دوشنبه, 11.20.2017, 05:23pm (GMT)
خانه
در باره ما
RSS
پیوند ها
نقشه سایت
تماس
جنگ افغانستان نه قومیست و نه هم اسلامی ; امریکا؛ چه گل هایی در افغانستان؛ به آب داده است؟! ; اعتراف هیلاری کلینتون به ایجاد القاعده ; نگاه شتابنده بر نگارش جناب نجیب روشن در مورد: تهران را به «مکه زبانی » تبدیل نکنید! ; اروپا: یک‌ قرن انقلاب و رفرمیسم
واژه کلیدی»       [جستجوی پیشرفته]
 
فهرست عناوين  
  اخبار
  پیام ها و گزارشها
  سیاسی
  ادبی
  تاریخی
  علمی
  زنان
  ویدیو
  نرم افزار
  مقالات از منابع دیگر
  ::| ثت نام در خبرنامه
اسم شما:
ایمیل شما:
 
 
 
تاریخی
 
رخداد های خونبار سه سده ی اخير در خرُاسان ديروز و افغانستان امروز از برچيدن بساط اشغالگران کهن تا افتيدن به دام غارتگران نوين! (1709 ـ 2015 )
دوشنبه, 12.14.2015, 05:02pm (GMT)

رخداد های خونبار سه سده ی اخير در خرُاسان ديروز و افغانستان امروز

از برچيدن بساط اشغالگران کهن تا افتيدن به دام غارتگران نوين!

(1709 ـ 2015 )

        پيشگفتار:

      سرزمين کهنسال افغانستان که ديروز جايگاهش، به نامهای آريانای کبير و  خراسان فروزنده( خانه خورشيد) ، در قلب پرتپش آسيا از شهرت جهانی برخوردار بود؛ طی سده های واپسين،بنابر ويژگی های بارز، از جمله : داشتن منابع سرشار طبيعی، آب وهوای گوارا، نيروهای توانمند انسانی، موقعيت جيوپوليتيک و برجستگی استراتژيک آن، سبب شد تا بمثابه ی نقطه ی تلاقی تمدنها و فرهنگهای کشورهای جهان از اهميت چشمگيری برخوردار گردد و درنتيجه پيوسته مورد علاقه مندی سود جويانه و تهاجم خصمانۀ مشهورترين کشور گشايان آزمند و لشکرکشی های استعمار گران کهن و غارتگران نوين بين المللی قرار گيرد.

      گرچه لشکرکشی اسکندر، استيلای عرب ، تهاجم چنگيز و تيمور ويورش شيبانی ها ، صفوی ها و بابری های هند، منجر به قتل عام مردم ، ويرانی کشور و در مواردی هم منتج به تخليه ساکنان آن و حتا حيوانات گرديد؛ ولی در تجاوز مستمر انگليسها و عواقب آن در قرن 19 و نيمه ی اول قرن بيستم ؛ نه تنها جنايات پيشين به شيوه ی نوين آن تکرار شد؛ بلکه کشور را با استفاده ی سوء از اختلافات درونی و ضعف اخلاقی حکمرانان دو خانواده ی حاکم وقت، از طرف شمال و جنوب ـ شرق و غرب ، چندين بار تجزيه و تقسيم نموده ، پارچه ی شمالی آن را روسيه زاری غصب و پارچه غربی آن با دولت فارس در معرض معامله خائنانه قرار گرفت و از پارچه های شرقی و جنوبی آن دولت دست نشانده ای را در سال 1947 به نام "پاکستان " تشکيل دادند و از آن بحيث تخته ی خيز تجاوز بر اين سرزمين و ساير کشورهای منطقه استفاده نمودند.

     بنابرآن تاريخ پنجهزارسالۀ سرزمين مرد خيزآريا نای کهن، خراسان ديروز و افغانستان امروز، از آغاز تا به مرحلۀ کنونی، مملو ازصحنه های پيکارحق طلبانۀ زحمتکشان درضديت با بيداد ستمگران بوده، آباء و اجداد مردم باشهامت اين خطه ی باستانی، درطول زمانه ها ودرادوارمختلف، باريختن خون خود درراه  دفاع از استقلال ملی و تماميت ارضی کشور ، تأمين عدالت اجتماعی ، آزادی- شرافت وکرامت انسانی رزميدند و از خود حماسه های جاويدان آفريدند، که بدون شک سلسلۀ آن تا تحقق کامل برابری اجتماعی و حصول کليه ارزشهای درخورجامعۀ فاقد ظلم وبهره کشی و تأمين زندگی آبرومند و پراز خوشبختی، برای تمامی مردم آزاده ی افغانستان ادامه خواهد يافت.

        اگر از گذشته های دور بمنظور جلوگيری از درازا ی کلام، صرف نظر بعمل آيد؛ از ابتدای قرن شانزدهم، رخدادهای خونبار ، بر مردم اين کشور ، اين گونه تحميل و سمت سو داده شده است:

        « از آغاز قرن شانزدهم، حوادث سياسی که در داخل افغانستان [ خراسان کبير آن وقت] و ممالک همجوار آن واقع شد، همه به ضرر اين کشور تمام گرديد. در داخل از شروع قرن شانزدهم ( بعد از مرگ سلطان حسين در 1505) دولت مرکزيت و قدرت اداری خود را از دست داد و فِيودالهای مقتدر محلی و تجزيه طلب از هر گوشه و کنار قد علم کردند و در جدال با همديگر شدند. در ماورالنهر [ ماوراء النهر] دولت شيبانی در 1500 و در ايران [ فارس آن وقت ] دولت صفوی در 1502 و در هندوستان دولت بابری در 1525 تشکيل گرديد. اين دولت های جديد الظهور از شمال و غرب و شرق افغانستان دست تجاوز دراز کردند و بالآخره مملکت را در سه حصه شمالی و غربی و شرقی تجزيه و تقسيم نمودند.

        دولت شيبانی در ولايات شمالی و دولت صفوی در ولايات غربی و دولت بابری در ولايات شرقی افغانستان [ خراسان آن وقت] مسلط شدند و اين مدت تسلط اجانب از سال 1506 به بعد تا 1708 و 1716 در ولايات غربی و تا 1747 در ولايات شرقی و شمالی کشور تقريباً دونيم قرن طول کشيد.»( 1)

       علی رغم اين که " در طول تجزيه و تقسيم ولايات شمالی و شمال شرقی خراسان ( بلخ و تخار و بدخشان ) در تحت اداره حکام ازبکی و تيموری ، به تدريج شکل محلی و استقلال بخود گرفته از تابعيت مستقيم دولتهای ماوراء النهر و هندوستان خارج شدند و اين روش می توانست آرامش داخلی اين مناطق را تأمين نمايد "؛ همين گونه مبارزات مردم اين سرزمين  در جبهه ی شرق بر ضد دولت بابری هند با راه اندازی نبردهای خونين روشانيان و قيام های آزاديخواهانه به رهبری خوشحال خان ختک تا نيمه ی دوم سده ی هفدهم ادامه يافت و اين قيام ها منجر به کسب استقلال و آزادی مملکت از سلطه اشغالگران در جبهه شرق نگرديد؛ وليک تأثيرات ژرف را در ايجاد حرکتهای آزاديخواهی بر ضد متجاوزين، در قرن هژدهم در جبهه ی جنوب غرب خراسان ، ببار آورد.

    واما، در اين رويدادها،اقوام و قبايلی که طی سه صد سال اخير در تشکيل و رهبری دولتها، درسرزمين خراسان پرفروغ ديروز و افغانستان پرآشوب امروز و در مبارزه با دولت های استيلاگر خارجی؛ همچنان در تجاوز بر حريم ساير ملل و اشغال سرزمين های ديگران؛ نقش رهبری کننده ی مثبت و منفی ( دفاعی ويا اشغاگرانه )  جنگها را در هرم قدرت بدوش داشته اند؛ بصورت مشخص رهبران قبايل همکيش و همزبان " غلجايی و ابدالی " بوده اند.

        البته نقش ساير اقوام: تاجک ها ـ هزاره هاـ ازبک ها ـ ترکمن ها ـ بلوج ها ـ نورستانی ها، پشه يی ها ... در مبارزه بر ضد استعمار و استيلاگران خارجی کمتر از ديگران  نبوده است؛ وليک قابل ذکر است که اين شهروندان در آن روزگار در شکل گيری چنين حوادث برزگ ، در رأس قدرت و رهبری دولتها قرار نداشتند.

    همچنان تاريخ وقايع و رخدادهای اين سرزمين از دوران آريايی ها تا نيمه دوم سده ی بيستم بوسيله زنده ياد مير غلام محمد غبار  و شخصيتهای ديگری نگارش يافته است؛ بنابرآن نگارنده برآن شد تا گاهنامه رخدادهای سه سده ی اخير را از خيزش رهبران قبيله ی غلجايی در سده هجدهم در غرب سرزمين خراسان آن روز بر ضد اشغالگران دولت صفوی فارس، آغاز و تا افتيدن بدام غارتگران نوين ، يعنی امپرياليسم جهانخوار امريکا و متحدين غربی ـ عربی و منطقه يی آن، با ذکر نتيجه گيری از هر بخش، فرجام دهد.

    در نگارش اين گاهنامه ضرورت منطقی و تاريخی ديده شد تا نام های اصلی و پيشين کشورها ( مانند خراسان که بعدها به افغانستان و فارس که در قرن بيستم ( 1935) به اسم ايران، تغيير داده شده اند) که در آن زمان به همان نامهای اولی ياد می شدند، ذکر گردد.

    همچنان  تلاش بعمل آمده است تا  مطالب تکميلی پيرامون رخدادهای سده ی هجدهم و نوزدهم تا نيمه ی اول سده ی بيستم از متن آثار تاريخی شخصيتهای با وجاهت و مورخين با اعتبار، برداشت و تقديم گردد؛ اما رويدادهای نيمه دوم سده بيستم تا ايندم ، بيشتر بر چشم ديدهای خود نگارنده که در متن حوادث حضور مستقيم و تا حدودی فعال داشته ، تا حد بيشتری بدون حب و بغض  نگارش يافته است؛ با آنهم نويسندۀ اين گاهنامه درهمين جامعه ی فئودالی زاده شده ، آموزش و پرورش ديده ، بی گمان پاره ی از خوی و خصت های حاکم بر فرماسيون اقتصادی ـ اجتماعی را در خود دارد. بنابرآن هرگاه اشتباهای کوچکی رخ داده باشد از خواننده های گران ارج پوزش می طلبد ؛ اما اگر اشتباهای بزرگ به مشاهده رسد ،آرزومند است تا با روحيه دوستانه، نظريات و برداشت های انتقادی و تکميل کننده ی خويش را با نگارنده و ساير خوانندگان در ميان بگذارند تا درصورت محقق بودن، در رفع آن اقدام گردد.

   واما پيشنهاد اين کمترين همه، خدمت خوانندگان عزيز اين است تا دروقت مطالعه اين نگارش و ساير آثار تاريخی ، ملاحظات قومی ـ قبيله يی ـ سمتی و اتنيکی را معيار قرارنداده ، خوانش تاريخ را مطابق تعريف آن که  " بازتاب دهنده ی سير انکشاف قانونمند تأمين روابط و ضوابط ميان انسانها و طبيعت و ميان خود انسانها بوده، که در مراحل متفاوت و در اشکال و شرايط متفاوت ، نحوه ی تغيير و تکامل زندگی اقتصادی و اجتماعی جوامع بشری را در قيد زمان و مکان معين، مورد کاوش ، پژوهش و بحث و بررسی قرار می دهد " بعنوان فراگرفتن علم و کسب دريافتها پذيرا شده با آن برخورد سالم و بدور از سليقه ها صورت گيرد.

      عبدالواحد " فيضی "

      کوپنهاگ ـ دنمارک

بخش اول

قيام پيروزمندانه ی مردم خراسان در جبهه جنوب غرب و تأسيس دولت هوتکی

       الف ـ  ظهور حاجی ميرويس خان هوتک و پيکار برضد اشغالگران صفوی

( 1715 ـ 1709 )

     به گواهی تاريخ نخستين شخصی که از قبيله ی غلجايی برضد حاکميت دولت صفوی فارس (ايران امروزی ) در خراسان آن وقت بپا خاست و بخاطر آزادی سرزمين مألوفش عليه سپاه پرقدرت صفوی  در قندهار دست به قيام زد ، حاجی ميرويس خان فرزند شاه عالم خان ، يکی از خان های قبيله ی هوتکی غلجايی بود. وی که در محيط شهری قندهار رشد کرده و درميان مردم از وجاهت و محبوبيت لازم برخوردار بود ؛ از اين رو همه خانهای قبايل با او شناخت کامل داشته و ايشان را همرديف خود می دانستند و بالايش اعتماد می کردند.

      ميرويس خان که ظلم و استبداد اشغالگران دولت صفوی فارس ( ايران کنونی ) را به چشم می ديد و در گوشت و پوست خود لمس می کرد، می دانست که برای برچيدن بساط فرمانروايی 20 هزار ارتش مجهزخارجی، بسيج عموم مردم، اتحاد سران اقوام و نفوذ دردرون دشمن، امريست لازمی.

      وی نخست در درون دولت فارس به آن حدی نفوذ نمود و اعتماد کسب کرد که نه تنها خود را از بازداشت حکومت فارس نجات داد؛ بلکه با مساعد نمودن شرايط برای سفر حج بيت الله و تماس با علمای دينی و مذهبی توانست فتوای شرعی دلخواه خويش را مبنی بر قيام عمومی مردم برضد استيلاگران خارجی بگيرد و رهسپار ميهن و نجات کشور و مردمش ، از زير سلطۀ اشغالگران گردد:

      « ميرويس خان در طول راه قندهار هرجا قبيله و خان و ملائی ديد فرود آمد و صحبت کرد و از فساد دربار ايران [ فارس آن وقت] و لزوم اقدام برای تحصيل آزادی سخن راند و فتوای علمای حجاز را بحيث سند معتبر دينی به ايشان نشان داد. ميرويس خان اتحاد قبايل و ملا و خان را توصيه می کرد و همه را منتظر روز اقدام عمومی در قندهار می ساخت. مردم فراه و سيستان و قندهار اعم از تاجک و هزاره و پشتون و بلوچ همه اورا به صفت رهبر آزادی خواه خود شناختند» . ( 2 )

        سرانجام با تشکيل جرگه مانچه قندهار و بر وفق تصاميم آن، روسای بلوچ و کاکری های ارغستان از پرداخت ماليات سرباز زدند. حينيکه گرگين بخشی از قطعات نظامی را برای سرکوب آنان گسيل کرده و خودش نيز به ارغستان رفت؛ در چنين وقتی حاجی ميرويس خان با مبارزين مسلح خويش درنيم شب برگرگين يورش برده اورا با آخرين فرد نظامی اش از پای درانداخت؛ سپس عين اقدام را درقندهار عليه بقايای ارتش صفوی انجام و با تأمين وحدت عمل" تمام دری زبانان تاجيک و هزاره و ازبک و بلوچ با پشتو زبانان در يک صف واحد در مقابل خارجی و تشکيل حکومت آزاد ملی در سال 1709 " ( 3)، به ادامه ی فرمانروايی و حيات گرگين نمايده ی دولت صفوی در قندهار  پايان داد.

      علی رغم اين که دربار صفوی سه بار ( مرحله اول در سال 1710 با ده هزار عسکر به قيادت محمد خان والی هرات ـ بار دوم در سال 1711 با سپاه قوی سی هزار نفری به فرماندهی خسروخان گرجی  و بارسوم در سال 1713 با قشون ديگری از کرمان به رهبری محمد زمان خان ، غرض اشغال قندهار سوق نمود؛ وليک در هرسه حمله به شکست های مرگبار مواجه گرديد که حتا در حمله ی دوم از جمع 30 هزار لشکر دولت فارس، فقط چند صد تن آن زنده خود را به اصفهان رسانيدند.

      حاجی ميرويس خان ، يگانه شخصيت مدبر و هوشمندی درميان قبايل غلجايی و ابدالی بود که حفظ استقلال و آزادی ميهنش را در وحدت و اتحاد با تمامی اقوام و قبايل ساکن در کشور می دانست. وی هيچ گاه نام و مقام پادشاهی و سلطنت را بر خويشتن نه پذيرفت. فقط خود را رئيس قوم و برابر با ديگران می دانست؛ اما عمرش کم بود و در سال 1715 در سن 41 سالگی چشم از جهان فروبست.

    ب ـ شاه محمود هوتکی، دومين زمامدار از قبيله ی غلجايی :

               ( 1725 ـ 1716 )

       گرچه جرگه ی چهل نفری خانهای قندهار ، نخست مير عبدالعزيز برادرميرويس خان را بحيث جانشين او به رياست حکومت قندهار برکشيدند؛ وليک نسبت تأمين ارتباط مخفی وی با دولت صفوی فارس ؛ تمام مردم و خان ها ، بشمول خاندانش برضد حاکم جديد قيام کردند و مير محمود پسر نزده ساله ميرويس را در سال 1716، بجای او برگزيدند.

       شاه محمود بعد از آن که هجوم نظامی عبدالله خان ابدالی حکمران مقتدر و خود مختار هرات را در سال 1719 در دلارام فراه شکست داد و اسدالله پسر وی را در ميدان جنگ از پادراورد و با بدست آوردن اين پيروزی زودگذر، آتش نيمه خاموش اختلاف های دو قبيله را دوباره مشتعل نمود؛ به عوض اين که توجه لازم برای تأمين وحدت سياسی و اداری سراسر قلمرو خراسان آن وقت و انجام کارهای عمرانی و فرهنگی نمايد، بر عکس بفکر انهدام دولت صفوی فارس و لشکرکشی بی حاصل و اشغالگرانه در سرزمينهای همسايه برامد.

        شاه خون گرم، در سال 1721 به آرزوی فرمانروايی و دست يافتن بر خزاين دولت کنهسال همسايه، با 28 هزار عسکر پشتون و تاجک و ازبک و هزاره ازراه کرمان رو به جانب سرزمينهای فارس نموده و جنگ را با دولت صفوی آغاز کرد. وی در سال 1722 اصفهان پايتخت آن کشور را اشغال نمود و شاه حسين صفوی به شاه محمود هوتکی تسليم شد و تاج تخت سلطنت مقتدر فارس را برسرش نهاد.

      علی رغم اين که مردم فارس از ظلم و ستم شاه حسين به ستوه آمده بودند و در بدو امر خوشحال ديده می شدند؛ وليک همين که دانستند، ورود ارتش کشور بيگانه با جنگ و خون ريزی برسرزمن مألوف شان ، حکم اشغالگری را داشته و بيگانه هر قدری خوب هم باشد، باز هم بيگانه تلقی می گردد؛ از آن سبب جنگ ها از اطراف اين کشور بوسيله طهماسب ميرزا پسر شاه حسين آغاز گرديد.

       اين قيام ها تا سال 1724 به حدی بالای روان شاه محمود جوان تأثير منفی برجای گذاشت که وی نخست يک عده سران فارس را بدون سببی تيرباران کرد ، سپس " بمجرد شنيدن خبر قصد فرار کردن يکی از اولادۀ شاه حسين صفوی، به استثنای خود شاه حسين و دو نفر اطفال صغير او، ساير اولاد اورا بکشت و همينکه شاه حسين را حضوراً بديد، بهوش آمد و از کرده پشيمان شد، مگر سودی نداشت. سرانجام در اثر افسردگی که منجر به فلج او گرديد ، در سال 1725 ، به عمر 28 سالگی ، از دنيا درگذشت....

        بعد از مرگ شاه محمود جرگه سران افغانی [ خراسانی ها ] در اصفهان تشکيل شد و به اتفاق آراء ميراشرف سپهسالار [ پسر عم شاه محمود]  بحيث پادشاه منتخب گرديد و سپهسالاری اردو به جنرال مشهور سيدال خان ناصری داده شد، اين شخص بعلاوه آنکه يک افسر ماهر و دلير بود، آدم تحصيل کرده و شاعر در زبان پشتو نيز بود. " ( 4)

      ج ـ ظهورشاه اشرف هوتکی، سومين زمامدار قبيله ی غلجايی :

                            ( 1729 ـ 1725 )

      بعد از نشستن شاه اشرف به تخت پادشاهی کشور فارس ، در قندهار افواهاتی پخش گرديد که شاه محمود از جانب مير اشرف سپهسالار و پسر عم شاه، دربستر مرگ بخون بهای پدرش مير عبدالعزيز، به قتل رسيده است؛ با رسيدن اين خبر به مير حسين والی قندهار، وی بدون اين که موضوع را ارزيابی دقيق کرده معلومات موثق بدست آورد؛ زير تأثير تبليغات و افواهات قرار گرفت و مير اشرف را دشمن خونی خاندان خود تلقی کرده، خودش را پادشاه مستقل قندهار اعلان کرد و بدين ترتيب انشعاب بزرگ بين خاندان حکمران و اشراف غلجايی در سرزمين پهناور خراسان، بوجود آمد و حکومت غلجايی مستقر در فارس از حمايت قومی و نظامی  قندهار جدا و تجريد گرديد.

         در چنين اوضاع و احوال نامطلوب، شاه اشرف هوتکی ، برای حفظ و نگهداشت پادشاهی فارس ، با چهار دشمن بزرگ در چهار جبهه ی نبرد قرارداشت:

      اول ـ درجبهه ی داخلی : شاه طهماسب پسر و وليعهد شاه حسين صفوی، بعد از سقوط سلطنت پدر موفق به فرار از اصفهان شده و بخاطر بدست آوردن تاج وتخت سلطنت به دربار دو امپراتوری بزرگ " دولت روسيه " و " دولت ترکيه عثمانی " مراجعه کرده ولايات غربی فارس ( همدان ـ ايروان و تبريز ) را به دولت عثمانی و شهرهای دربند و باکو را با تمام زمينها و جاهايی مربوطۀ آن درکنار دريای خزر ، با ايالات گيلان ، مازندران و استرآباد ، مانند ملکيت شخصی پدری اش به امپراتور روس متعهد و با امضاء قرارداد، همه مناطق ذکر شده را به آنها واگذار نمود.

       دوم ـ  درجبهه ی غرب: شاه اشرف ، که خود را بعنوان پادشاه سرزمين فارس ، مکلف به حفظ تماميت ارضی آن کشور می دانست ناگزير بود ، يا دربرابر اين معامله ی ننگين ايستادگی کند و بخاطر استرداد مناطق مذکور با هردوامپراتوری داخل پيکار شود ويا اصفهان را تسليم شاه طهماسب نمايد. ازاين رو وی تقاضای باز پس گيری را بر تسليمی ترجيح داد و سفيری در سال 1726 غرض حل صلح آميز موضوع به نزد دولت عثمانی فرستاد.

        دولت ترکيه عثمانی ، نه تنها به پيام دوستانه ی شاه اشرف، مبنی بر قطع تجاوز برقلمرو فارس و تخليه ولايات غربی آن وقعی نگذاشت ؛ بلکه تخليه اين کشور و تسليمی تاج و تخت را به شاه حسين تقاضا نموده ، تهاجم نظامی را با شصت هزار سواره و پياده و هفتاد توپ بزرگ، به فرماندهی احمد پاشا والی بغداد و حسين پاشا والی موصل و جنرال عبدالرحمان به استقامت اصفهان آغاز نمود.

         شاه اشرف که وارد مرحله حساس " مرگ و زندگی " گرديده بود به دفاع برخاست:

     « جنگ آغاز گرديد و حملات برق آسای سواره افغان [ ارتش شاه اشرف] در طی چند ساعتی آن اردوی بزرگ را درهم شکست، توپ خانه عثمانی پنجاه توپ از دست داد و سواره و پياده 12 هزار کشته در ميدان جنگ گذاشت و فرار کرد. اين شکست بقدری ناگهانی و شديد بود که تمام لوازم و ذخاير و سامان اردوی ترک جابجا ماند.

        شاه اشرف باوجود چنين فتح بزرگی، تدبير را از دست نداد و بدون اسلحه تمام غنايم جنگی را در عقب اردوی شکست خورده ترک فرستاد و توسط اعزام سفيری بنام اسمعيل در سال 1727 بدولت ترک پيام داد که ما با ترک ها برادران هم دين هستيم و مال برادران مسلمان برما حرام است، ما احترام خلافت اسلامی را بر خود واجب می شماريم و با برادران ترک جنگ نی، بلکه صلح دائمی می خواهيم. اين روش عجيب و غير مترقبه شاه اشرف فاتح با نمايش عملی که از قدرت نظامی افغانها [ خراسانی ها ] داده بود چنان تأثيری در سياست دولت ترک نمود، که آنها از دعوی تصاحب اصفهان و دولت ايران [ فارس ] منصرف شدند و متعاقباً در سال 1728 با اعزام سفيری بنام راشد پاشا دولت هوتکی ايران [ مستقر در فارس ] را برسميت شناخته پيشنهاد صلح و عقد معاهده نمودند. » ( 5 )

        سوم ـ درجبهه ی شمال : دولت مقتدر روس مطابق معاهده ی ننگين شاه طهماسب ، مناطق ويسعی را تصرف نموده بود، شاه اشرف بمنظور استرداد آن سرزمين ها جنگ را با امپراتوری روس نيز آغاز نمود:

       « در جنگی که در محل "رود سر " بين قوای سيدال خان و جنرال " ارلوف " واقع شد، قشون افغانی [ ارتش شاه اشرف پادشاه فارس ] غالب و ارلوف طالب مصالحه گرديد. شاه اشرف باز از در مذاکرات سياسی داخل شد و در سال 1729 با آن دولت معاهده [ 10 ماده يی را که منجر به واپس گيری ولايات مازندران و استرآباد گرديد ] ببست که از سنگينی معاهده شه طهماسب مقدار زيادی کاست.» ( 6)

         چهارم :  شاه اشرف ، علی رغم اين که سرزمين فارس را از تهاجم و اشغال دو امپراتوری بزرگ ( ترکيه عثمانی و دولت مقتدر روس ) تا حدودی نجات داده بود؛ وليک در جبهه ی داخلی ، بعد از ظهور و گسترش فعاليتهای نظامی نادر افشار ، سپهسالار شاه طهماس صفوی، کوهی از مشکلات کمر شکن در برابرش قرار داشت . زيرا از يکطرف نادر افشار  در سال 1727 ولايت خراسان کنونی و سيستان را با سرنيزه از ملک محمود سيستانی گرفته و در نيشاپور سه هزار مدافع خراسان غربی را کشته بود. همچنين او تا سال 1729 در طی چند جنگ حکومت ابدالی هرات را از صحنه مبارزه نظامی و سياسی خارج کرده بود؛ از جانب ديگر حکومت ابدالی هرات شرط تسليم شدن به نادر را موکول به سقوط حکومت شاه اشرف در سرزمين فارس گذاشته بود؛ همين گونه حکومت هوتکی قندهار نيز بنابر اطلاع و شايعه ی قتل شاه محمود هوتکی ، بوسيله ی شاه اشرف، نی تنها تمام ارتباط قندهار و سرباز گيری شاه اشرف را از ميان اقوام و سرزمين اصلی اش قطع کرده بود؛ بلکه با ذوق و علاقه ی مفرط سقوط حکومت شاه اشرف کاکازاده اش را بدست نادر افشار لحظه شماری می کرد ؛ اما کورخوانده بود و نمی دانست که سقوط حکومت شاه اشرف ، آغازی برای تهاجم به قندهار واشغال سراسر سرزمين پهناور تا  آب های گرم هندوستان خواهد بود.

        شاه اشرف که از بدست آوردن کمک و تکميل قوا از قندهار و هرات محروم شده و از هر طرف خود را در محاصره می ديد و پيشروی های نادر افشار روزتا روز ساحه را برايش تنگ تر می ساخت؛   " برای يک رويه کردن کار شخصاً به غرب افغانستان [خراسان آن وقت] عسکر کشيد و سمنان را محاصره کرد. نادرافشار به عجله از ولايت هرات برگشت و هنوز در بسطام رسيده بود، که سيدال ناصری سپهسالار شباخونی بر سر توپخانه او فرود آورد و بدون گرفتن نتيجه قاطع برگشت. شاه اشرف هم سمنان را ترک کرده و بمقابل نادرشتافت. جنگ طرفين در موضع "مهماندوست" بعمل آمد و حمله آوران افغانی [ارتش شاه اشرف] با شمشير بالای قوای مقابل ريختند ، در حالی که توپخانه قوی نادر [ که در تحت امر ده افسر توپچی فرانسوی اداره می شد] افراد مهاجم را مثل برگ می ريخت. درحين جنگ تمام دسته جات نظامی سپاه شاه اشرف که از اهل ايران [ فارس آن وقت ] بودند ، ميدان حرب را ترک گفتند و قشون افغانی [ خراسانی] تنها ماند و دوازده هزار نفر تلفات داد و خطر شکست قطعی پيش آمد. " ( 7)

   شاه اشرف علی رغم اين که قواي نظامی اش را انسجام مجدد بخشيده به نبرد دوم در ورامين پرداخت ؛ اما نادر در جنگ های هرات که به اصول و تاکتيک جنگی خراسانی ها آشنا شده بود، مصمم برآن شد تا با تمرکز و توسل بيشتر به قدرت توپخانه نيرومند خويش که تفوق بزرگی نسبت به توپخانه ضعيف " زنبورک " شاه اشرف، دارد؛ می تواند بردشمن پيروز گردد. سرانجام دراين جنگ نيز آتش توپخانه نادر کار را يکسره کرد و شاه اشرف در جنگ اصفهان نيز با تلفات چهار هزار عسکر پايتخت را رها کرده به شيراز رفت و در آن جا نيز با تعقيب و تهاجم ارتش نادر مواجه شده در واپسين نبرد نامتعادلی که بين طرفين صورت گرفت ، آخرين نيروی جنگی وی ازپادرآمدند و شاه اشرف قبل از اسير شدن خود و خانواده اش، بعد از صدور دستور کشتن 13 زن مربوط خانواده خود و شاه محمود ، فقط با دو زن و 200 جنگجو از شيراز خارج شده، رهسپار سرزمينهای خراسان ( قندهار و بلوچستان ) گرديد . سرانجام وی در " زردکوه " شورابک قندهار بدست ارتش سوارکار شاه حسين کاکازاده اش به قتل رسيد.

       بدين ترتيب بساط حکومت قبيله ی غلجايی های خراسان آن وقت که در سال 1721دست به اشغال سرزمين فارس زده بودند،در سال 1729 بعد از هشت سال جنگ های خانمانسوز زندگی برانداز با تلفات همه " 28 هزار عسکر پشتون و تاجک و ازبک و هزاره "، بدون کوچک ترين سودی به نفع توده های هردو طرف و سرزمين مألوف شان، پايان يافت.

       عرُوج نادر افشار براريکه قدرت در سرزمين های فارس و خرُاسان :

                          ( 1747 ـ 1738 )

      نادر افشار بعد از آن که شاه طهماسب را درسال 1730 نسبت شکستش درجنگ در برابر قوای عثمانی از سلطنت عزل و خود تاج و تخت دولت پادشاهی فارس را تصاحب و اعلان سلطنت نمود، طی مدت شش سال نه تنها تمام سرزمين های از دست رفته اين کشور را بزور تفنگ از روسها و عثمانی ها پس گرفت؛ بلکه قوی ترين اردوی جنگ ديده ی آن عصر را نيز تشکيل نمود و سپس مانند شاه محمود هوتکی به فکر اشغال و تاراج سرزمين های شرق افتيد :

      الف ـ تعرض بر حکومت غلجايی قندهار:

        « پس از فراغت از اين امور نادرشاه به عزم فتح هندوستان که به وفور طلا و جواهرات معروف بود برآمد و مانند تمام فاتحين در صدد آن شد که اولاً به قندهار و کابل دست يابد . همان بود که در سال 1736 با اردوی نيرومندی که تعداد آن هشتاد هزار نفر تعيين و بيشتر مرکب از سواره نظام از جمله يکدسته سواران ابدالی بود، از راه سيستان به سوی قندهار حرکت نمود. شاه حسين هوتکی برای مقابله آماده گرديد ، اما چون قوای او با نادر قابل مقايسه نبود، از جنگ ميدانی احتراز جسته تصميم گرفت تا در حصار محکم قندهار [ سنگر گرفته ]، به مقابله بپردازد. » (8)

        تعرض نادرشاه افشار و مدافعه شاه حسين هوتکی در اطراف شهر قندهار ده ماه طول کشيد ؛ وليک همين که تعرض پيهم فرماندهان ارتش شاه حسين از جمله سيدال خان ناصری وديگران کارگر نيفتيد و سيدال خان با محمود پسر شاه حسين اسير شدند؛ دسته ديگری از قوای نادر بلوچ ها را شکست داد؛ همزمان با آن قوای ديگر وی که بعد از هرات به سمت بلخ و اندخوی فرستاده شده بود، شهرهای مذکور را متصرف و بخشهای بزرگی از خراسان در اشغال نادرشاه قرار گرفت؛ در قندهار نيز يک تن از همکاران شاه حسين به نام اشرف سلطان از شهر فرار کرده به اردوی نادر تسليم شد؛ قلعه های بزرگ نظامی اطراف قندهار، يکی پی ديگر سقوط کردند؛ کوه چهل زينه که سپر بزرگ برای شهر قندهار بود بدست دشمن افتاد؛ شاه حسين نيز از دوام مدافعه مأيوس گرديد و با فرستادن زينب خواهرش نزد نادرشاه بعنوان تسليم شدن بدون قيد و شرط ، زندگی در تبعيد را در مازندران فارس نسبت به مرگ با وقار مانند شاه اشرف، ترجيع داد و بدين ترتيب با سقوط قندهار، دولت غلجايی ها که درسال 1709 ميلادی توسط حاجی ميرويس خان هوتکی پايه گذاری شده بود ، درسال 1738، پس از 30 سال، دوام حاکميت و اقتدارش بدست نادر افشار ، به پايان رسيد و شاه حسين هوتکی تسليم شد:

      « نادر شاه امر کرد که شاه حسين را با خاندان او در مازندران بردند و در آن جا اورا در همين سال مسموم نمودند.  از آن بعد نادر که از قوای غلجايی در انديشه بود عدۀ بزرگی از آنان را بطرف غرب افغانستان [ خراسان آن وقت] براند و در عوض ايشان ابدالی هارا که از طرف دولت صفوی بغرب رانده شده بودند بخواست و اراضی غلجايی ها را در قندهار و بُست و زمين داور به ايشان داد و به اين صورت آتش خصومت بين قبايل ابدالی و غلجايی بسختی مشتعل گرديد.... بدترين کار نادر شاه در افغانستان [ خراسان آنوقت ] تخريب و انهدام شهر مشهور قندهار است که بعد از فتح در طی هفته ها آن را با خاک يکسان ساخت و يگانه مرکز صنعت و پيشه وری و فرهنگ اين ولايت را از بين برد، در حالی که شاه محمود و شاه اشرف در جنگ های ايران [ فارس آن وقت]، هيچ يک از شهر و قصبه ئی را معدوم ننموده بودند. » ( 9)

        ب ـ تهاجم نادر افشار بر حکومت ابدالی های هرات:

         به گواهی تاريخ ، سرنوشت دردناک حکومت قبيله ی ابدالی ها در هرات، بدتر از سرگذشت غلجايی ها در قندهار و فارس بوده است. زيرا بعد از مرگ ميرويس خان هوتکی ، مير عبدالعزيز برادرش آن کفايت، درايت و دور انديشی لازم را نداشت که بتواند مثل ميرويس خان اتحاد داخلی قبايل غلجايی و ابدالی را حفظ کند؛ لذا عبدالله خان رئيس قبيله ابدالی با محمد زمان خان در سال 1716 عازم هرات گرديد و بعد از استقبال و حمايت مردم در سال 1717 به حاکميت صفوی ها درهرات پايان داد و حکومت ملی هرات را اعلام نمود و در سال 1719 تعرض مجدد دولت فارس را پاسخ محکم و دندان شکن داد؛ شاه محمود هوتکی حاکم قندهار با کسب اطلاع از سوقيات نظامی عبدالله خان حاکم هرات بجانب فراه، جنگ را با حکومت نوتأ سيس ابدالی هرات آغاز کرد و به سمت فراه لشکر کشيد. در جنگ سختی که ميان دو جوان پشتون تبار ( شاه محمود هوتکی و اسدالله ابدالی ) در دلارام فراه صورت گرفت، اسدالله خان سپهسالار لشکر ابدالی ها در ميدان جنگ کشته شد و شاه محمود فاتح گرديد؛ وليک آتش نيمه خاموش دشمنی های سابق قبيله يی ميان غلجايی ها و ابدالی های قوم پشتون دوباره مشتعل گرديد که در نتايج واپسين، هردو را از اريکه قدرت بزير انداخت:

       « جنگ دلارام و کشته شدن اسدالله خان استقرار حکومت ابدالی هرات را برهم زد؛ عبدالله خان پير از مرگ پسر جوان و کاری خود دل شکسته گرديد و عبدالغنی الکوزايی عضو مهم جرگه هرات تحريک نمود تا عبدالله خان مستعفی گردد و زمان خان ابدالی (پدر احمدشاه ابدالی ) برياست حکومت منتخب شود. زمان خان بعد از گرفتن اقتدار با احساس رقابت فيودالی و عنعنه وی مردی چون عبدالله خان را محبوس نمود و در زندانش مسموم کرد؛ از اين بعد بود که خصومت های شخصی در حکومتهای نواحداث ابدالی هرات بيشتر شدت کرد و رياست حکومت از دستی بدستی در گردش افتاد....

     در چنين وقتی که دولت صفوی ايران [ فارس آن وقت ] از کشته شدن اسدالله و محبوسی عبدالله خان و دشمنی قندهار با هرات مطلع شده بود، مجدداً به شوق تسخير هرات قشونی سوق نمود....

        زمان خان ( 1719 ـ 1722) مجبور بود مدتی بکوشد تا تزلزلی را که بعد از مرگ اسدالله و عبدالله خان در داخل حکومت رخ داده بود به مدارا با جرگه و فيودال ها ترميم نمايد؛ اما زمان خان در سال سوم رياست خود بمرد.... » (10)

        بعد از مرگ زمان خان جرگه هرات نخست محمد خان پسر عبدالله خان را ( از سال 1722 تا 1723 ) و به تعقيب آن ذوالفقار خان پسر زمان خان را ( از سال 1724 تا 1725)؛ به ادامه آن الله يار خان پسر ديگر عبدالله خان را ( از سال 1725 تا 1729 ) ؛ همينگونه ذوالفقار خان را ( از سال 1729 تا 1731 ) برای بار دوم برياست حکومت انتخاب و در فرجام در سال 1731 الله يار خان را مجدداً برياست حکومت هرات برکشيد که در نتيجه اين اختلافات قبيله يی و رقابت بر سر تقسيم قدرت و فرمانروايی برمردم زحمتکش هرات، سرانجام حکومت ابدالی های هرات اين گونه بدست نادر افشار سقوط نمود:

        « در هرحال بعد از آنکه الله يار خان در سال 1731 بار ديگر خودش را رئيس حکومت هرات ديد علی رغم انتظار دشمن دروازه های شهر را ببست و ادامه جنگ را با دشمن اعلام نمود... اما در داخل شهر ديگر زندگی ناممکن گرديده بود و گرسنگی مردم شهر و سپاه و اسپان رساله را از کار انداخته بود.

        اين وقت جرگه هرات و رهبران نظامی درک کردند که هرات تنهاست و از هر طرفی اميد کمک خطاست؛ اينان به چشم می ديدند که اغراض سرکردگان و توليد نفاق قبيلوی چگونه قوت مردم را پاشان و آزادی شان را محکوم به زوال می نمايد. شاه اشرف در ايران [ فارس آن وقت] و ملک محمود در سيستان و خراسان بهمين علت از پا درآمدند و اينک هرات امروز و قندهار فردا بهمين روز خواهند افتاد در حالی که خود مردم از هيچ گونه فداکاری قهرمانانه در برابر قوای استيلاگر دريغ ننمودند ؛ پس جرگه هيأتی نزد نادر فرستاده تسليم هرات را عرضه کرد. نادر هم قبول کرد که متعرض الله يارخان نگردد و بگذارد هرکجا بخواهد برود. اين است که الله يارخان به اسفزار رفت و از آنجا به فراه و باز به قندهار کشيد . اما هنوز آتش خصومت قبيلوی فروزان بود؛ شاه حسين هوتکی ذوالفقارخان را محبوس کرد و الله يارخان را گذاشت که از وطن خويش برآيد و در ملتان رود و در آنجا ناپديد گردد. » ( 11)

      نتيجه گيری :

      از آنچه تا ايندم گفته آمد ؛ سير حوادث و رخدادهای سده ی هژدهم ترسايی ، بيانگر اين واقعيت است، که مردم رنجديده و آزاديخواه سرزمين خراسان پرفروغ ديروز و افغانستان پرآشوب امروز، همواره در درازای زمان و پويه ی تاريخ ، در زير بار کمرشکن جنگ های خانمانسوز فرمانروايان مستبد و توسعه طلب آزمند داخلی و خارجی؛ ستم و استثمار بیرحمانه ی فئودال ها و اربابان بی رحم  محلی ؛ افسونگری های قدرت طلبانه ی روحانيون منفعت پرست مذهبی ؛ رقابت های جنگ افروزانه ی سران قبايل (ابدالی ها و غلجايی ها) که منجر به تجاوز و اشغال کشور های همسايه و عکس آن گرديد؛ افزون بر آن در زير بار فقر جانکاه و عقب ماندگی اقتصادی و اجتماعی قرون وسطايی؛ خُرد و خمير شده اند ، که بجز رنج و بدبختی ، وحشت و تباهی، بربريت و سيه روزی، چيز ديگری را نصيب نگرديده، از راه رشد وپيشرفت اقتصادی ـ اجتماعی، روند ترقی و بهروزی  و همسويی با کاروان تکامل جامعه ی انسانی به فرسخ ها عقب ماندند.

       به گونه ی مثال : علی رغم اين که ميرويس خان هوتکی غلجايی در سال 1709 با برچيدن بساط حاکميت صفوی های فارس در قندهار ، حکومت مستقل ملی را اعلام و سنگ بنای تشکيل دولت سراسری را در بخشی از قلب پرتپش آسيا گذاشت ؛ اما پيش از آن که حکومت های مناطق شرقی ـ شمال شرقی و شمال غربی (کابل ـ تخارستان ـ بلخ ـ هرات) را با قندهار مدغم و حکومت سراسری ملی را در سرزمين پهناور خراسان تشکيل نمايد، عمر برای انجام اين امر بزرگ وفانکرد و در سن 41 سالگی چشم از جهان فروبست؛ وليک شاه محمود پسرش عوض انجام اين رسالت بزرگ ميهنی و برقراری مناسبات کاری و سازنده باحکومت های محلی ذکر شده، بار نخست هوس جنگ را با حکومت مستقل محلی ابدالی های هرات به دل جا داد و با کشتن اسدالله پسر عبدالله خان حاکم هرات تخم دشمنی دائمی دو قبيله ی غلجايی و ابدالی را زرع نمود؛ سپس اشتياق حکمروايی بر سرزمين پهناور و معمور فارس را به دل راه داد ودر سال 1721 با 28 هزار عسکر پشتون و تاجک و ازبک و هزاره بجانب اصفهان لشکر کشی نموده يک سرزمين بيگانه را بزور شمشير در تحت سيطره و اشغال خويش قرارداد.

      اين اقدام وی جز بذر خصومت ميان حکومت های دو سرزمين همسايه و ريختن خون جوانان هردو مملکت و مردم بی گناه ملکی و تاراج گری ها؛ هيچ گونه منفعت ديگری را برای بهبود زندگی شهروندان آنها و حکومت های نو تأسيس قندهار و هرات و تشکيل دولت سراسری در اين کشور ، در قبال نداشت.

          شاه اشرف پسرکاکا و جانشين شاه محمود با اين که در برابر متجاوزين روس و عثمانی ها خوب درخشيد و از سرزمينی را که اشغال کرده بودند دفاع قهرمانانه نمود؛ وليک در زمينه تأمين ارتباط با حکومتهای قندهار و هرات که هردو با کشور فارس تحت سلطه اش ، دين ـ آئين ـ زبان ـ فرهنگ و مرزهای مشترک داشتند، کوتاه آمد و نتوانست تا با شاه حسين کاکازاده ی خود و عبدالله خان ابدالی هم کيش و همزبان خويش مناسبات نيک و دوستانه را برقرار نمايد. درنتيجه ی خصومت اين سه حکمران ، نی تنها نادرافشار به حاکميت و فرمانروايی غلجايی ها و ابدالی ها در سرزمين های فارس و سپس در قندهار و هرات خراسان پايان بخشيد و هر يکی را از پی ديگری از هستی قدرت و حاکميت ساقط نمود؛ بلکه دست به اشغال بالمثل سراسر قلمرو خراسان زد و مزيد بر تلفات مردم ملکی و تاراج شهرها و دارايی مردم، در گام نخست قشون نظامی مجموعه خراسانی ها را که حدود يک صد هزار تن رزمجوی جوان را تشکيل می داند، همه را از دم تيغ تير نمود و بدين ترتيب سوگمندانه مردم قربانی خود خواهی ها ؛ هوس رانی ها و خصومتهای قبيله گرايی آزمندانه ی برادران غلجايی و ابدالی ( درانی) شدند و خراسان درحال تپش آن روزگار برای مدت 10 سال( از سال 1738 الی سال 1747 ) تا ظهور احمد شاه درانی، با سرزمين های فارس يک جا درتحت فرمانروايی نادرشاه سفاک، جنگ افروز و شرارت پيشه و جاه طلب قرار گرفت.

         نادر شاه افشار در دوران اقتدار و فرمانروايی ده ساله اش، از سرزمين خراسان آن وقت و جوانان رزمنده ی آن در سرکوب مخالفين در داخل قلمرو خود و همچنان در ميدانهای جنگ برای اشغال سرزمين های مجاور تا تصرف هندوستان استفاده ی ابزاری سياسی و نظامی توسعه طلبانه و منفعت پرستانه نمود، تا سرانجام ختم زندگی اش را بقول زنده ياد مير غلام محمد غبار، اين گونه بدست خود رقم زد :

        « او [ نادر افشار ] که قبلاً در امور نظامی تکيه بيشتر بر ترکان ايران [ فارس آن وقت] داشت از اين بعد بر قوای افغانی [ بر ارتش خراسان] اعتماد بيشتر نمود و خواست که با جلب همکاری آنها درهند و توران بتازد، لذا از خصومت با اينها دست کشيد وعبدالغنی خان الکوزايی را برکشيد و بعنوان رئيس قبايل ابدالی شناخت؛ نادر توسط اين شخص جاه طلب توانست بزودی يک فرقه دوازده هزار نفری از ابدالی ها تشکيل کند وهمچنين نادر بعد از فتح قندهار با آنکه دولت غلجايی را خاصمانه ازبين برده و قسماً غلجايی ها را مجبور به انتقال بطرف غرب کرد و حتا اراضی شان را نيز بعضاً به ابدالی ها داد معهذا با ايشان از راه مصالحت و مدارا داخل شده يک قطعه نظامی چهارهزار نفری را از آنان تشکيل کرد و نورمحمد خان غلجايی ملقب به " ميرافغان " را قوماندان قشون افغانی مقرر نمود.

       نادر با همين قوت ابدالی و غلجايی در فتوحات [ اشغال ] هند و ماوراء النهر و هم در جنگ های دولت عثمانی و داغستان پيش رفت؛ چنانيکه اينها " سرخای خان لکزی" را با سپاهش در داغستان کوفتند ودر جنگ بغداد عامل مؤثر شکست قشون عثمانی گرديدند....

        نادر در برابر تمام اين حادثات از شدت عمل کار می گرفت. او از يکطرف در خارج بارديگر با دولت عثمانی درآويخت و غالب شد و از طرف ديگر در داخل شورشهای مردم را با قساوت و خونريزی خاموش نمود؛ او در اين کار بسيار افراط کرد و مردمان بيگناه شهری و اطراف را بکشت؛ مردم کرمان را قتل عام کرد و در مشهد کله منارها بساخت. پس نفير از مرد و زن برخاست و اين وقايع اعصاب نادر را درهم شکست و از حالت طبيعی خارج ساخت تا جاييکه پسر و وليعهد خود رضاقلی را به اندک اشتباه کور کرد و بعد از پشيمانی برای تسکين اضطراب خود تمام رجالی را که در روز کور کردن پسرش حضور داشتند و به شفاعت بر نخاسته بودند از تيغ کشيد. از اين بعد نادرشاه مثل شاه محمود هوتکی تا وقتی که کشته می شد در يک غليان و هيجان عصبی بسر ميبرد؛ حتی در اواخر خواست تمام افسران قزلباش و فيودالهای درباری خود را بکشد و هم اين کار را بدست افسران اردوی افغانی انجام دهد؛ ولی افسران قزلباش و افشار در کمين بودند...؛ اينها در شبی که نادر در فتح آباد خبوشان ( قوچان) اتراق کرده بود اورا بکشتند ( 1747) و بنۀ او را تاراج کردند. ولی قشون افغانی و ازبکی حرم اورا از دستبرد شبانۀ افسران ايرانی محافظه کردند و حرم نادرشاه دربرابر اين حمايت، الماس کوه نور را [ که نادر در اشغال هندوستان و تاراج شهر دهلی بشمول چندين مليون طلا و نقود و جواهر و اشيای قيمتی چپاول نموده وآن کشور را بعد از 58 روز اشغال، دوباره به محمد شاه پادشاه بی کفايت هند تسليم کرده بود ] به قوماندان قطعات ابدالی و ازبک احمد خان ابدالی ( بعدها احمد شاه) اهداء نمود.» (12)

                                    پايان بخش اول

    برداشتها :

   1 ـ  افغانستان در مسير تاريخ ، تأليف مير غلام محمد غبار ، ج اول ، ص 281

   2 ـ  همان کتاب و منبع ـ ص 319

   3 ـ همان کتاب و منبع ـ ص 320

   4 ـ همان کتاب و منبع ـ ص 327

   5 ـ همان کتاب و منبع ـ ص 330

   6 ـ همان کتاب و منبع ـ ص 331

   7 ـ همان کتاب و منبع ـ ص 333  

   8 ـ افغانستان در پنج قرن اخير ،  مير محمد صديق فرهنگ ـ ج 1 ـ ص 101

   9 ـ افغانستان در مسيرتاريخ ، مولف مير غلام محمد غبار ج 1ـ ص 337

    10 ـ همان کتاب و منبع ـ صص 341 ـ 340

    11 ـ همان کتاب و منبع ـ صص 347 ـ 346

     12 ـ همان کتاب و منبع ـ صص 353 ـ 347 .   

مسوولیت مطالب نشر شده در سپیده دم به دوش نویسنده گان آنها میباشد


عناوین دیگر:
نتيجه ی انتخابات سال روان ميهن مان از کجا منشأ گرفته است: از ناسيوناليسم کور ملی گرايايی( مليت ـ قوم و قبيله) ، يا از بنيادگرايی اسلامی! ويا هر (09.28.2015)
افغانستان ومسيرجاده ابريشم درطول تاريخ (05.05.2015)
نتيجه ی انتخابات سال روان ميهن مان از کجا منشأ گرفته است: از ناسيوناليسم کور ملی گرايايی( مليت ـ قوم و قبيله) ، يا از بنيادگرايی اسلامی! ويا هر (04.14.2015)
هنرمعماری در افغانستان (04.22.2014)
امیرتیمورموئسس سبک اصیل هنر معماری وحامی فرهنگ ومدنیت آسیای وسطی قسمت-6- (11.06.2013)
امیرتیمور موئسس سبک اصیل هنر معماری قسمت-5 (08.07.2013)
امیر تیمور موئسس سبک اصیل هنر معماری وحامی فرهنگ ومدنیت آ سیای وسطی ( بخش چهارم 4) (04.25.2013)
امیرتیمور موئسس سبک اصیل هنر معماری وحامی فرهنک ومدنیت آسیای وسطی (قسمت3) (04.12.2013)
امیرتیمورموئسس سبک اصیل هنرمعماری وحامی فرهنگ ومدنیت اسیای مرکزی (قسمت-2) (03.18.2013)
امیرتیمورموئسس سبک اصیل هنرمعماری و حامی فرهنگ ومدنیت آسیای وسطی (02.26.2013)