دوشنبه, 11.20.2017, 05:26pm (GMT)
خانه
در باره ما
RSS
پیوند ها
نقشه سایت
تماس
جنگ افغانستان نه قومیست و نه هم اسلامی ; امریکا؛ چه گل هایی در افغانستان؛ به آب داده است؟! ; اعتراف هیلاری کلینتون به ایجاد القاعده ; نگاه شتابنده بر نگارش جناب نجیب روشن در مورد: تهران را به «مکه زبانی » تبدیل نکنید! ; اروپا: یک‌ قرن انقلاب و رفرمیسم
واژه کلیدی»       [جستجوی پیشرفته]
 
فهرست عناوين  
  اخبار
  پیام ها و گزارشها
  سیاسی
  ادبی
  تاریخی
  علمی
  زنان
  ویدیو
  نرم افزار
  مقالات از منابع دیگر
  ::| ثت نام در خبرنامه
اسم شما:
ایمیل شما:
 
 
 
تاریخی
 
رخداد های خونبار درسه سده ی اخيرخرُاسان ديروز و افغانستان امروز از برچيده شدن بساط اشغالگران کهن تا افتيدن به دام غارتگران نوين! بخش چهارم -
چهار شنیه, 03.16.2016, 12:07pm (GMT)

عبد الواحد فيضی

رخداد های خونبار درسه سده ی اخير خرُاسان ديروز و افغانستان امروز

از برچيده شدن بساط اشغالگران کهن تا افتيدن به دام غارتگران نوين!

( بخش چهارم )

قسمت دوم

آغاز شکست نظامی انگليسها در سنگرهای نبرد؛ اما برگشت مجدد امير دوست محمد خان بقدرت ، به بهای از دست دادن همه افتخارات مبارزين ملی تا سرحد ريختن خون آنان!

    به گواهی تاريخ ، مکناتن هميشه در برخورد با مردم خراسان آن وقت، از همان سياست هميشگی زرادخانه وزارت خارجه ی انگليس مبنی بر" تفرقه انداز و حکومت کن " استفاده کرده ، حين شکست ارتش انگليس در نبرد های ماه نوامبر سال 1841 ، باری می خواست تا با ايجاد تفرقه ميان رهبران مبارزين ملی، به تداوم اشغال و حکمروايی خويش در اين سرزمين ادامه دهد.

   وی بخاطر پياده کردن اين آرزوی شومش از يک طرف طرح برنامه ی شش ماده يی صلح، مبنی بر اخراج ارتش انگليس؛ فرستادن شاه شجاع به لوديانه هند و بازگشت امير دوست محمد خان را به کابل پيشکش نمود؛ ولی در عين زمان پيشنهاد کتبی ديگری را حاوی برگزينش سردار محمد اکبرخان يا پدرش بحيث وزير ( نخست وزير) توأم با دادن ( 12 لک روپيه نقد و تاديه سالانه دولک روپيه مستمری) پول به شخص محمد اکبرخان، مشروط بر خاموش ساختن جنبش آزاديخواهی و تسليمی نائب امين الله خان لوگری به انگليسها را؛ توسط سلطان احمدخان شوهر خواهر محمد اکبرخان ، همراه با يک ميل تفنگچه خود بعنوان تحفۀ حسن نيت به سردار اکبرخان ارسال داشت. در عين زمان مکناتن با نائب امين الله خان و نواب محمد زمان خان نيز تماسهای کتبی بالمثل برقرار کرده بود.

     اما، رهبران قيام برای اخراج دشمن مکار هم نظر و يک دست شده برنامه ی واحدی را تدوين و برای تطبيق آن ، سردار محمداکبرخان مکتوب نائب امين الله خان را مبنی بر انعقاد مجلس برای مذاکره، توأم با پيام خود که در آن، پيشنهاد ذکر شده ی مکناتن را بخاطر گول زدن او قبول کرده بود؛ صرف بمنظور حضور حتمی او در مذاکره طرفين،  مقدار پول را به ( سه مليون روپيه نقد و سالانه چهارصد هزار روپيه ) افزود کرده شب 22 دسمبر به مکناتن فرستاد و از وی تقاضا نمود که اين موافقت نامه از جانب طرفين در يک جلسه ای که نمايندگان باصلاحيت هردو طرف حضور داشته باشند، عقد و امضاء گردد:

  « اين جلسه به تاريخ 23 دسمبر بازهم دربين اردوگاه انگليس و رودخانه کابل درهوای آزاد صورت گرفت. از طرف انگليسان مکناتن با تريور، لارنس و مکنزی و از طرف افغان ها [مبارزين ملی] علاوه بر اکبرخان، سلطان احمد خان، محمد شاه خان، دوست محمد خان، غلام محی الدين و خدابخش خان شرکت داشتند. از اين جمله محمد اکبرخان ، سلطان احمد خان و محمد شاه خان نشسته و سه نفر ديگر درعقب آنها اسلحه به دست ايستاده بودند. از طرف انگليسها مکناتن با تريور و مکنزی نشسته و لارنس با دونفر ديگر را با تفنگچه درعقب ايشان ايستاده بودند....

     در آغاز جلسه محمد اکبرخان مکناتن را به فريبکاری و نقض عهد متهم ساخته اسنادی را  که در اين باره با خود داشت قرائت کرد. مکناتن که منتظر چنين پيش آمدی نبود حواسش را باخته در صدد آن شد که از خود دفاع نمايد. در حالی که ذهن او به اين کار مصروف بود محمد شاه خان به اکبرخان گفت که " وقت می گذرد " و بلا فاصله بعد از آن اکبرخان و سلطان احمد خان به مکناتن دست انداخته سعی کردند او را با خود به طرف اسپ ها بکشانند. رفقای آنها همچنان ناگهانی بر تريور و مکنزی حمله بردند.

    چون مکناتن به شدت مقاومت می کرد سردار او را با تفنگچه  ای که چند روز پيش از خودش هديه گرفته بود به قتل رسانيد. ساير افغانها[ رزمندگان اين معرکه] موفق شدند با تهديد تريور، مکنزی و لارنس را در رديف شان بر اسپ ها سوار نمايند. از جمله تريور در راه از اسپ افتاده در همانجا توسط غازيان قطعه قطعه شد در حالی که لارنس و مکنزی به سلامت به قلعه محمد خان بيات رسانيده شدند.» (15)

    اين تصميم و اقدام سرنوشتساز رهبران ملی، مبنی بر حمله سردار محمد اکبرخان بر مکناتن مکار و از پا درآوردن وی و اسير گرفتن رهبران حيله گر انگليس، آن گونه ضربه کاری و خُرد کننده را برمغز متفکر اشغالگران انگليس در افغانستان ، و روان ارتش آن کشور، وارد کرد که ديگر مجال تعرض و خارج شدن از قشله های عسکری و بارک های نظامی را بکلی از دست داده، پيشنهاد 13 گانه ی پيشين، مبنی بر خروج از کابل را با تزئيد 3 ماده جديد از جانب سردار محمد اکبرخان ، قبول کردند.

    بدين ترتيب، روزاول جنوری 1842 قرارداد جديد از جانب هر دو طرف در حالی که پاتنجر بعوض مکناتن برگزيده شده بود، امضاء گرديد.

     سرانجام سپاه تجاوزگر انگليس  که لشکرکشی اول خويش را در 20 اپريل 1839 بر سرزمين خراسان آغاز و کندهار و سپس کابل را اشعال کرده بودند؛ درنتيجه قيام عموم مردم، در 6 جنوری 1842، شسکت قطعی نظامی را پذيرفته ، خروج مفتضانه ی عساکرخود را از کابل با فرماندهی جنرال الفنستن از راه بتخاک ـ خُردکابل ـ بگرامی و سروبی به جانب جلال آباد ، درپيش گرفتند ؛ اما انگليسها مطابق ماده  سوم تعهد نامه که برطبق آن بايد " قوای انگليس در جلال آباد پيش از رسيدن اردوی کابل به طرف پشاور حرکت کنند و در راه معطل نشوند " عمل نکرده ارتش خود را در جلال آباد بعزم رسيدن قوای کمکی و تعرض مجدد به کابل و ادامه اشغال نگهداشته بودند. بنابران محمد اکبرخان و محمد شاه خان غلجايی اين توطئه عهد شکنانه ی دشمن را درک کرده جنگ های چريکی مبارزين ملی مناطق مسير راه را جلوگيری نکردند تا در راه عزيمت انگليسها به شهر جلال آباد و پيوستن عساکر کابل به ارتش جنرال سيل در آن ولايت ؛ از يکطرف دشمن تقويه نگردد و از جانبی هم به آنان درس عبرت بخاطر تجاوز برسرزمين ديگران را، بدهند.

     سرانجام از اثر شدت تهاجم مبارزين ملی با لای ارتش انگليس، در 11 جنوری سپهسالار انگليس جنرال الفنستن خودش را به سردار محمد اکبرخان تسليم کرد و از مجموع 17500 نفر قشون انگليس تنها يک نفر زخمی به نام داکتر برايدن زنده به جلال آباد رسيد و خبر انهدام تمام اردوی انگليس را به جنرال سيل بيان نمود.

       سيل که تب لرزه ی سقوط حتمی ، سراسر وجودش را فرا گرفته بود و هر لحظه مرگ را جلو چشم هايش می ديد؛ تنها وسيله ی نجات خويش را در رسيدن قوای کمکی از هندوستان می دانست وبس. بنابران وی برای بدست آوردن وقت بيشترتا رسيدن کمک، تصميم به دفاع نظامی و توسل به نيرنگ های انگليسی را اين گونه درپيش گرفت :

      « همين که سردار محمد اکبرخان و محمد شاه خان در جنوری از تنظيم لغمان و تأمين اسرای جنگی انگليس فارغ شدند، با پانزده هزار پياده و پنج هزار سواره از لغمان به جلال آباد کشيده  و جنگهای حصار را براه انداختند... وزير اکبرخان توسط يکنفر از اسرای انگليس به جنرال سيل در داخل شهر پيام داد که اگر شهر تخليه و دشمن تسليم شود او تضمين می کند که قشون انگليس را زنده سر از دره خيبر به آنطرف پرتاب کند. ولی جنرال سيل که صحنه قشون کابل را در برابر چشم خود می ديد جرأت به چنين اقدامی نداشت؛ پس دست به خدعه انگليسی زد و با قبول ادای يک صد هزار روپيه هندی ، پاينده نام کاکری ملازم سردار اکبرخان را بفريفت تا سردار را از بين ببرد. روزی که اکبرخان استحکامات شهر را معاينه و نقطه ضعف آن را از دور جستجو می کرد، پاينده از عقب سر او را به گلوله تفنگ بزد. اما سردار نمرُد و زخمی شد. محافظين مسلح رسيدند و پاينده دستگير و معترف شد که انگيسها اورا با پول به اين کار واداشتند. گرچه اکبرخان او را ببخشيد اما مبارزين ملی او را بکشتند.... » (16)

   با رسيدن اخبار وضع در جلال آباد و زخمی شدن اکبرخان، مردم کابل تحت رهبری نايب امين الله خان و ميرحاجی بعزم حرکت بجانب جلال آباد اجتماع بزرگی تشکيل و در سياه سنگ بيرق های قيام عمومی را برافراشته، به شاه شجاع نيز اخطار داند که اگر شهروند اين سرزمين و مسلمان است با مبارزين يک جا شده درامر برچيدن بساط انگليسها از جلال آباد و قندهار شرکت کند.

      درغزنی هم بدون اسرای انگليسی ديگر هيچ نيروی نظامی از آنان باقی نماينده و سردار شمس الدين خان با تنظيم هزاران تن از مبارزين ميهندوست آن منطقه راه حرکت جنرال نات و قشون انگليسی قندهار را به سمت کابل مسدود کرده بود.

       در قندهار وضع انگليسها هر روزتاروز ديگری بدتر شده می رفت : « درحالی که جنرال نات و قشون انگليسی قندهار هم بعد از هشت هزار کشته دادن، فقط در سايه بيرق شهزاده تيمور می زيستند [و پيوسته] مورد حملات دسته جات [ مبارزين ] ملی قرار می گرفتند.... به اين ترتيب بقيه اردوی 54 هزار نفری امپراتوری انگليس در افغانستان تحت انهدام قرار گرفت و جنرال سيل و جنرال نات در جلال آباد و قندهار از ترس انعدام مجال عقب کشی نيافتند و برای نجات خود منتظر ورود قشون تازه دم انگليسی گرديدند. در عوض دولت انگليس که در ميدان رزم مغلوب شده بود دست بدامن ديپلوماسی [ ديپلمُاسی] دراز کرد. زيرا نه اينکه حيثيت امپراتوری در اروپا صدمه باور نشدنی برداشته بود؛ بلکه " آقايی و جلال " او در مستعمره هندوستان متزلزل گرديده و زير خطر قيامهای ملی قرار گرفته بود....

   در هر حال اکلند در صدد شد که از راه ديپلوماسی و توسل به امير دوست محمد خان محبوس ، قشون باقيمانده و آبروی از دست رفته انگلستان را حفظ کند.... در اواخر فبروری گورنر جنرال جديد هند " لارد ايلنبرو " وارد کلکته شد و به عجله امير دوست محمد خان را از منصوری به کلکته بخواست و باب مذاکره را با او باز کرد. (17)

    درمورد کشيدن قوای اشغالگر انگليس از افغانستان نظريات متفاوتی ميان زنده ياد غبار و مير محمد صديق فرهنگ وجود دارد.

فرهنگ معتقد است که با پيروزی حکومت جديدی در اگست 1841 در انگلستان، دولت جديد با استفاده از پول و تجديد نيروی های منظم جنگی و تقرر فرمانده جديد ، با سلاح های ثقيل و تدابير بهتر، گسيل قوای تازه نفس را به قند هار وجلال آباد و يک جا شدن هردو قوه به کابل، بشمول مجروج شدن اکبرخان در جلال آباد و قتل شاه شجاع دست نشانده ی انگليها در 5 اپريل توسط شجاع الدوله پسر نواب زمانخان و بويژه تشديد اختلاف ميان رهبران مربوط به دو قبيله سدوزايی و محمد زايی و شکست اکبرخان در جنگ علی مسجد و باز کردن راههای نظامی جلال آباد ـ کابل و قندهارـ کابل در جنگهای نابرابر... بود که منجر به حملات فرهنگ ستيزانه ی آنان در مورد به آتش کشيدن بازار مرکزی شهر کابل ، استالف و چهاريکار گرديد و آنان خواستند تا از يک طرف اسرای جنگی تسليم شده ی خود را آزاد سازند و از جانبی هم  قدرت انگليس را بصورت کاذبانه شکست ناپذير به نمايش بگذارند:

    « يکی از اهداف لشکر کشی جديد به کابل رها ساختن اسرای جنگی انگليس بود که اکثر آنها را زنان و کودکان تشکيل می داد، اما يک تعداد از صاحب منصبان مجروح و غير مجروح به شمول الفنستن قوماندان عمومی و پاتنجر مأمور سياسی هم جزء آنان بود....

   پالک به تاريخ 16 سپتمبر به کابل وارد شد به بالا حصار داخل گرديد و فتح جنگ را به عنوان پادشاه افغانستان شناخت ، اما معلوم بود که اين پادشاهی محض نمايش بود....

   وظيفۀ ديگر انگليس به طوری که ديديم انتقام گرفتن از افغانان [ مبارزين ملی] بود که آن را به شکل نامردانه و مخالف معيارهای قبول شدۀ تمدن و عدالت اجراء نمودند؛ به اين معنی که جنرال انگليسی چون بر اکبرخان دست نيافت، تصميم گرفت تا از شهرکابل که مرکز و کانون قيام ضد انگليس بود ، انتقام بگيرد.

   بنابرين امرداد تا بازار مرکزی شهر معروف به چهارچته را  که از زيباترين بازارهای مشرق بود و با نقاشی های نفيس تزئين يافته ، چهار ميدان داشت و در وسط هرميدان حوض و فواره تعبيه شده بود، با بعضی مساجد و ابنيۀ تاريخی توسط باروت به هوا کنند. بعد از آن هم عساکر انگليس به چپاول شهر آغاز نموده و آن را [بازار چهار چته و بناء های شهر را حريق و] به کلی تخريب نمودند. اما پالک به اين هم اکتفاء نکرد و چون مردم کوهدامن و کوهستان در محاربۀ ضد انگليس سهم فعال داشتند و حالا هم محمد اکبرخان به آنجا پناه برده بود ، يک دسته از قوايش را برای انتقام جويی به آن سو فرستاد. قوای مذکور قصبه های استالف و چهاريکاررا حريق و با خاک يکسان نمودند و تمام مردان بالاتر از سن 14 را به قتل رسانيدند و برزنان و کودکان نيز تعرض نمودند. (18 )

    اما مير غلام محمد غبار لشکر کشی اخير انگليسها را به افغانستان و رساندن  کمک نظامی به جنرال سيل و جنرال نات در جلال آباد و قندهار و يک جا شدن هردو قوا را در شهرکابل، ناشئ ازبرتری نظامی آنان و شکست مبارزين ملی ندانسته؛ بلکه دراين رابطه تسليمی خيانتبار مجدد اميردوست محمد خان دربرابر خواست ها ی کمرشکن و فريبکارانه انگليسها می داند که او را مجبور به ارسال پيامی به سردار محمد اکبرخان پسرش نمودند تا با استفاده از اعتبار و نفوذی که اکبر خان در ميان مبارزين ملی دارد آنان را  به ترک جنگ و مقاومت در برابر ارتش تازه وارد انگليس که زمينه ی اخراج آبرومندانه ی (!) همه نظاميان ان کشور را از افغانستان مساعد می سازند، وادارد:

    « در مارچ 1842 امير دوست محمد خان به کلکته وارد شد و اين زمانی بود که در کابل اردوی بزرگ ملی تجهيز و جهاد مکرر با قوای باقيمانده انگليس در افغانستان اعلام شده و شاه شجاع هم شرکت خود را در صف[ مبارزين] ملی اعلان کرده بود. جنرال نات در قندهار و جنرال سيل  در جلال آباد هراسان و از عودت زنده سر به هندوستان نااميد گرديده بودند. خبر انعدام اردوی انگليس بين کابل و جلال آباد حکومت انگليس را در هندوستان مرتعش ساخته بود و سپاه انگليس درهند داخل شدن در افغانستان را بمنزله داخل شدن درگورستان تلقی می کرد....

    در چنين وقتی امير دوست محمد خان محبوس که... از تمام جريانات سياسی ونظامی افغانستان عمداً غافل و بی خبر نگهداشته شده بود، ناگهانی با ايلنبرو مقابل گرديد... لارد به امير گفت: دولت انگليس حاضر شده که سپاه خود را از افغانستان به هند عودت دهد و شما را به افغانستان بفرستد تا برتخت افغانستان جلوس نماييد.... آنگاه ايلنبرو شرط " کوچکی" پيش نمود که ارزش عظيمی برای انگلستان و خساره بزرگی برای افغانستان داشت وآن اينکه : سردار محمد اکبرخان در رأس قوای افغانی [ مبارزين ملی] در مقابل قوای انگليس قراردارد، پس امير به فرزند خود امر نمايد که او با قشون افغانی [ با مبارزين ملی] از جلال آباد به تاشقرغان در ماورای هندوکش عقب بکشد و همچنين تمام رهبران اردوی افغانی [مبارزين ملی] را به پراگنده شدن وادارد؛ برای آنکه سپاه انگليس از قندهار و پشاور و جلال آباد بدون مزاحمت مردم افغانستان يکبار به کابل رسيده و با حفظ پرستيج امپراتوری و گرفتن اسرای انگليسی، بدون جنگ از افغانستان خارج شوند و در عوض امير دوست محمد خان با 150 نفر خانواده خود از هندوستان برای اشغال تاج و تخت افغانستان حرکت کنند.

    امير دوست محمد خان که هيچ وقتی بقوت ملت خود تکيه نکرده بود اين بار نيز زير بار خواهشات کمرشکن دشمن ضعيف کمر خم کرد. درحاليکه مردم افغانستان قبلاً بانوک شمشير اعاده امير دوست محمد خان را با تمام خانواده اش در افغانستان بالای انگليسها توسط قرارداد 11 سپتمبر 1841 تحميل کرده و اينک سه صد نفر اسير انگليس را دردست داشت وهم دشمن در حدود 40 هزار کشته در ميدان جنگ گذاشته و اکنون چند هزار آنان دربرابر ملت افغانستان در دام افتاده بودند.

امير دوست محمد خان اين شرط ايلنبرو را بدون قيد و شرط متقابل پذيرفت ونامه ونشانی خودش را (عينک و قطی نصوار) بنام سردار محمد اکبر خان بفرستاد. چنانی که همين کار را در برابر سردار محمد افضل خان در جنگ پروان و حين مغلوبيت قشون انگليس انجام داده بود….

   سردار محمد اکبرخان با آنکه ثقلت قرارداد امير را با انگليس و خساراتی که از آن متوجه نام و نشان افغانستان بود احساس می کرد، مگر عاطفه مذهبی و وظيفه پسر پدری او را خواه ناخواه به اطاعت از امر پدر وا می داشت. لهذا تصميم گرفت که فشار ملت فاتح را از سر قشون دشمن مغلوب بردارد و راه ورود سپاه تازه اورا باز دارد....

   سردار محمد اکبرخان در همين ماه اپريل اسرای انگليسی را توسط محمد شاه خان از لغمان به کابل اعزام کرد. در طی عودت اسرای انگليسی بکابل، جنرال الفنستن در 22 اپريل بمُرد و نعش او از طرف افغانها [ مبارزين ملی] نزد جنرال سيل فرستاده شد. وزير اکبرخان در تعقيب قافله اسرای انگليس خود هم جلال آباد را ترک گفته بکابل کشيد.

   به اين صورت 35 هزار مجاهد [ مبارزين ملی] از شهر جلال آباد و 40 هزارنفر غلجايی [مبارزين ملی غلجايی] از راه جلال آباد و کابل بيک سو شدند و راه کابل برای ورود مجدد انگليس باز گذاشته شد.

   واما در کابل چه شد: هنگامی که هزاران نفر مرد مسلح در موضع سياه سنگ کابل بيرق های جهاد[ پرچم مبارزه را] بغرض امحای قشون انگليسی جلال آباد افراشته داشتند؛ در 4 اپريل 1842 شاه شجاع از بالاحصار کابل خارج و در سياه سنگ در رأس قشون ملی قرار گرفت تا فردای آن روز راه جلال آباد بردارد. شب هنگام شاه نهانی به بالاحصار برفت و بعد از انجام امور شخصی سحرگاه پنجم اپريل بسواری تخت روان عازم اردگاه شد. ولی سردار شجاع الدوله خان پسر نواب محمد زمان خان به اتفاق نورمحمد خان و شاه آغاسی دلاورخان و 60 نفر همکاران ديگر از کمين برآمده و به گلوله و شمشير شاه را بکشتند. بزودی اين خبر در کابل منتشر گرديد و ميرحاجی روحانی معروف در اجتماع مردم فرياد زد: لارد بزرگ (شاه) به لارد کوچک ( مکناتن ) پيوست....

    وزير اکبرخان در کابل با رهبران ملی مذاکره کرده و امر امير دوست محمد خان را با نقشه آينده ، صادقانه درميان گذاشت. اين رهبران وقتی که مطمئن شدند قشون انگليس بمجرد ورود در کابل از افغانستان خارج و امير دوست محمد خان وارد می شود، با نقشه وزير اکبرخان که طرف اعتماد همه بود موافقت کردند....

      در اگست سردار سلطان احمد خان ماموريت يافت که به غزنين رفته با روسای مجاهدين [ مبارزين ملی ] و سردار شمس الدين خان حاکم غزنه سخن زده قرارداد جديد امير دوست محمد خان و تعهد انگليسها را به تخليه افغانستان مطرح نمايد و باتفاق مردم شهر را تخليه و اسرای انگليس را بکابل منتقل کند. اين قرار عملی شد.... تا اين وقت شهر کابل هم از قشون 35 هزار نفری ملی [ مبارزين ملی ] تخليه شده بود. وزير اکبرخان اسرای انگليسی لغمان و غزنه و کابل را که سه صد نفر می شدند با هدايت مخفی به باميان اعزام کرد....

جنرال های انگليسی [ پالک و نات در 16 سپتمبر] بعد از رسيدن به کابل يک قطعه عسکری در داخل شهر خالی کابل اعزام کرده ، سقف بازاری را که مکناتن از آن آويزان شده بود ، آتش زدند وهم يک قطعه عسکری به دهکده کوچک و قشنگ استالف که قرارگاه روسای مبارزين ملی کوهستان و کوهدامن بود فرستادند. چون اين قصبه بيدفاع بود، آتش زده شد و بحساب انگليسها احتراق يک بازار و يک دهکده افغانستان می توانست تلفات يکصد و هفتاد و يک نفر افسر و جهل هزار عسکر و هفتاد توپ و هزاران تفنگ و مليونها پول نقد انگليسها را تلافی نمايد....

   واما جنرال پالک و نات و سيل با قشون خود  [ پس ازگرفتن اسرای انگليس از صالح محمد خان در باميان] و بعد از ترک کابل براه جلال آباد و خيبر و پشاور به عجله در نوامبر 1842 داخل هند شدند.... اما بعدها انگليسها اخباری جعل کردند و از جنگهای متعددی با فتوحات خود لافها زدند وقشون پالک را " سپاه انتقامی " نام نهادند. البه اين همه برای تلافی آبروی از دست رفته اردوی انگليس بود، تا دنيا را اغفال نمايد و هندوستان را به عظمت انگليس معتقد نگهدارد. (19 )

     امير دوست محمد خان ، مانند تيمور شاه سدوزايی و پاينده محمد خان پدرش ، 14 زن و 52 پسر و دختر داشت. وی همان گونه که در سال 1819 سرزمين خراسان آن وقت را مطابق به منافع حاکميت قبيله يی ( سدوزايی و محمد زايی )  بين 21 برادر مانند مال موروثی پدری تقسيم نموده بودند؛  همين که در سال 1843 وارد کابل شده و قدرت را در مرکز و ولايات شمال بدست گرفت ، بمنظور تحکيم سلطه ی سياسی و تأمين منافع اقتصادی خود و بويژه انجام تعهدی که در وقت آزادی اش به مقام های  دولت انگليس مستقر در هندوستان نموده بود؛ در گام نخست تمام ولايات و مناطقی را که توسط شمشير مبارزين ملی از تصرف انگليس ها آزاد شده بود، بين پسران خود ، بدين شرح  ترکه و تقسيم کرد تا آنان بحيث حکمرانان جديد حاکميت را تأمين و باج وخراج را از مردم تحصيل کرده ، نيمی را خود بلعيده و نيمی ديگر را به امير به کابل بفرستند:

1 ـ سردار محمد اکرم خان ، حکمران هزاره جات ؛

2 ـ سردار محمد افضل خان ، حاکم زرمت و کتواز؛

3 ـ سردار شير علی خان ، حکمران کرم ؛

4 ـ سردار محمد اعظم خان ، حاکم لوگر ؛

5 ؛ سردار غلام حيدر خان ، حاکم غزنی ؛

6 ـ سردار محمد امين خان ، حاکم کوهستان ؛

7 ـ سردار سيف الله خان حاکم کرشک ؛

8 سردار فتح محمد خان ( نواسه) حاکم قلات ؛

9 ـ سردار محمد شريف خان و سرار محمد امين خان به نوبت دو ـ دو سال حاکم تاشقرغان؛

10 ـ سردار محمد اسلم خان حاکم آقچه ؛

11 سردار محمد زمان خان حاکم سرپل؛

12 ـ بعد از الحاق ولايات شمالی سردار محمد اکرم خان و باز سردار محمد افضل خان والی آن ولايات گرديدند؛

13 ـ بعد از الحاق قندهار و هرات آن ولايات نيز به پسران امير، سردار غلام حيدر خان و سردار محمد امين خان و سردار شير علی خان داده شد....

   اين تنها نبود، اردوی مختصر افغانستان نيز در بين پنج پسر امير تقسيم گرديد: دو فوج به سردار محمد اکبرخان، يک فوج به سردار شيرعلی خان، يک فوج به سردار محمد امين خان ، و يک فوج به سردار محمد شريف خان داده شد.... اين سيستم ملوک الطوايفی امير دوست محمد خان بمراتبی از ملوک الطوايفی قديم بدتر بود، زيرا هر شهزاده در هر محلی که حکمران بود، ماليات و عايدات آن محل را در تيول و جاگير خود داشته، در وضع و جمع آوری ماليات و در تطبيق مجازات و استثمار از دهقان و مالدار ، دست آزادی داشت و معناً پادشاهی کوچک بشمار می رفت و هيچ مقام باز پرسی از آنان وجود نداشت. (20 )

     سپس امير، آن وظيفه ای را که مکناتن در زمينه برچيدن بساط مبارزين ملی، انجام داده نتوانست ، بلکه سرخود و اقتدار نظامی انگليس را درآن راه برباد داد؛ تمامی آن را برطبق تعهدی که با انگليسها نموده بود ، همه را بدين شرح در معرض اجراء قرارداد:

     « امير دوست محمد خان قبل از حرکت از کلکته بجانب افغانستان ، در مذاکره با گورنر جنرال هند قبول کرده بود که حکومات محلی هرات و قندهار را خارج دايره قلمرو خود بشناسد. همچنين وعده داده بود که بدون دولت انگليس با هيچ دولت خارجی ديگری ارتباط مستقيم بهم نرساند. اما اين تنها نبود ، وقتي که امير دوست محمد خان در سال 1843 به کابل رسيد، رهبران انقلاب را که انگليسها برای سر هريک جايزه تعيين کرده بود، به انواع مختلفی از پا درآورد : نائب امين الله خان لوگری دشمن شماره يکم استعمار خارجی بحکم امير... در زندان ارگ بالاحصار محبوس شد و بعد از تحمل آلام زندان امير در 1857 به عمر 72 سالگی بمرد. محمد شاه خان غلجايی ، مردی که انگليسها او را بنام " دشمن بزرگ" ياد می کردند، در 1847 ، بواسطه سوقيات نظامی امير دوست محمد خان مورد هجوم و تاراج قرار گرفت و با زن و فرزندان خود در کوه های که بين لغمان و نورستان است، فراری و متواری گرديد. قلعه بديع آباد لغمان او که محبس گروگانان و اسرای انگليسی بود ، بحکم امير منهدم شد. وزير اکبرخان دردربار امير و زير نظر امير نگهداشته شد تا قادر به هيچ حرکت سياسی و نظامی در برابر دولت انگليس نباشد. سردار سلطان احمد خان که در زمان استيلای دشمن در افغانستان، شانه بشانه ملت و رهبران ملی [ برضد انگليسها] جنگيده بود، از مداخله در امور دولت مطرود و در قندهار نفی شد و بالآخره از آن جا نيز در سال 1855 بحکم امير در کشور خارجی ايران تبعيد گرديد.... حتی سردار شمس الدين خان و نواب محمد زمان خان و سردار محمد عثمان خان و سردار شجاع الدوله خان که اشخاص معتدلی بودند، نيز از اين روش بی نصيب نماندند. (21)

     وزير اکبر خان علی رغم اين که در زمينه توسعه و تنظيم قلمرو  پدرش کارهای مهمی را انجام داد و مناطقی چون باميان، دايزنگی ، دايکندی را در سال 1844 با آرامش به مرکز متصل ساخت و در سال 1846 قيام صاحب زاده های تگاب را سرکوب خونين نمود؛ سپس قيام مردم اشپان وماما خيل ننگرهار را مانند هزاره جات به مدارا حل و فصل کرد؛ اما هيچ گاهی اعتماد کامل پدر را که وی متعهد اطاعت از امر و نهی دولت انگليس بود، حاصل کرده نتوانست ولی هرگز راه و رسم سرخمی پدر را پيشه نکرد و از مبارزه برضد انگليس دست نکشيد. زيرا « وزير اکبرخان که خودش را عقيدتاً محکوم اوامر پدر و پادشاه می دانست ، با تأثر از شرق [ که امير نگذاشت تا وی راههای ورودی انگليس را در مناطق ساحلی دريای سند مسدود کند ]  به کابل برگشت؛ اما بيکار ننشست و کتباً با وزير يار محمد خان حکمدار هرات در تماس آمد و توسط او راه روابط دوستانه را با ايران [ فارس آن وقت] باز کرد.... وهم هردو وزير با دولت قاجاری ايران [ فارس آن وقت] موفق به عقد يک قرارداد دفاعی گرديدند. هردو وزير تعيين کرده بودند که طرفين از دو جبهه در سال 1846 به قندهار حمله کرده و آن حکومت برزخ را از بين بردارند تا کابل و هرات با هم اتصال يابد. اين است که وزير يار محمد خان به گرشک حمله کرد و وزير اکبرخان از کابل در صدد حمله به قندهار برآمد. اما امير دوست محمد خان که پابند تعهدات خود با انگليس ـ راجع به استقلال قندهار بود، از حرکت وزير اکبرخان جداً جلوگيری نمود و وزير يارمحمد خان هم به هرات برگشت....

البته امير دوست محمد خان که چنين چيزی [ تصرف قندهار و استرداد ولايات از دست رفته خراسان در سواحل سند و مسدود شدن راه تجاوز انگليس ] را نمی خواست، در پی جلوگيری از فعاليت وزير برآمد. در چنين وقتی وزير اکبرخان دچار تب ملاريا گرديد و توسط گولی های زهراگين يک طبيب هندی مسموم  شده و در ظرف چند ساعتی به نفع دولت انگليس ( زمستان 1263 قمری مساوی 1846 ) چشم از جهان پوشيد. ميت وزير براه کابل به بلخ منتقل و در روضه مزار شريف مدفون گرديد….

    مرگ وزير تمام مردم و رجال وطن پرست افغانستان را متأثر ساخت. زيرا همه او را مرکز آمال و ا ستقلال کشور می دانستند، نه پدر اورا که هميشه در برابر تجاوزات انگليس عقب می کشيد. خصوصاً در مرگ وزير ( به غلط ) [ ويا از روی حقيقت] افواه شد که امير اورا بواسطه اختلاف نظر سياسی که بين پسر و پدر وجود داشت، مسوم نموده است. لهذا موقعيت امير در نظر مردم تنزل نمود و طرف انزجار عمومی قرار گرفت. پس امير فوراً برادر عينی وزير" سردار غلام حيدرخان" را که در غزنه مقابل انگليس جنگيده بود ، با عنوان وليعهدی جانشين وزير اعلان کرد و گفت که او آمر سپاه و مختار امور دولت و سياست است.  ( 22 )

از آن جايی که در سال 1848 قيام های مردمی در پنجاب و سند و پشاور عليه دولت انگليس آغاز گرديد و در پشاور نماينده ی انگليس " جارج لارنس " با زن خود به سردار سلطان احمد خان تسليم شد: « قيام کنندگان پنجاب که از قدرت انگليس مطلع بودند، برای پيروز شدن عليه دشمن بدولت افغانستان پيشنهاد کردند که اگر افغانستان به آنها کمک نظامی نمايد، دولت پنجاب حاضر است که نه تنها ولايات پشاور و ديره جات را به افغانستان مسترد نمايد، بلکه قسمتی از آنروی سند را نيز به افغانستان خواهد سپرد.

    امير دوست محمد خان ديگر قادر نبود که از تقاضای مردم سرپيچی کند... با 15هزار سوار و پياده داخل دهنه خيبر شد. اين صدا در افغانستان و سواحل سند و پنجاب با غريو مسرت و تحسين استقبال شد و امير در کمال آرامی از بين هزاران نفر افغان [وطندوستان ضد انگليس] جنگاور گذشته وارد پشاور گرديد. کلنل هربرت ادوارد قلعدار انگليسی همين که صدای سپاه افغانی [ حکومت کابل] را شنيد به عجله قلعه را ترک گفت و قشون افغانی [ حکومت کابل] داخل اتک گرديد....

    امير يک قشون کوچک پنج هزار نفری تحت قيادت پسر سردار محمد اکرم خان در ميدان جنگ گجرات (واقع بين نهر سند و نهر جيلم) سوق نمود.... [ درحالی که خود ] امير دوست محمد خان با ده هزار عسکر و هزاران نفر افغان [ مبارزين ملی ضد انگليس] داوطلب بشکل تماشاچی در اتک استراحت کرده بود. جنگ گجرات در 21 فبروری 1849 بعمل آمد و از همه پيشتر سردار محمد اکرم خان فرار کرد. فرار اين شخص معناً اردوی سکهه را درهم شکست و قشون انگليسی تغلب جست... تا اين که قوای سکهه بکلی تار و مار شد....

   انگليسها متيقن بودند که امير دوست محمد خان در برابر آنها دست به شمشير نمی برد....

     اميردوست محمد خان همين که مارش دشمن را بديد... پشت به سند کرد و راه کابل را گرفت.... سپاه انگليس که ميدان را خالی ديد خودش را جانشين دولت سکهه درسواحل راست سند اعلام کرد. اين همان قضيه حياتی کشور افغانستان است که بعد از مرور يک صد و چند سال هنوز به نام " پشتونستان " در برابر ديدگان مردم افغانستان قرار دارد.(23)

   از آن جايی که امير دوست محمد خان نسبت سرخم کردن دربرابر انگليسها و تسليم دادن مناطق سواحل راست سند ( سرزمين پشتونستان ) به دشمن شکست خورده ی مردم مبارز و آزاديخواه افغانستان ، در ذهنيت عامه ی مردم بدنام و منفور شده بود؛ بخاطر جبران آن به سمت شمال کشور لشکر کشی نمود. وليک فئودال های حاکم بر مناطق تخارستان ( قطغن ) و ترکستان ( پنج ولايت شمال) بدون جنگ و خونريزی به امير بيعت کرده تعهد تاديه ی ماليات مناطق مذکور را تجديد پيمان نمودند؛ اما در اثر ظلم و ستم برادران امير که درآن ولايات و مناطق بحيث حکمران و حاکم توظيف شده بودند؛ مردم به ستوه آمده دست به قيام های نافرجام زدند. وليک اين حرکت ها در سال 1851 در آقچه و سرپل به شدت توسط سردار محمد اکرم خان خاموش ساخته شد و همچنان « سردار غلام حيدر خان در مراجعت خود به کابل، دونفر فئودال بزرگ بلخ و آقچه ( ايشان اوراق خان و ايشان صدور خان) را با خاندان شان بکابل آورده جای شان را به برادران خود سردار محمد خان و سردار محمد زمان خان داد.» (24)

 همينگونه سردار محمد افضل خان در سال 1852 قيام مردم شبرغان را سرکوب و در سال 1853 قيام مردم توخی و هوتکی توسط سردار شيرعلی خان به مصالحه خاموش ساخته شد.

    در سال 1854 سردار کهندل خان و سردار مهردل خان حکمرانان مستقل قندهار بمردند و امير دوست محمد خان بخاطر الحاق قندهار به کابل باری دست به دامن انگليس دراز نموده با عقد معاهده ی جمرود در سال 1855 ، اجازه ی دولت انگليس را به بهای شناختنش بحيث "  والی کابل ، نه امير " افغانستان، حاصل نمود و بدين ترتيب؛ استقلال افغانستان غالب را با ولايات سواحل راست سند و بلوچستان وغيره رسماً بدشمن مغلوب تسليم نمود که در نتيجه ی آن راه بدبختی کشور و نفوذ استعمار انگليس در افغانستان باز شد.

    بعد از مرگ سردار کهندل خان و سردار مهردل خان ، در قندهار در سال 1855 جنگ های خانمانسوزی بين 14 برادر و برادر زاده های ميراث خوار، صورت گرفت.

    آنان که «  بهترين اراضی و اختيارات اداری ولايت قندهار را تا گرشک و زمينداور و حدود فراه تصاحب کرده بودند ـ بجان هم افتادند.... سردار ساطان احمد خان مجاهد [ مبارز ملی] که بحکم امير دوست محمد خان از کابل اخراج شده و اينک در قندهار بحيث يک مهمان می زيست، از اين بربادی يک حصه کشور متأثر بود؛ او و مردم به سرداران قندهار که همه پدر و پسر و برادر زاده بودند مشوره دادند که برای حل و فصل اين مجادله امير دوست محمد خان حکم قرارداده شود. سرداران پذيرفتند و از امير دوست محمد خان تقاضای حکميت کردند .... امير بنام زيارت خرقه روزی داخل شهر شد و ديگر خارج نگرديد. سپاه او شهر را در دست گرفتند وامير حکومت قندهار را به وليعهد خود سردارغلام حيدرخان سپرد.» ( 25)

   بعد از مرگ وزير يارمحمد خان والی مستقل هرات در سال 1851 ، مردم هرات سعيد محمد خان پسر وزير را بحيث جانشين وی قبول نکرده واکنش معترضين تا سرحد قتل او در سال 1855 و اشغال هرات در 1856 توسط دولت قاجاری فارس ، خونين تر گرديد.

    دراين زمان دولت انگليس از وقت استفاده ی بموقع نموده در صدد مذاکره با امير دوست محمد خان شد و بخاطر اعمال نفوذ بيشتر در افغانستان، معاهده ی جديد را طی (12) ماده (بين محمد اعظم خان پسر امير و جان لارنس ) در 26 جنوری 1857 امضاء گرديد:

 « طبق اين معاهده در مارچ 1857 نماينگان انگليس از راه شتر گردن ـ پاکتيا وارد غزنی شده و از آن جا ميجر هنری لمسدن و داکتر بيلو در 22 اپريل در قندهار و غلام حسين در کابل رسيدند. يک عده ديگر هم خاموشانه به بلخ رفتند. در حالی که جميز اوترم و قشونش در ايران [ فارس آن وقت ] حمله و بوشهر را اشغال کرده و حکومت قاجار در مارچ همين سال توسط عهد نامه پاريس تخليه هرات را گردن نهاده بود. قشون ايران [ فارس آن وقت] متعاقباً هرات را تخليه کرد. در عين زمان سردار سلطان احمد خان که دو سال پيشتر به امر امير از قندهار به ايران تبعيد شده بود، با يک مذاکره دوستانه با حکومت ناصرالدين شاه قاجار به هرات برگشت و با استقبال گرم مردم زمام حکومت هرات را بدست گرفت.(26)

امير دوست محمد خان که بقای قدرت و حاکميت خود و خانواده اش را در زير حمايت انگليسها می دانست ؛ وی به هر اندازه ای که پابند تعهدات کمر شکنش در مقابل انگليسها بود؛ به پيمانه بيشتر از آن خصومت با دشمنان انگليس را در دل جا می داد و از سرکوب آنان طوری که در سطور بالا ذکر شد دريغ نمی ورزيد. بنابران اداره ی ولايت خود مختار هرات بدست سردار سلطان احمد خان برادر زاده ی مخالف عقايدش که از دشمنان سرسخت وآشتی ناپذير انگليس بود، هم برای امير و هم برای بقای سلطه ی انگليس در هند و افغانستان قابل تحمل نبود. از اين رو هم انگليسها و هم امير دوست محمد خان تصميم لشکر کشی بجانب هرات و سرنگونی سلطان احمد خان را اتخاذ نمودند:

   « هرچند امير از سعی برای استرداد پشاور خودداری نمود، اما در مقابل به فتح هرات مصمم بود و پس از سرکوبی امرای محلی بدخشان و خاموش ساختن بغاوت های که در تگاب و ساير نقاط رخ داد ، در سال 1861 به سوی هرات لشکر کشيد. سلطان احمد خان از تسليم دادن شهر امتناع ورزيده ... از مقابله منصرف نشده در شهر حصاری گرديد . در اين جريان که تقريباً ده ماه طول کشيد، بدواً زوجۀ سردار که دختر امير بود و بعد از چندی خود او وفات کردند و امير هر بار اجازه داد که جسد متوفی را از شهر خارج نموده در گازرگاه به خاک بسپارند و مجلس فاتحه خوانی برپا نمود. اما جنگ همچنان دوام داشت و حتی بعد از مرگ سرکار هم پسران او حاضر به تسليم نشدند تا اين که اعيان هرات از جنگ دست کشيده شهر و بالا حصار را با جانشينان سلطان احمد خان به امير تسليم دادند.

   به فاصله کمتر از يک ماه از تسليم شدن هرات امير که گويی در انتظار برآورده شدن اين آخرين آرزويش [ برچيدن بساط زندگی و حاکميت آخرين رهبر مبارزين ملی ضد استعمار انگليس و تأمين سلطه ی پسرانش در هرات ] بود به عمر 72 سالگی به مرض ضيق النفسی وفات يافت و او هم در همان زيارت خواجۀ انصار در نزديکی دختر و دامادش به خاک سپرده شد. (27)

     نتيجه گيری :

     از آنچه تا کنون گفته آمد، اين نتيجه بدست می آيد ، که در سده های پيشين، سرزمين خراسان آن روزگار، نسبت استقرار مناسبات توليدی منحط فئودالی و ماقبل آن و حاکم بودن رسوم و عنعنه های مضحک و دست وپاگير قبيله يی و عشيره يی، طی سال های متمادی مجال آن را نيافت تا مهد رشد و تکامل دانش و آموزشهای علمی ـ سياسی و پرورش تشکل ها و نهادی سياسی ـ اجتماعی ، برای رشد و ارتقای زندگی اقتصادی ـ اجتماعی توده های مردم گردد و بربنياد تکيه بر آراء  و افکار شهروندان و عزم و رزم اين نيروی هستی ساز؛ جامعه وارد شاهراه ترقی و پيشرفت بسوی استقرار يک نظام انسانسالار بشود؛ بلکه شور بختانه اين سرزمين بيشتر ازهمه مرکز تحجر و انحصار قدرت بدست اقوام و قبايل حاکم بر جامعه و گرفتن انواع باج و خراج از تهی دستان ، بوسيله حکام جابر داخلی و چپاول دارايی های ديگران از طريق راه اندازی جنگهای غارتگرانه بر همسايگان بوده است.

   با آنچه در اين چهار بخش درمورد افکارـ پندارـ گفتار و رفتار ساکنين اين خطه ی باستانی بيان گرديد، از متن و درونمايه ی اين گفته ها می توان پنداشت که مردم اين سرزمين ويژگی های  بارز ( مثبت و منفی ) را در اعمال ـ کردار و رفتار خود نهفته دارند، که بر ويژگی های " مثبت " آن بايست افتخار نمود و آن را بديگران به ارث گذاشت؛ همين گونه ويژگی های "منفی " آن را نيز بايست باصراحت بيان نمود و نسل آينده را از مبتلا شدن به آن برحذر داشت:

   يکی از ويژگی های مثبت و مانگار شهروندان اين ديار، اين است که آنان هيچ گاه يوغ اسارت و فرمانروايی بيگانه ها را نمی پذيرند. اين بيگانه ستيزان علی رغم قبول کردن  (بزور ويا  به رضاء) دين اسلام؛ وليک فرمانروايی حکام عرب را نه پذيرفته، با برافراشتن پرچم آزاديخواهی به رهبری ابومسلم خراسانی و سپس قيام يعقوب ليث صفار، بساط حاکميت جابرانه ی صفويها را برچيدند واستقرار دولت مستقل را درسرزمين خراسان اعلام نمودند.

    همينگونه در برهه ی ديگری از تايخ، آن چنان که اين مردم، در مقابل تهاجم جنگيز ، يورش تيمور و تجاوز صفویها ـ شيبانی ها و بابری ها رزميدند؛ درسده ی نوزدهم (سال 1841) در برابر لشکرکشی انگليسها بر اين سرزمين، رهبران و پيشکسوتان همه اقوام و قبايل شمال و جنوب ـ شرق و غرب خراسان ديروز و افغانستان امروز دورهم جمع شده با يک صدا و يک حرکت انقلابی بر دژ اشغالگران انگليس يورش برده،  روز روشن را بر دشمن متجاوز، شب تار ساختند و بر افسانه ی شکست ناپذيری بريتايای کبير خط بطلان کشيدند،  که از جمع اين مبارزين ملی و قهرمانان افتخار آفرين، می توان بصورت نمونه از: حافظ جی پسر ميرواعظ مشهور و آغا حسين کابلی ـ مير مسجدی خان کوهستانی ـ سلطان محمد خان نجرابی ـ  سردار محمد زمان خان ، نائب امين الله خان لوگری ـ عبدالله خان اچکزايی ـ سردار محمد اکبرخان ـ سردار سلطان احمد خان ، محمد شاه خان غلجايی ، سلطان محمد خان ـ  سردار شمس الدين خان ، ملک محمد خان ، سلطان خان و تاج محمد خان غزنوی ـ گل محمد خان علی زايی ـ اختر محمد خان علی زايی ـ محمد اکرم خان نورزايی ـ محمودخان نصوح قندهاری ـ  دوست محمد خان ـ غلام محی الدين خان ، خدابخش خان و شجاع الدوله خان ( ضارب شاه شجاع ) .... بعنوان نمونه ای از رهبران و پيشکسوتان قيام ( 27 رمضان مطابق 2 نوامبر 1841) نام برد که نبرد آنان منجر به شکست و اخراج انگليس ها از افغانستان گرديد.

   واما از ويژگی های منفی ای که در بسی موارد بر رزم و پيکار عادلانه شهروندان اين کشور سايه افگنده و همه دستاوردها را برباد داده است، يکی خصلت " تاج بخشی "، دومين،  زشت تر از آن، عنعنه ی قوم پرستی و قبيله گرايی ، و سومين آن که خراسان ديروز و افغانستان امروز را از پا درانداخت، خصلت استخوانسوز " خود کُشی و بيگانه پرستی " زمامداران حاکم بر جامعه بوده است.  

    برمبنای همين پندارهای واهی و خصلت های چرکين بود ، که شاهان ، اميران و وزيران سده های پيشين ، بويژه حکام قبايل سدوزايی و محمد زايی، نسبت تسلط اقتدار قبيله سالاری، بی ميلی به کسب دانش و آموزش بخشهای ازعلوم طبيعی و اجتماعی، بی باور بودن به قدرت توده های مردم، که آنان " سازندگان واقعی تاريخ و تکامل جوامع انسانی اند"؛  چنين می پنداشتند، که   " حکومت کردن در اين سرزمين بدون موجوديت " ارباب و رعيت" که در زبان پشتو " مشر و کشر" گفته می شود؛ تکيه نمودن بر قوم و قبيله و در اين ميان بدون قوت و بازوی عمو و عموزاده ها و در جمع آنان بدون  برادر و برادرزاده و سرانجام در پهلوی برادران بدون داشتن پسران بيشتر؛ نمی توان همه ارگانهای قدرت و اداره ی دولت را در مرکز و محلات،  تأمين و رهبری کرد؛ همچنان حفظ قدرت و سرکوب مخالفين داخلی " بدون اتکاء  بر يکی از ابرقدرتها(!) و استمداد از خارج " ، غير ممکن است.

   روی همين باورهای زشت و استخوانسوز، ازجمله " قبيله گرايی" بود که تيموشاه سدوزايی با عقد و قطار کردن (10) زن بدور از حکم شريعت و از بطن آنان ( 33 پسر و 13 دختر) را به جامعه تقديم کرد(!) ؛ همينگونه سردار پاينده محمد خان محمد زايی با داشتن(21 پسر) نخواست تا در گوی سبقت از تيمورشاه عقب بماند؛ به همين منوال امير دوست محمد خان هم در اين مسابقه شامل و (52 پسر و دختر ) را از خون ( 14  ) زن نکاحی و... وارد جامعه نمود که در نتيجه ی آن جنگ های خانمانسوز درونی ميان خود آنان و برخوردهای خونبار دو قبيله ( سدو زايی و محمد زايی )، بخاطر کسب قدرت و بدست آوردن منفعت، سرزمين خراسان نه تنها از رشد و ترقی بازماند؛ بلکه توسط گرگ در کمين نشستۀ استعمارکهن ، اشغال گرديد.

    مثال های برجسته ی اين مصيبتها را در بخشهای اول ـ دوم و سوم در زمامداری غلجايی ها و درانی ها ، بويژه در عملکردهای فرزندان تيمورشاه سدوزايی، خوانديم ؛ اکنون ببينيم که اين سه درد و بيماری تا چه حدی در کارنامه های برادران محمد زايی استخوانسوز بوده است:

   بعد از اشغال افغانستان در 7 اگست 1839 ، همين که چهره ی اصلی انگليسها بعنوان اشغالگران اين سرزمين به همگان افشاء شد، علی رغم اين که اميردوست محمد خان قبل از رسيدن انگليسها به کابل، بجانب ترکستان فرار کرده و خود را بدربار شاه بخارا تسليم نموده بود؛ قيام های آزاديخواهانه ی مردم عليه سلطه انگليسهای اشغالگر و شاه شجاع دست نشانده از شمال ـ جنوب ـ شرق و غرب کشور آغاز گرديد؛ اما، بنابر موجوديت نخستين ويژگی زيان بخش " تاج بخشی " مردم اين سرزمين ،عوض اين که رهبران مبارزين ملی، به خود ، به نيروی رزمی خود ، به عزم راسخ ، اراده ی آهنين و ايمان خلل ناپذير پيروزی خويش ، تکيه کنند، شوربختانه ، بعد از پيروزی حاصله باری به  دنبال امير دوست محمد خان جبون و فراری پيغام گذاشته، عوض گذاشتن تاج برسر مستحق ترين رهبرسنگر نشين خويش، انتظار تشريف آوری دوباره ی امير تاريخ زده را بردند . سپس زمانی که وی بار دوم سنگر نبرد را در کنار مير مسجدی خان در پروان، ترک کرده دوباره راه فرار را به دربار مکناتن در کابل پيشه کرد و سرانجام با عايله اش رهسپارهندوستان شد؛ اما بعد از قيام (27 رمضان 1257 مطابق 2 نوامبر 1841 ) که سرانجام منجر به شکست انگليسها و پيروزی مبارزين ملی افغانستان گرديد؛ علی رغم اين که مير مسجدی خان کوهستانی و عبدلله خان اچکزايی در جريان جنگ و قبل از پيروزی چشم از جهان فروبسته بودند؛ وليک عوض اين که يکی از رهبران ديگر  قيام مانند وزير محمد اکبر خان ـ محمد زمان خان ـ نائب امين الله خان لوگری ـ سلطان احمد خان و ساير شخصيتهای که درخشش ، عزم و رزم خود را در سنگرهای نبرد در برابر دشمنان مردم تثبيت کرده بودند، برگزينند و تاج و تخت پيروزی را که با ريختن خون هزاران جوان کشور حاصل شده بود بر سر شايسته سالار اين معرکه ی تاريخ ساز بگذارند؛ بار ديگر و با اشتباه بزرگ ديگر ، در ساز و کار پيغام و بازگشت امير دوست محمد خان بزدل، معامله گر و ترسو که بار ديگر از سنگر نبرد فرار کرده به محيل ترين دشمن اين سرزمين ( مکناتن فرمانروای دولت اشغالگر انگليس) تسليم گرديده بود، شدند و با تشريف آوری(!) مجدد امير فراری تاج تخت سلطنت افغانستان را دو دسته به وی اهداء کردند.

   امير دوست محمد خان هم مطابق" ويژگی دوم "، آن گونه که در متن بالا ذکر شد، بعد از تصرف تاج و تخت، نخست افغانستان را باستثنای قندهار که بدست برادرانش و هرات که در تصرف وزير يارمحمد خان و مستقل از حکومت مرکزی بودند، متباقی سراسر کشور را بين (چهارده) پسرش ، آن گونه که زنده ياد غبار گفته است: « در مناسبات قبيلوی يک وجيزه مشهوری بود که گفته می شد: در بين قبيله بی قوم، و در بين قوم بی برادر و در بين برادران بی پسر نباشی ....» (28)  مانند مال موروثی پدری خويش، تقسيم و ترکه نمود.

   واما، سومين ويژگی منفی که وابستگی و اطاعت به بيگانه گان و ظلم و ستم بر زيردستان بوده؛ به زبان عامه مردم، به نام و وجيزه ی " خود کُش و بيگانه پرور" جا افتاده است، اين خصلت کمر شکن، در اخلاق، رفتار وکردار امير دوست محمد خان بسيار مشهود ديده می شود.

   به گونه ی مثال،  آن چنان که در بالا گفته شد : امير دوست محمد خان مطابق تعهدی که حين بازگشت به کشور و احراز قدرت مجدد ، به انگليسها داده بود ، بروفق آن رهبران انقلاب را يکی پی ديگر از پا درآورد:

  ـ  نائب امين الله خان لوگری را که تمام زندگی اش در مبارزه بر ضد اشغالگران انگليس سپری شده بود، دستگير کرد ودر بالاحصار تا واپسين نفسهای زندگی اش زندانی نگهداشت؛

 ـ  محمد شاه خان غلجايی را با يورش سوقيات نظامی بر منزلش در لغمان فراری کوههای نورستان نمود و منزلش را که در جنگ های ضد استعماری زندان اسيران و جنرال های تسليم شده ی انگليس بود ، منهدم نمود؛

  ـ سردار سلطان احمد خان برادرزاده و شوهر دخترش را که شانه به شانه ی وزير اکبرخان و ساير رهبران برضد انگليسها رزميده بود، بخاطر خوش خدمتی به انگليسها و تشويش از شهرت و محبوبيتش، نخست از کابل و سپس از قندهار به ايران تبعيد نمود و پس از آزادی هرات از اشغال دولت فارس، همين که وی بنابر ارتباطش با سردار محمد اکبرخان ، نخست اکبرخان را از حرکت بجانب قندهار باز داشت و بعد از مدتی بدستور دولت انگليس جنگ و سوقيات نظامی را با حمايت و کمک آنان بجانب هرات آغاز کرد ، اين امير سفاک با اشتعال جنگهای خونين ده ماهه تا سرحد مرگ سلطان احمد خان و خانمش ، دستور انگليسها را مو بمو اجراء وانجام خدمت نمود.

   سردار محمد اکبرخان که در مبارزه بر ضد اشغاگران و قيام سال 1841 که منجر به شکست انگليسها و اخراج آنان از کشور گرديد، در کنار ساير رهبران نقش پردرخششی ايفاء نمود و در بازگشت پدر ، بزرگترين رسک از دست دادن اعتبارش را در رزم و پيکار با دشمن؛ حين قبولی تعهدات کمر شکن پدرش، متقبل گرديد؛ سپس در مقام وزارت در تأمين نظم و امنيت و توحيد ولايات با مرکز وظيفه اش را مبتکرانه انجام داد؛  ولی نسبت ضديتش با انگليسها هيچ گاه مورد اعتماد کامل پدر قرار نگرفت و پيوسته تحت عنوان وزير درمرکز زير نظارت قرار داشت و از فعاليتهايش، جهت بازپس گيری ولايات شرقی و غربی جلوگيری می کرد.        اين ويژگی های زشت سه گانه، در زمامداری شاهان ، اميران و فرمانروايان بعدی سرداران محمد زايی ـ خروتی و احمد زايی و ديگران نيز تکرار گرديد که در جايش روی هريک مروری بعمل خواهد آمد.

   همين گونه در دوران زمامداری 35 ساله اميردوست محمد خان ( 1878 ـ 1843) نسبت تشديد جنگهای داخلی و خارجی نه تنها هيچ گونه بهبودی درزندگی اقتصادی ـ اجتماعی و فرهنگی مردم بوجود نيامد؛ بلکه افغانستان در همه عرصه های زندگی روبه تنزل نهاد:

« تجارت افغانستان در دورۀ اميردوست محمد خان نسبت بدوره دولت ابدالی بسيار تنزل کرد؛ زيرا ساحه کشور کوچکتر گرديد. معهذا صادرات افغانستان به هند و روسيه و واردات روسيه و هند دوامداشت. همچنان بمقدار کمتری با ايران تجارت بعمل می آمد.» (29)

     در فرجام می توان دوران زمامداری امير دوست محمد خان را در همه عرصه های زندگی ( سياسی ـ اقتصادی ـ اجتماعی و فرهنگی )، يک دوره ی فترت و انحطاط و عقبگرد ناميد. زيرا « افغانستان در دوره تسلط برادران محمد زايی از آغاز تا عهد امير شيرعلی خان در زير يک اداره  ملوک الطوايفی خاندانی ـ در مدت بيشتر از نيم قرن کوفته می شد و دهقانان زير فشار استثمار شديد فيودالی قرار داشت. اينست که زمينه مبارزات و زد و خورد های داخلی آماده بود. فيودالها و اشراف رقيب از اين زمينه به نفع خود استفاده کرده، آتش جنگهای داخلی را فروزان نگهميداشتند و دولت مرکزی را درتزلزل می انداختند. » (30)

                                          پايان بخش چهارم

       برداشتها :

1 ـ افغانستان در مسير تاريخ ، مؤلف مير غلام محمد غبار، جلد اول صفحه 514

2 ـ  همان کتاب ص 517

3 ـ  همان کتاب ص 519

4 ـ  افغانستان در پنج قرن اخير ، مؤلف ميرمحمد صديق فرهنگ، ج ، 1 ، ص 256

5 ـ  ( افغانستان در مسير تاريخ . ج . 1 . ص  523

6 ـ افغانستان در پنج قرن اخير، ج. 1. صص 260 ـ 259

7 ـ افغانستان در مسير تاريخ تأليف مير غلام محمد غبار ج . ا ص 529

8 ـ همان کتاب ص 531

9 ـ  همان کتاب صص 536 ـ 534

 10 ـ همان کتاب صص 541 ـ 540

11 ـ  همان کتاب ج. اول صص 544 ـ 543

12 ـ  همان کتاب ، ج ، 1 ، صص 546 ـ 545

13 ـ همان کتاب و اثر صص 549 ـ 548

14 ـ  همان کتاب ، ج ، 1 صص 555 ـ 551

15 ـ افغانستان در پنج قرن اخير مؤلف مير محمد صديق فرهنگ ج اول صص 286ـ 285

16 ـ افغانستان در مسير تاريخ ، ج ، 1 ، صص 564 ـ 563

17 ـ همان کتاب، ج ، 1 ، صص565ـ 564

18 ـ افغانستان در پنج قرن اخير، مؤلف مير محمد صديق فرهنگ صص 303 ـ 302

19 ـ افغانستان در مسير تاريخ ، مؤلف مير غلام محمد غبار ، ج ـ 1 ـ صص 571ـ 565

20 ـ  همان کتاب، ج، 1 ، ص 574

21 ـ  همان اثر و کتاب ص 573

22 ـ  همان کتاب صص 577 576

23 ـ  همان کتاب و اثر ـ صص 578 ـ 577

24 ـ  همان کتاب. ص 583

25 ـ همان کتاب ص 584

26 ـ همان کتاب ص 586

27 ـ افغانستان در پنج قرن اخير، مؤلف مير محمد صديق فرهنگ ج 1 ـ صص 219ـ 218

28 ـ افغانستان در مسيرتاريخ ، ج ، 1 ، ص 574

29 ـ همان کتاب ص 574

30 ـ همان کتاب ص 589

 

مسوولیت مطالب نشر شده در سپیده دم به دوش نویسنده گان آنها میباشد


عناوین دیگر:
رخداد های خونبار سه سده ی اخير خرُاسان ديروز و افغانستان امروز (01.25.2016)
بخش سوم و پايانی صدارات محمد داوود خان یادداشت مترجم (01.17.2016)
رخداد های خونبار سه سده ی اخير در خرُاسان ديروز و افغانستان امروز از برچيدن بساط اشغالگران کهن تا افتيدن به دام غارتگران نوين! (1709 ـ 2015 ) (12.14.2015)
نتيجه ی انتخابات سال روان ميهن مان از کجا منشأ گرفته است: از ناسيوناليسم کور ملی گرايايی( مليت ـ قوم و قبيله) ، يا از بنيادگرايی اسلامی! ويا هر (09.28.2015)
افغانستان ومسيرجاده ابريشم درطول تاريخ (05.05.2015)
نتيجه ی انتخابات سال روان ميهن مان از کجا منشأ گرفته است: از ناسيوناليسم کور ملی گرايايی( مليت ـ قوم و قبيله) ، يا از بنيادگرايی اسلامی! ويا هر (04.14.2015)
هنرمعماری در افغانستان (04.22.2014)
امیرتیمورموئسس سبک اصیل هنر معماری وحامی فرهنگ ومدنیت آسیای وسطی قسمت-6- (11.06.2013)
امیرتیمور موئسس سبک اصیل هنر معماری قسمت-5 (08.07.2013)
امیر تیمور موئسس سبک اصیل هنر معماری وحامی فرهنگ ومدنیت آ سیای وسطی ( بخش چهارم 4) (04.25.2013)