، سرانجام حکومت ابدالی های هرات اين گونه بدست نادر افشار سقوط نمود:

      « در هرحال بعد از آنکه الله يار خان در سال 1731 بار ديگر خودش را رئيس حکومت هرات ديد علی رغم انتظار دشمن دروازه های شهر را ببست و ادامه جنگ را با دشمن اعلام نمود... اما در داخل شهر ديگر زندگی ناممکن گرديده بود و گرسنگی مردم شهر و سپاه و اسپان رساله را از کار انداخته بود.

        اين وقت جرگه هرات و رهبران نظامی درک کردند که هرات تنهاست و از هر طرفی اميد کمک خطاست؛ اينان به چشم می ديدند که اغراض سرکردگان و توليد نفاق قبيلوی چگونه قوت مردم را پاشان و آزادی شان را محکوم به زوال می نمايد. شاه اشرف در ايران [ فارس آن وقت] و ملک محمود در سيستان و خراسان بهمين علت از پا درآمدند و اينک هرات امروز و قندهار فردا بهمين روز خواهند افتاد در حالی که خود مردم از هيچ گونه فداکاری قهرمانانه در برابر قوای استيلاگر دريغ ننمودند ؛ پس جرگه هيأتی نزد نادر فرستاده تسليم هرات را عرضه کرد. نادر هم قبول کرد که متعرض الله يارخان نگردد و بگذارد هرکجا بخواهد برود. اين است که الله يارخان به اسفزار رفت و از آنجا به فراه و باز به قندهار کشيد. اما هنوز آتش خصومت قبيلوی فروزان بود؛ شاه حسين هوتکی ذوالفقارخان را محبوس کرد و الله يارخان را گذاشت که از وطن خويش برآيد و در ملتان رود و در آنجا ناپديد گردد. » (14)

     ب تعرض بر حکومت غلجايی قندهار:

      پس از فراغت از اين امور نادرشاه به عزم فتح هندوستان که به وفور طلا و جواهرات معروف بود برآمد و مانند تمام فاتحين در صدد آن شد که اولاً به قندهار و کابل دست يابد . همان بود که در سال 1736 با اردوی نيرومندی که تعداد آن هشتاد هزار نفر تعيين و بيشتر مرکب از سواره نظام از جمله يکدسته سواران ابدالی بود، از راه سيستان به سوی قندهار حرکت نمود. شاه حسين هوتکی برای مقابله آماده گرديد، اما چون قوای او با نادر قابل مقايسه نبود، از جنگ ميدانی احتراز جسته تصميم گرفت تا در حصار محکم قندهار [سنگر گرفته]، به مقابله بپردازد. » (15)

        تعرض نادرشاه افشار و مدافعه شاه حسين هوتکی در اطراف شهر قندهار ده ماه طول کشيد؛ وليک همين که تعرض پيهم فرماندهان ارتش شاه حسين از جمله سيدال خان ناصری وديگران کارگر نيفتيد و سيدال خان با محمود پسر شاه حسين اسير شدند؛ دسته ديگری از قوای نادر بلوچ ها را شکست داد؛ همزمان با آن قوای ديگر وی که بعد از هرات به سمت بلخ و اندخوی فرستاده شده بود، شهرهای مذکور را متصرف و بخشهای بزرگی از خراسان در اشغال نادرشاه قرار گرفت؛ در قندهار نيز يک تن از همکاران شاه حسين به نام اشرف سلطان از شهر فرار کرده به اردوی نادر تسليم شد؛ قلعه های بزرگ نظامی اطراف قندهار، يکی پی ديگر سقوط کردند؛ کوه چهل زينه که سپر بزرگ برای شهر قندهار بود بدست دشمن افتاد؛ شاه حسين نيز از دوام مدافعه مأيوس گرديد و با فرستادن زينب خواهرش نزد نادرشاه بعنوان تسليم شدن بدون قيد و شرط، زندگی در تبعيد را در مازندران فارس نسبت به مرگ با وقار مانند شاه اشرف، ترجيع داد و بدين ترتيب با سقوط قندهار، دولت غلجايی ها که درسال 1709 ميلادی توسط حاجی ميرويس خان هوتکی پايه گذاری شده بود، درسال 1738، پس از 30 سال، دوام حاکميت و اقتدارش بدست نادر افشار، به پايان رسيد و شاه حسين هوتکی تسليم شد:

      « نادر شاه امر کرد که شاه حسين را با خاندان او در مازندران بردند و در آن جا اورا در همين سال مسموم نمودند. از آن بعد نادر که از قوای غلجايی در انديشه بود عدۀ بزرگی از آنان را بطرف غرب افغانستان [ خراسان آن وقت] براند و در عوض ايشان ابدالی هارا که از طرف دولت صفوی بغرب رانده شده بودند بخواست و اراضی غلجايی ها را در قندهار و بُست و زمين داور به ايشان داد و به اين صورت آتش خصومت بين قبايل ابدالی وغلجايی بسختی مشتعل گرديد.... بدترين کار نادر شاه در افغانستان [ خراسان آنوقت ] تخريب و انهدام شهر مشهور قندهار است که بعد از فتح در طی هفته ها آن را با خاک يکسان ساخت و يگانه مرکز صنعت و پيشه وری و فرهنگ اين ولايت را از بين برد، در حالی که شاه محمود و شاه اشرف در جنگ های ايران [ فارس آن وقت]، هيچ يک از شهر و قصبه ئی را معدوم ننموده بودند. » ( 16)

    نادر بعد از تصرف مناطق مربوط به هرات و قندهار و تصرف مناطق شمال خراسان از مرو تا بلخ توسط رضا قلی پسرش درسال 1738 ، آنگاه از قندهار به مقصد مناطق شرق و بويژه سرزمين افسانه يی هندوستان، عازم کابلستان و دهلی گرديد." دراين هنگام شخصی به نام نصيرخان از طرف دولت بابری صوبه دار کابل و پيشاور بود. وی چون از نابسامانی دربار اطلاع داشت بعد از يک مقابله مختصر شهر و بالاحصار کابل را ترک گفته رهسپار پيشاور گرديد.

     پس از فتح کابل نادرشاه به جلال آباد رفت و چون نصيرخان به اتفاق قبايل پشتون راه خيبررا مسدود ساخته بود از طريق دره بازار خود را درعلی مسجد به عقب او رسانده قوای نصير خان را متفرق و خودش را دستگير ساخت. بعد ازآن از طريق پيشاور و لاهور به سوی دهلی پيش رفت و قوای هند را در جنگ کرتال منهدم ساخته به دهلی وارد شد و به شرحی که معروف است آن را به باد چپاول و غارت گرفت و بر خزاين هنگفت بازماندگان بابر ازجمله الماس معروف کوه نور دست يافت....

     نادرشاه پس از فتح دهلی معاهده ای با محمد شاه امپراتور مغلی عقد نمود که به موجب آن اراضی واقع در شمال غرب رود سند که به قول استرآبادی هميشه جزء خراسان محسوب   می شد به ايران[ فارس آن وقت] تعلق گرفت.

     بعد از آن وی به کابل مراجعت نمود ويک تعداد از افراد قبايل پشتون را که در مسير حرکت او قرارداشتند در اردويش داخل نمود و قسمت بيشتر آنان را به هرات و مشهد فرستاد. از کابل نادرشاه برای تنبه خدايارخان حاکم سند به راه کرُم و ديره جات به آن سمت لشکر کشيد و دربازگشت از طريق دره بولان به قندهار آمده در سال 1740 از آنجا به ايران[ مشهد پايتخت خراسان پهناور آن روزگار] برگشت.

     دراين وقت نادرشاه برخطه وسيعی دست داشت که علاوه بر ايران و افغانستان و بلوچستان کنونی[ سرزمين های فارس و خراسان کبير]، يک قسمت قفقاز و ترکستان را نيز دربر می گرفت؛ اما وی نتوانست صفات ممتازی را که درموقع تأسيس اين امپراتوری وسيع به کار برده بود در اداره آن به اثبات برساند.

     اساساً او مرد شکاک و بدگمان بود. به مرورزمان و در اثر کشف دسايس خورد[خُرد] و بزرگی که عليه او صورت می گرفت و وقوع آن درآن شرايط امری طبعی بود، روز به روز شدت می يافت زندگی را برهمه بويژه اطرافيانش تلخ ساخت و در نتيجه درصدد آن برآمدند که اورا ازبين ببرند و يک شب درحالی که نادر در مقام خبوشان در خراسان اردو زده بود، يکعده از بزرگان لشکر[افسران قزلباش و افشار در سال 1747 ] به خيمه او داخل شده به حيات و سلطنتش خاتمه دادند. شاعری دراين باره گفته است:

سرِشب سرِ قتل و تاراج داشت  ــــــ  سحرگه نه تن سر نه سر تاج داشت

به يک گردش چرخ نيلوفری   ــــــ    نه نادر به جا ماند و نه نادری." (17)

      نتيجه گيری:

     از آنچه تا ايندم گفته آمد؛ سير حوادث و رخدادهای سده ی هژدهم ترسايی ميهن مان، بيانگر اين واقعيت است، که مردم رنجديده و آزاديخواه سرزمين خراسان پرفروغ ديروز و افغانستان پرآشوب امروز، همواره در درازای زمان و پويه ی تاريخ، در زير بار کمرشکن جنگ های خانمانسوز فرمانروايان مستبد و توسعه طلب آزمند داخلی و خارجی؛ ستم و استثمار بیرحمانه ی فئودال ها و اربابان بی رحم محلی؛ افسونگری های قدرت طلبانه ی روحانيون منفعت پرست مذهبی؛ رقابت های جنگ افروزانه ی سران قبايل مربوط به برادران پشتون (بويژه ابدالی ها وغلجايی ها) که منجر به تجاوز و اشغال سرزمينهای همسايه و کشور خود مان گرديد؛ افزون برآن در زير بار فقر جانکاه وعقب ماندگی اقتصادی واجتماعی قرون وسطايی؛ خُرد وخمير شده اند، که بجز رنج و بدبختی، وحشت و تباهی، بربريت وسيه روزی، چيز ديگری را نصيب نگرديده، از راه رشد وپيشرفت اقتصادی ـ اجتماعی، روند ترقی و بهروزی و همسويی با کاروان تکامل جامعه ی انسانی به فرسخ ها عقب ماندند.

     به گونه ی مثال: علی رغم اين که ميرويس خان هوتکی غلجايی در سال 1709 با برچيدن بساط حاکميت صفوی های فارس در قندهار، حکومت مستقل ملی را اعلام و سنگ بنای تشکيل دولت سراسری را در بخشی از قلب پرتپش آسيا گذاشت؛ اما پيش از آن که حکومت های مناطق شرقی ـ شمال شرقی و شمال غربی (کابل ـ قطغن ـ بلخ ـ هرات) را با قندهار مدغم و حکومت سراسری ملی را در سرزمين پهناور خراسان تشکيل نمايد، عمرش برای انجام اين امر بزرگ وفا نکرد و درسن 41 سالگی چشم از جهان فروبست؛ وليک شاه محمود پسرش عوض انجام اين رسالت بزرگ ميهنی و برقراری مناسبات کاری و سازنده با حکومت های محلی ذکر شده، بار نخست هوس جنگ را با حکومت مستقل محلی ابدالی های هرات به دل جا داد و با کشتن اسدالله پسر عبدالله خان حاکم هرات تخم دشمنی دائمی دو قبيله ی غلجايی و ابدالی را زرع نمود؛ سپس اشتياق حکمروايی بر سرزمين پهناور و معمورفارس را به دل راه داد ودر سال 1721 با 28 هزار عسکر پشتون و تاجک و ازبک و هزاره بجانب اصفهان لشکر کشی نموده يک سرزمين بيگانه را بزور شمشير در تحت سيطره و اشغال خويش قرارداد. اين اقدام وی جز بذر خصومت ميان حکومت های دو سرزمين همسايه و ريختن خون جوانان هردو مملکت و مردم بی گناه ملکی و تاراج گری ها؛ هيچ گونه منفعت ديگری را برای بهبود زندگی شهروندان آنها و حکومت های نو تأسيس قندهار و هرات و تشکيل دولت سراسری درخطه ی باستانی خراسان مستعد به تکامل وآزادی، درقبال نداشت.

     شاه اشرف پسرکاکا و جانشين شاه محمود با اين که دربرابر متجاوزين روس وعثمانی ها خوب درخشيد و ازسرزمينی را که اشغال کرده بودند، دفاع قهرمانانه نمود؛ وليک در زمينه تأمين ارتباط با حکومتهای قندهار و هرات که هردو با کشور فارس تحت سلطه اش، دين ـ آئين ـ زبان ـ فرهنگ و مرزهای مشترک داشتند، کوتاه آمد و نتوانست تا با شاه حسين کاکازاده خود و عبدالله خان ابدالی هم کيش و همزبان خويش مناسبات نيک و دوستانه را برقرار نمايد. درنتيجه ی خصومت اين سه حاکم پشتون تبار خراسانی، نی تنها نادرافشار به حاکميت و فرمانروايی غلجايی ها وابدالی ها درسرزمين های فارس و سپس درهرات و قندهار خراسان پايان بخشيد و هر يکی را از پی ديگری ازهستی قدرت و حاکميت ساقط نمود؛ بلکه دست به اشغال بالمثل سراسر قلمرو خراسان زد و مزيد بر تلفات مردم ملکی و تاراج شهرها و دارايی مردم، در گام نخست قشون نظامی مجموعه خراسانی ها را که حدود يک صد هزار تن رزمجوی جوان ميهن مان را تشکيل می داند، همه را از دم تيغ تير نمود و بدين ترتيب سوگمندانه مردم ما قربانی خود خواهی ها؛ هوس رانی ها و خصومتهای قبيله گرايی آزمندانه  برادران غلجايی وابدالی( درانی) شدند و خراسان درحال تپش آن روزگار برای مدت 10سال (از 1738 الی سال 1747) تا ظهور احمد شاه درانی، با سرزمين های فارس يک جا درتحت فرمانروايی نادرشاه سفاک، جنگ افروز و شرارت پيشه و جاه طلب قرار گرفت.

     نادر شاه افشار در دوران اقتدار و فرمانروايی ده ساله اش، در سرزمينهای فارس و خراسان آن وقت، آن گونه که در اين نگارش ذکرشد، کار و فعاليتهايی را از خود به حافظه تاريخ سپرده که نمی توان ازذکر هر يک آن چشم پوشيد.

او پس از استرداد و آزادی سرزمينهای فارس از حاکميت شاه اشرف هوتکی و اشغال هرات و فراه خراسان از حکام ابدالی، متوجه تجاوز اشغالگرانه دولت های ترکيه عثمانی و روسيه شد و از سال 1732 تا سال 1735 تمام ولايات از دست رفته فارس (ايران امروزی) را بشمول عراق و آذربايجان ، ارمنستان و گرجستان... را از عثمانی ها پس گرفت و شاه طهماسب را که طبق معاهده وطن فروشانه ای مناطق گنجه و تفايس و ايروان و نخجوان و شماخه و داغستان را به دولت عثمانی واگذارشده بود، بحيث شاه ميهن فروش و خائن از سلطنت خلع نمود. سپس وی در سال های 1732 تا 1735 با تماسهای دوامدار بازدارنده با دولت روس، دو معاهده تاريخ ساز را با آن کشور امضآء نمود که درنتيجه آن دست دولت روس را از کشور فارس کوتاه کرده ولايات ساحلی دريای خزر و باکو و دربند را بدون جنگ و خونريزی از تصرف آن کشور کشيده به سرزمين فارس مسترد و مدغم نمود.

     همينگونه نادر افشار پايتخت دولت فارس را از اصفهان به مشهد مرکزخراسان انتقال داد.

     به همين منوال وی به ادامه آزادی کشور فارس و يورش به سرزمين های خراسان، درسال 1738 قندهار را از حکومت غلجايی و غزنی و کابل و جلال آباد و پيشاور را از حکام دست نشانده ی دولت بابری هندوستان و ولايات شمال خراسان را توسط رضاقلی پسرش از دست حکام داخلی وابسته به دولت شيبانی ها، متصرف و به اين صورت خراسان تاريخی به علاوه کشور فارس در حيطه و تصرف نادرشاه افشار درآمد.

نادر شاه پس از تصرف مناطق ذکر شده به عزم فتح هند و بدست آوردن غنايم طلا و جواهرات آن، از طريق پيشادر و لاهور وارد دهلی شد و آن شهر را چپاول و غارت نمود و برخزاين هنگفت باز ماندگان بابر، از جمله الماس کوه نور دست يافت. او در دوران زمامداری و لشکر کشی هايش،از جوانان رزمنده ی اين کشورها درسرکوب مخالفين درداخل قلمرو خود آنان و همچنان در ميدانهای جنگ برای اشغال سرزمين های مجاور تا تصرف هندوستان استفاده ی ابزاری سياسی و نظامی توسعه طلبانه و منفعت پرستانه نمود، تا سرانجام ختم زندگی خويش را بقول زنده ياد غبار، اين گونه بدست خود رقم زد:

     « او[ نادرشاه افشار] که قبلاً در امور نظامی تکيه بيشتر بر ترکان ايران [ فارس آن وقت] داشت از اين بعد بر قوای افغانی [ بر ارتش پشتون تبار خراسان] اعتماد بيشتر نمود و خواست که با جلب همکاری آنها درهند و توران بتازد، لذا از خصومت با اينها دست کشيد وعبدالغنی خان الکوزايی را برکشيد و بعنوان رئيس قبايل ابدالی شناخت؛ نادر توسط اين شخص جاه طلب توانست بزودی يک فرقه دوازده هزار نفری از ابدالی ها تشکيل کند و همچنين نادر بعد از فتح قندهار با آنکه دولت غلجايی را خاصمانه ازبين برده و قسماً غلجايی ها را مجبور به انتقال بطرف غرب کرد وحتا اراضی شان را نيز بعضاً به ابدالی ها داد معهذا با ايشان ازراه مصالحت و مدارا داخل شده يک قطعه نظامی چهارهزار نفری را ازآنان تشکيل کرد و نورمحمد خان غلجايی ملقب به " ميرافغان " را قوماندان قشون افغانی مقرر نمود.

     نادر با همين قوت ابدالی وغلجايی در فتوحات [ اشغال ] هند و ماوراء النهر وهم درجنگ های دولت عثمانی و داغستان پيش رفت؛ چنانيکه اينها " سرخای خان لکزی" را با سپاهش در داغستان کوفتند ودر جنگ بغداد عامل مؤثر شکست قشون عثمانی گرديدند....

     نادر در برابر تمام اين حادثات از شدت عمل کار می گرفت. او از يکطرف در خارج بارديگر با دولت عثمانی درآويخت و غالب شد و از طرف ديگر در داخل شورشهای مردم را با قساوت و خونريزی خاموش نمود؛ او در اين کار بسيار افراط کرد و مردمان بيگناه شهری و اطراف را بکشت؛ مردم کرمان را قتل عام کرد و در مشهد کله منارها بساخت. پس نفير از مرد و زن برخاست واين وقايع اعصاب نادر را درهم شکست و ازحالت طبيعی خارج ساخت تا جاييکه پسر و وليعهد خود رضاقلی را به اندک اشتباه کورکرد وبعد از پشيمانی برای تسکين اضطراب خود تمام رجالی را که در روز کور کردن پسرش حضور داشتند و به شفاعت بر نخاسته بودند از تيغ کشيد.

     ازاين بعد نادرشاه مثل شاه محمود هوتکی تا وقتی که کشته می شد دريک غليان وهيجان عصبی بسر ميبرد؛ حتی در اواخر خواست تمام افسران قزلباش و فيودالهای درباری خود را بکشد و هم اين کار را بدست افسران اردوی افغانی انجام دهد؛ ولی افسران قزلباش و افشار در کمين بودند...؛ اينها در شبی که نادر در فتح آباد خبوشان ( قوچان) اتراق کرده بود اورا بکشتند ( 1747) و بنۀ او را تاراج کردند. ولی قشون افغانی و ازبکی حرم اورا از دستبرد شبانۀ افسران ايرانی [فارس] محافظه کردند و حرم نادرشاه دربرابراين حمايت، الماس کوه نوررا [که نادر در اشغال هندوستان و تاراج شهردهلی بشمول چندين مليون طلا و نقود و جواهر واشيای قيمتی چپاول نموده وآن کشور را بعد از58 روز اشغال، دوباره به محمد شاه پادشاه بی کفايت هند تسليم کرده بود] به قوماندان قطعات ابدالی و ازبک احمد خان ابدالی      (بعدها احمد شاه) اهداء نمود.» (18)

                                    پايان بخش اول

    برداشتها :

1 ـ افغانستان در پنج قرن اخير، مؤلف ميرمحمد صديق فرهنگ، ج اول صص 72 ـ 73

2 ـ افغانستان در مسير تاريخ، مؤلف ميرغلام محمد غبار، جلد اول صفحه های 318 ـ 319

3 ـ همان اثر و منبع، ص 319

4 ـ همان کتاب و منبع ـ ص 320

5 ـ همان اثر و کتاب ـ صص 320 ـ 321

6 ـ همان کتاب و منبع ـ ص 327

7 ـ همان کتاب و منبع ـ ص 330

 8ـ همان کتاب و منبع ـ ص 331

9 ـ همان کتاب و منبع ـ ص 333

10 ـ  افغانستان در پنج قرن اخير، مؤلف مير محمد صديق فرهنگ، ج اول، ص 99

 11 ـ افغانستان در مسيرتاريخ، مؤلف مير غلام محمد غبار، ج. 1 ، ص 349

12 ـ همان کتاب ص 350 .

13 ـ همان کتاب و منبع ـ صص 341 ـ 340

14 ـ همان کتاب و منبع ـ صص 347 ـ 346

15 ـ افغانستان در پنج قرن اخير ،  مير محمد صديق فرهنگ ـ ج 1 ـ ص 101

 16 ـ افغانستان در مسيرتاريخ ، مولف مير غلام محمد غبار ج 1ـ ص 337

17ـ افغانستان در پنج قرن اخير، مؤلف ميرمحمد صديق فرهنگ،ج. ا، صص 106ـ 108

18 ـ همان کتاب و منبع ـ صص 353 ـ 347. 

مسوولیت مطالب نشر شده در سپیده دم به دوش نویسنده گان آنها میباشد


عناوین دیگر:
به بهانه ی"جایگزینی افراد نزدیک به امریکا درارگان های نیروهای مسلح کشور" (07.23.2018)
دولت و دولتمداران یکی از فکتور اساسی بحران "خطرناک" افغانستان (07.16.2018)
عموسام (07.16.2018)
افغانستانی‌ها برای ترک ایران صف کشیدند! (07.16.2018)
طالبان صلح می خواهند یا امارت؟ (06.24.2018)
خط مشى سوسیالیسم كارگرى پس از خیزش دیماه ٩٦ (06.24.2018)
اطلاعیه مطبوعاتی گزارش‌گران بدون مرز (06.24.2018)
با نام دين، تجاوز پيوسته می کند (06.24.2018)
بيست و ششم دلو بازخوانى کدام حماسه تاريخ بشريت (02.20.2018)
جنگ افغانستان، طولانی‌ترین جنگ در تاریخ آمریکا (02.20.2018)