جمعه, 07.20.2018, 07:44pm (GMT)
خانه
در باره ما
RSS
پیوند ها
نقشه سایت
تماس
دولت و دولتمداران یکی از فکتور اساسی بحران "خطرناک" افغانستان ; عموسام ; افغانستانی‌ها برای ترک ایران صف کشیدند! ; در باره تجمع در قلعه بابک و دستگیریها ; ملت بى اتفاق
واژه کلیدی»       [جستجوی پیشرفته]
 
فهرست عناوين  
  اخبار
  پیام ها و گزارشها
  سیاسی
  ادبی
  تاریخی
  علمی
  زنان
  ویدیو
  نرم افزار
  مقالات از منابع دیگر
  ::| ثت نام در خبرنامه
اسم شما:
ایمیل شما:
 
 
 
تاریخی
 
مرُوری بر رخداد های خونبار سه سده ی اخير خرُاسان ديروز و افغانستان امروز
پنجشنبه, 07.12.2018, 04:18pm (GMT)


عبدالواحد " فيضی "

مرُوری بر رخداد های خونبار سه سده ی اخير خرُاسان ديروز و افغانستان امروز

از برچيدن بساط اشغالگران کهن تا افتيدن به دام غارتگران نوين!

ويا:از برخاستن ميرويس خان برضد صفویها تا خميدن اشرف غنی در پابوسی امريکايیها

(1709 ـ 2018 )

            پيشگفتار:

سرزمين کهنسال مان که ديروز نام و جايگاهش،" ازعهد يستا (هزار سال پيش از ميلاد تا قرن پنجم ميلادی) به اسم آريانای کبير واز سده پنجم تا قرن نزدهم در طی يکنيم هزار سال به نام خراسان، بمعنی مشرق، مطلع آفتاب،"(1) از شهرت جهانی برخوردار بود؛ طی سده های واپسين، بنابرداشتن ويژگی های چشم گيرآن( منابع سرشار طبيعی، آب وهوای گوارا، نيروهای توانمند انسانی، موقعيت جيوپوليتيک و برجستگی استراتژيک)، در جايگاهی بحيث نقطه ی تلاقی تمدنها و فرهنگهای کشورهای جهان قرار گرفت و بالنتيجه پيوسته علاقه مندی سود جويانه و تهاجم خصمانۀ مشهورترين کشور گشايان آزمند و لشکرکشی های استعمار گران کهن و غارتگران نوين بين المللی را بار آورد.

      گرچه لشکرکشی اسکندر، استيلای عرب ، تهاجم چنگيز و تيمور ويورش شيبانی ها، صفوی ها و بابری های هند، منجر به قتل عام مردم ما، ويرانی کشور و در مواردی هم منتج به تخليه ساکنين آن از مرد و زن و حتا حيوانات گرديد؛ ولی در تجاوز مستمر انگليسها و عواقب آن درقرن 19 و سده ی بيستم؛ نه تنها جنايات پيشين به شيوه ی نوين آن تکرارگرديد؛ بلکه کشورما را با استفاده ی سوء از اختلافات درونی و ضعف اخلاقی حکمرانان دو خانواده ی حاکم وقت، از طرف شمال و جنوب ـ شرق و غرب، چندين بار تجزيه و تقسيم نموده، پارچه ی شمالی آن را روسيه زاری غصب کرد؛ پارچه غربی آن به دولت فارس( ايران کنونی) در معرض معامله خائنانه قرار گرفت و از پارچه های شرقی و جنوبی آن دولت دست نشانده ای را به نام "پاکستان" ساختند و از آن بحيث تخته ی خيز تجاوز برسرزمين مان و ساير کشورهای منطقه استفاده نموده، خط های استعماری را برپيکر خونين آن کشيدند.

بنابرآن تاريخ حدود پنجهزارسالۀ سرزمين مرد خيزآريا نای کهن، خراسان ديروز و افغانستان امروز، از آغاز تا به مرحلۀ کنونی، مملو ازصحنه های پيکارحق طلبانۀ زحمتکشان درضديت با بيداد ستمگران بوده، آباء و اجداد باشهامت مان درطول زمانه ها ودرادوارمختلف، باريختن خون خود درراه  دفاع از استقلال ملی و تماميت ارضی کشور، تأمين عدالت اجتماعی، آزادی- شرافت وکرامت انسانی رزميدند و از خود حماسه های جاويدان آفريدند، که بدون شک سلسلۀ آن تا تحقق کامل برابری اجتماعی و حصول کليه ارزشهای درخورجامعۀ فاقد ظلم وبهره کشی و تأمين زندگی آبرومند و پراز خوشبختی، برای تمامی مردم آزاده ی مان ادامه خواهد يافت.

اگر از گذشته های دور بمنظور جلوگيری از درازا ی کلام، صرف نظر بعمل آيد؛ از ابتدای قرن شانزدهم، رخدادهای خونبار، بر کشور و مردم مان، اين گونه تحميل و سمت سو داده شده است:

« از آغاز قرن شانزدهم، حوادث سياسی که در داخل افغانستان [ خراسان کبير آن وقت] و ممالک همجوار آن واقع شد، همه به ضرر اين کشور تمام گرديد. در داخل از شروع قرن شانزدهم ( بعد از مرگ سلطان حسين در 1505) دولت مرکزيت قدرت اداری خود را از دست داد و فِيودالهای مقتدر محلی و تجزيه طلب از هر گوشه و کنار قد علم کردند و در جدال با همديگر شدند. در ماورالنهر [ ماوراء النهر] دولت شيبانی در 1500 و در ايران [فارس آن وقت] دولت صفوی در1502 و درهندوستان دولت بابری در 1525 تشکيل گرديد.

اين دولت های جديد الظهور از شمال و غرب و شرق افغانستان [خراسان آنوقت] دست تجاوز دراز کردند و بالآخره مملکت را در سه حصه شمالی و غربی و شرقی تجزيه و تقسيم نمودند.

دولت شيبانی در ولايات شمالی و دولت صفوی در ولايات غربی و دولت بابری در ولايات شرقی افغانستان [ خراسان آن وقت] مسلط شدند و اين مدت تسلط اجانب از سال 1506 به بعد تا 1708 و1716 در ولايات غربی و تا 1747 در ولايات شرقی و شمالی کشور تقريباً دونيم قرن طول کشيد.» ( افغانستان در مسير تاريخ ، تأليف مير غلام محمد غبا ، ج اول، ص 281)

علی رغم اين که " در طول تجزيه و تقسيم ولايات شمالی و شمال شرقی خراسان ( بلخ و تخار و بدخشان) در تحت اداره حکام ازبکی و تيموری، به تدريج شکل محلی و استقلال بخود گرفته از تابعيت مستقيم دولتهای ماوراء النهر و هندوستان خارج شدند و اين روش می توانست آرامش داخلی اين مناطق را تأمين نمايد "؛ همين گونه مبارزات مردم اين سرزمين درجبهه ی شرق برضد دولت بابری هند با راه اندازی نبردهای خونين روشانيان و قيام های آزاديخواهانه به رهبری خوشحال خان ختک تا نيمه ی دوم سده ی هفدهم ادامه يافت و اين قيام ها منجر به کسب استقلال و آزادی مملکت از سلطه اشغالگران در جبهه شرق نگرديد؛ وليک تأثيرات ژرف را در ايجاد حرکتهای آزاديخواهی بر ضد متجاوزين، در قرن هژدهم در جبهه ی جنوب غرب خراسان ، ببار آورد.

واما، در اين رويدادها،اقوام و قبايلی که طی سه صد سال اخير در تشکيل و رهبری دولتها، در سرزمين خراسان پرفروغ ديروز و افغانستان پرآشوب امروز و در مبارزه با دولت های استيلاگر خارجی؛ همچنان درتجاوز برحريم ساير ملل و اشغال سرزمين های ديگران؛ نقش رهبری کننده ی مثبت و منفی (دفاعی ويا اشغاگرانه ی) جنگها را در هرم قدرت بدوش داشته اند؛ بصورت مشخص رهبران قبايل همکيش و همزبان "غلجايی و ابدالی" بوده اند.

تذکار:البته نقش ساير اقوام: تاجک ها ـ ازبک ها ـ ترکمن ها ـ هزاره ها ـ بلوج ها ـ نورستانی ها، پشه يی ها و ديگران در مبارزه بر ضد استعمار و استيلاگران خارجی کمتر نبوده است؛ وليک اين اقوام در چنين حوادث برزگ، در رأس قدرت و رهبری دولتها قرار نداشتند.

از آن جايی که تاريخ وقايع و رخدادهای اين سرزمين از دوران آريايی ها تا نيمه دوم سده ی بيستم بوسيله زنده ياد مير غلام محمد غبار و شخصيتهای ديگری، که از کتاب ها و نگارشهای نويسندگان معتبر ساير کشورها استفاده کرده اند، نگارش يافته است؛ بنابرآن نگارنده برآن شد تا گاهنامه رخدادهای سه صد سال اخير را از خيزش رهبران قبيله ی غلجايی در سده هژدهم بر ضد اشغالگران دولت صفوی فارس، درغرب سرزمين خراسان آن روز آغاز کرده و تا افتيدن بدام غارتگران نوين، يعنی اشغال افغانستان بوسيله ی امپرياليسم جهانخوار امريکا و متحدين غربی ـ عربی و منطقه يی آن، فرجام بخشد.

درنگارش اين گاهنامه، علی رغم اين که زنده ياد ميرغلام محمد غبار و روان شاد ميرمحمد صديق فرهنگ، بجای اسم خراسان، افغانستان وبعوض نام فارس، اسم ايران را ذکر کرده اند؛ درحالی درآن دوره های پيشين نه واژه ی افغانستان دراين سرزمين معمول بود ونه نام ايران در غرب کشور. بنابرآن ضرورت منطقی و تاريخی ديده شد تا دراين نگارش ، نام های اصلی و پيشين کشورها (مانند خراسان که بعدها به افغانستان تبديل و فارس که در قرن بيستم به اسم ايران، تغيير داده شده اند)، که به همان اسم اولی ياد می شدند، ذکر گردد.

واما، از آن جايی که پس از سقوط حاکميت حزب دموکراتيک خلق افغانستان در سال (1371 خ 1992 م) بوسيله ايالات متحده ی امريکا و متحدين غربی، عربی، منطقه يی و گماشته های جهادی آن و بويژه پس از اشغال اين کشور درسال 2001 توسط ارتش پنتاگون و ناتو، بحران سراسری ملی( سياسی ـ اقتصادی ـ امنيتی و فرهنگی) همه شئون زندگی مردم افغانستان را فرا گرفت؛اشغالگران آزمند بمنظور تطبيق برنامه بزرگ و پرمنفعت دست رسی کامل بر تصرف منابع طبيعی قاره ی آسيا؛ به محاصره کشيدن روسيه و چين و سرنگونی دولتهای مستقل اين قاره، که 50 سال کامل روی آن کار و سرمايه گزاری کرده اند؛ افغانستان را بمثابه ی تخته ی خيز تجاوز بجانب آسيای ميانه برشمرده، درگام نخست، با استفاده از برنامه آزمون شده ی استعماگران کهن، تخم نفاق و تفرقه افگنی را ميان مردم ما کشت و زرع و به ثمر رسانيده اند که حتا شماری از روشنفکران ما زير تأثير همين فضا و فرورفتن در تعصب قوم گرايی و قبيله پرستی، از موجوديت هويت سياسی و فرهنگی 1500 ساله ی آريانای کبير و هويت تاريخی بيش 1400 سال خراسان سرافراز و با وقار، انکار ورزيده همه را اسمی با مسمای مبهم ، بخورد جامعه می دهند.

برای اين که همچو نگارش های غيرمسؤولانه که بجز خوشنود نمودن دشمنان تاريخی مردم ما و ريختن آب را در آسياب همسايه های محيل و درکمين نشسته، هيچ منفعت ديگری را در امر تنوير اذهان جوانان، اتحاد باهمی اقوام افغانستان ندارد؛ خشم ساکنين اين کشور فرهنگ دوست را مشتعل نکرده منجر به عواقب ناگوار جبران ناپذير نگردد؛ ضرورت ديده شد تا پيرامون هويت تاريخی کشور مان از آريانای کبير تا خراسان فروزنده و پرافتخار، برداشتهای را از نگارش های پربار و مستند زنده ياد ميرغلام محمد غبار، علامه عبدالحی حبيبی و مرحوم مير محمد صديق فرهنگ، سه مورخ نامور که نظريات آنان از منابع معتبر و نگارش های مشهور ترين پژوهشگران بين المللی گرفته شده و اعتبار جهانی دارند، خدمت خوانندگان اين گاهنامه تقديم گردد.

ـ الف نظر ميرغلام محمد غبار:

 زنده ياد غبار در کتاب افغانستان در ميسير تايخ، جلد اول صفحه (9)تحت عنوان نامهای تاريخی کشور می نويسد:

«1ـ آريانا: قديمترين نام افغانستان که ازعهد اويستا (هزار سال قبل از ميلاد) تا قرن پنجم ميلادی درطول يکنيم هزار سال براين مملکت اطلاق می شد، نام آريانا بود که مفهوم( مسکن آريا) داشت. در اويستا اين نام بشکل ايريانا ذکر گرديده که در مقابل آن توريانا قرارداشت؛ يعنی آريايی هائی های توريايی ماورای جيحون که درحالت بدوی زندگی داشتند. درهرحال همين نام ايريانا وآريانا افغانستان بود که بعدها در مملکت فارس(پارسيه) با تغييری اندکی (ايران) قبول شد.

2 ـ خراسان: بعد از قرن سوم ميلادی کلمه خراسان که در معنی مشرق و مطلع آفتاب است، پيداشد و از قرن پنجم ميلادی تا نزدهم مسيحی در طی يکنيم هزار سال نام مملکت افغانستان [کنونی] بشمار رفت.

روان شاد غبار در صفحه های (77 و 78) همين اثر درمورد زرم و پيکار سرنوشت ساز ابومسلم خراسانی اين گونه معلومات افتخار اميز و آگاهی بخش را به فرزندان اين سرزمين، بازگو می نمايد:

« ابومسلم... در پنجم رمضان سال 129 هجری مساوی 746 ميلادی در مرو پرچم سياهی برافراشت، خود لباس سياه پوشيد و دربين هزاران نفر از داوطلبان آزادی خواه و جنگ جو، خلع خلفای اموی را از خلافت و نصب عباسيان را به خلافت اسلامی اعلام کرد و خويش را شهنشاه خراسان خواند....

بعد از آنکه ايالات مسلمان شده را از تسلط عرب آزاد ساخت و ايران را از طرفداران دولت اموی پاک کرد، در سال 752 به ماورالنهر[ ماوراء النهر] سوقيات کرد و حاکم عربی"زياد" را بکشت و به اين ترتيب يک دولت بزرگ خراسانی تشکيل نمود که خود در راس آن قرار داشت.

 زنده نام غبار در صفحه های (81 و 82) همين کتاب می نويسد:

« مامون عباسی پسر هارون الرشيد، در حيات پدر والی خراسان و در شهر مرو مرکز خراسان آن روزه مقيم و دلبسته خراسان بود. بعد از فوت پدر به مشوره رجال خراسان مخصوصاً فضل بن سهل سرخسی وزير خراسان، در صدد تشکيل خلافت اسلامی برآمد؛ درحالی که امين برادر او در بغداد جانشين پدر و خليفه اسلام بود. وزيرخلافت فضل بن ربيع نيز مخالفت با خراسان داشت و خليفه جديد را واداشت که مامون را از خراسان در بغداد احضار کند. در سال 809 خليفه چنين امری صادر کرد، ولی مامون نپذيرفت. در سال 810 شصت هزار سپاهی بغداد به سرداری علی بن عيسی دشمن ديرينه خراسانيان به استقامت افغانستان [ خراسان آنوقت] سوق شد و از اين طرف وظيفه دفاع به طاهر پوشنگی محول گرديد. طاهر در ری ايران[ ايران کنونی] سپاه عرب را منهزم و علی را در ميدان نبرد بکشت و به استقامت بغداد پيشرفت. در راه همدان سپاه دوم بغداد به قيادت عبدالرحمن جلو طاهر را گرفت؛ ولی سپاه خراسان خودش را اسير گرفت و لشکرش را بشکست. متعاقباً طاهر قوای امدادی بغداد را ازبين برد و خود تا حلوان پيشرفت. اين وقت قوای تازه دم خراسان به سرداری هرثمه بن اعين نزد طاهر رسيد و هردو سپاه در دوستون ازراه اهواز و نهروان بجانب بغداد پيش کشيد. طاهر اهواز را به جنگ گرفت و بصره وواسط تسليم شد. طاهر مداين را اشغال کرد و به بغداد نزديک شد. هرثمه نيز نهروان را به جنگ گرفت و به بغداد پيش شد.

خليفه امين دربين دو قوت محصور بود و مجال دفاع نداشت. او از طاهر خواهش نمود راه دهد تا نزد برادر به خراسان رود. طاهر نپذيرفت و خواست امين تسليم شود. امين کشتی در آب انداخت تا شبانه به اردوی هرثمه، که عرب بود پناه جويد، ولی دربين شط از دست سپاهيان طاهر ناشناخته کشته شد. فردای آن شهربغداد درابتدای سال 813 مفتوح گرديد.....

وقتی مامون باسپاه خراسان وارد بغداد شد، خلافت خود را تحکيم، شعار سياه را قبول و عنصر عرب را راضی نمود. تا اين وقت طاهر پوشنگی کشور شام را تامين و نصر بن شبيب عاصی را تاديب و اينک در دربار خلافت حاضر و مراقب اوضاع بود.

او می ديد که چگونه خليفه سفاح عباسی ابومسلم را به خدعه بکشت و هارون الرشيد خاندان برمکی را با چه قساوت معدوم نمود واينک مامون عباسی با چه تزويری فضل را از بين برداشت. پس آينده خويش را حدس می زد و سعی بسيار کرد تا توانست مامون را وادارد که اورا بولايت خراسان بگمارد.

مامون که هنوز خودش را به قوای خراسان نيازمند می ديد اين پيشنهاد را پذيرفت.

طاهر درسال 820 والی افغانستان اسلامی [ خراسان آنوقت] مقرر و بلادرنگ وارد خراسان گرديد.

او درسال 821 بواسطه افگندن نام خليفه عباسی از خطبه، استقلال افغانستان [خراسان پرافتخار وپيروزمند] را اعلام نمود.

علامه غبار در ماه دلو(بهمن سال 1323 خورشيدی تحت عنوان خراسان چنين می نگارد:

« چنان که ديده مي شود کلمه خراسان مرکب از (خور) يعني آفتاب بوده و بلاشک مفهوم شرق را افاده مي کند و لوسترانج يک نفرمستشرق انگليسي مي گويد: خراسان در فارسي قديم به معني سرزمين مشرق آمده. ابوالفضل مورخ قرن هشت هجري مي نويسد : خُر(خور) معني آفتاب و آسان معني مکان شي ميدهد
يعني مطلع الشمس ويا مشرق. سایر مورخين عربي زبان در ترجمه اين واژه اصل فارسي آن را مراعات کرده و غالبآ از کشور خراسان و يا افغانستان بنام مشرق ياد کرده اند مثلآ ابن خرداد جغرافيا نویس مشهور قرن سه هجري زیر عنوان ( خبرالمشرق) از مملکت خراسان بحث مي کند. 
در هر حال واژه خراسان هرچه بوده و هر وقتي که استعمال شده باشد، فقط چيزيکه دران شک نيست اينست که اسم خراسان از چهارده قرن ا ست اولا در مورد قسمتي از خاک افغانستان ، و بعدآ در مورد کل مملکت افغانستان اطلاق و قرنها دوام نموده است.

حالا مي بينيم از چه وقت اين اسم درکتب تاريخ و جغرافيا موقع گرفته و بچه ترتيب جزاً يا کلآ در مورد خاک افغانستان علم گرديده است. همينکه عسکر عرب در قرن اول هجري بعد از انهدام دولت ساساني فارس از شرق به غرب سرازير و براي بار اول در اراضي ماورا کويرلوت رسيد اسم خراسان را شنيده و متعاقبآ در کتب و آثار خود تذکر دادند.
اولين نويسنده عرب که از خراسان در تاريخ نام برده است امام احمد بن يحيي بن جابر بغدادي مشهور به بلاذري است که در اواخر قرن دوم هجري تولد، و در 255 هجري کتاب معروف خودش فتوح البلدان و ماخذ عمده و معتبري براي مورخين قديم اسلامي گذاشته است.
حدود خراسان 
قبلا بايستي دانست خراسان داراي دو نوع حدود جغرافيایي بوده يکي خراسان خاص و ديگري خراسان عام. اولي در مورد يک و يا چند ولايت شمالي و شمال مغربي افغنستان استعمال، و دومي بتدريج وسيع و بالاخره در مورد کل مملکت افغانستان اطلاق شده است. و البته اين هر دو نيز نظر بحدوث وقايع سياسي گاهي کوچک و گاهي وسيعتر گرديده اند اما در مفهوم اصلي آنها تغييري بعمل نيامده است.
 
خراسان خاص 
اگرچنانچه نويسنده تاريخ سهستان گفته قبول کنيم که در قديم يعني قبل از ورود عرب مملکت افغانستان در سه حصه بزرگ شمالي ( باختر) و حصه وسيع جنوبي ( نيمروز) و حصه وسطي ( خراسان) منقسم بود. پس بايد بگويم در ورود عرب به حواشي افغانستان حصه باختر از ميان رفته و جايش را خراسان اشغال کرده است. زيرا ما مي بينيم که همينکه ستون نخستين عرب از کشور فارس رو به شرق سرازيرشد، بعد از تسخير ولايت کرمان و معموره هايش از قبيل سير جان، بم، جيرفت و سار، براي اولين بار اسم خراسان را شنيده و ولايات و بلاد ذيل را جزً خراسان شناختند: ولايت نيشاپور، ولايت هرات، ولايت مرو، ولايت تخارستان، ولايت بلخ، ولايت ماورا ًالنهر و ولايت خوارزم
بلاد وقصاد:-طبسين، قهستان، زم، با خزر، جوين، بيهق، بشت، ورزخ، زاوه، خواف، اسپرائن، ارغيان، ابرشهر، حمر، اندرز، نسا، ابيور، سرخس، کيف، طوس، هرات، بادغيس، پوشنگ، مروشاهجان، مروالرود، بغ، جوزجان، طالقان، فارياب، صغاننان، بلخ، سمنجان، قادس، بيکند، رامدين، بخارا، سغد، کن، نسف، سمرقند، ترمز، خجند، ختل، شومان، کاسان و غيره...
تا اينجا ديديم که مورخين و جغرافيه نگاران حدود جغرافي خراسان خاص را در قسمت ماورا جبال هندوکش شامل ولايات شمال و شمالمغرب افغانستان دانسته و احیانا حدود آنرا در جنوب و شرق نيز وسعت بخشيده اند. حال ميرويم ببينم که مفهوم خراسان بطور عام چگونه شامل تام حدود سياسي آرياناي قديم و يا افغانستان امروز گرديده است
خراسان به مفهوم عام آن 
مولف ناشناس جغرافياي حدود العالم من المشرق الي المغرب با اشتباهاتي که در تعليق بعضي بلاد به بعضي از ممالک مينمايد راجع بحدود مملکت هندوستان چنين گويد: سخن اندرناجيت هندوستان و شهر هاي وي: مشرق وي ناحيت چين است و تبت، و جنوب وي درياي اعظم است. و مغرب وي رود مهدان( يعني جليم) و شمال وي ناحيت شـــکنان واخان يعنــي( واخان و شغنان) است
باين ترتيب خراسان آنروز شرقا شمالا از نهر جلیم تا جيحون، غربا و جنوبا از گرگان تا بيابان سند ميدود. نقطه ديگري که در نوشته هاي العالم قابل ذکر است که او زير عنوان: سخن اندر ناحيت خراسان و شهر هاي وي در جمله بلاد خراسان از دو نام (طوران) و(حاريانه) هم ذکر ميکند. اگر مطلب مولف از اسم طوران علاقهٌ در حنوب خراسان بوده باشد، پس جاي ترديد نخواهد بود که حد حنوبي خراسان خوبتر روشن شده و به بحر عرب متصل ميگردد، زيرا ما بتصريح مورخين و حغرافيا نويسان ميدانيم که طوران در جنوب خراسان عبارت از ولايت بلوچستان کنوني، و واقع در بين دو ولايت سند و مکران ميباشد.... 
سياح معروف قرن هشت ابن بطوطه وقتيکه از ذکر وقايع مسافرت خود از کشور ماوارالنهر فارغ ميشود ميگويد: بقصد شهر هاي خراسان از نهر جيحون گذشتم و آنگاه از سير خودش در بلاد افغانستان از قبيل: بلخ، هرات، جام، طوس، مشهد، نيشاپور، بسطام، قندوز، بغلان، اندراب، هندوکش، پنجشير، پروان، غزنه، چرخ(لوگر) قندهار، کابل، کوهاي سليمان و شش غار قصه ميکند
عطامک جنوب نويسنده مشهور قرن هفت نيز بعد از آنکه ميگويد:- چنگيزخان خواست که بنفس خود بر عقب سلطان محمد خوارزم شاه و ممالک خراسان را از معارضين پاک گرداند. از اسفار او در نخشب، ترمذ، بلخ، طالقان، مرغاب، غزنين، پشاور و چترال تا رود سند بحث مينمايد
يکي از متاخرين جغرافيا نویسان هند مرتضي حسين بگرامي در کتابي بنام حديقه الاقاليم در قرن دوازده هجري نوشته، زير عنوان خراسان از بلاد و نواحي ذيل نام ميبرد:- مروشاهجهان، نسا، سرخس، بلخ، ججکتو، ميمنه، اندخود، ختلان، تدهشان، کابل، غوربند، استالف، استرغج، ريگ روان ضحاک، باميان، غزني، قندهار، بنام زوال و پايتخت سابق سلاطين خراسان لوگر، زمين، داور، کافرستان(نورستان) هزاربچه، ننگهار، جلال آباد، چهارباغ، باجور، سواد، هيکلپور، لعل پور، بگرام، پشاور، بنکيستان بجانب ملتان- جام، تربت، مشهد، تون، نيشاپور، سبزوار، اسفراين، جنوشان، قهستان و بسطام
همين شخص حد مشرقي کابل را درياي سند تعين ميکند و راجع به استالف و استرغج( چند ميلي شمال کابل) ميگوید:- الغ بيگ بن ميرزا سلطان ابوسعيد اين دو موضوع را خراسان سمرقند ميخواند
تااينجا ديدم که خراسان جغرافيائي بمفهوم خاص ان شامل ولايات شمال مغرب و شمال افغانستان چون (بدخشان و قطغن) بلخ (مزارشريف و ميمنه) مرغاب و هرات، مرو، شاجهان ، طوس و نيشاپوربوده و بمفهوم عام آن شامل تمام اراضي افغانستان قديم از توران(بلوچستان ) تاخوارزم و از دشت هاي لوت و کرمان تا رود بار سند و جليم، به معني سياسي آن حاوي تمام افغانستان و ماوارالنهر[ماوراء النهر] را و احيانآ فرغانه زمين مي باشد. حال نظري به خراسان سياسي و دولت هاي دوره اسلامي افغانستان انداخته، ميبينيم که در تاريخ هاي هزار و يکصد ساله ممالک اسلامي، دولت هاي افغانستان بچه اسم و عنوان ذکر شده اند.
 
دول خراسان 
چنانچه ميدانيم عربها بعد از آنکه از غرب بطرف شرق پيش رفتند، مملکت فارس را بنام عراق و نضمام عراق عرب عراقين، و کشور افغانستان را باسم خراسان، و سغدياناي قديم را بعنوان ماوارا النهر ياد و در کتب خود ذکر کردند، و بهمين سبب از قرن اول هجري تا قرن سوم زمان تشکيل دولت طاهريه خراسان تمام عمال و نائب الحکومه هاي عرب که در حصص مفتوحه افغانستان از دربار خلفا دمشق و بغداد مقرر و اعزام شده اند، بلا استثنا امير خراسان عنوان داشتند، و خود اين لقب از شدت وضوح محتاج به تفصيلات ديگري نيست. بعد از آنکه در قرن سوم هجري خاندان طاهريه فوشنج به تشکيل يک دولت مستقل خراساني در شمال مغرب کشور موفق شدند، البته در تمام تاريخهاي اسلامي بعنوان امرای طاهريۀ خراسان ياد و قيد گرديدند و تقريبا نيمقرن سلطنت کرده اند، عنوان امير خراسان داشتند
حکيم بلخي ناصر خسرو علوي در قرن پنج هجري راجع به امير يعقوب بن ليث صفاري مينويسد و از آنجا بشهر مهرویان در کشور فارس رسيديم و در مسجد آدينه آنجا بر منبر نام يعقوب ليث ديدم نوشته، پرسيدم از يکي که حال چگونه بوده است؟ گفت که يعقوب ليث تا اينشهر بگرفته بود، و ليکن ديگر هيچ امير خراسان را آنقوت نبوده است
راجع به امير عمروبن ليث صفاري جانشين يعقوب صفاري، ابوسعيد عبدالحي بن ضحاک گرديزي مورح قرن پنج هجري در کتاب زين الاخبار چنين مينويسد:- و چنين گويند که عمروليث امارت خراسان را هر چه نيکوتر و تمامتر ضبط کرد، و سياستي برسم نهاد، چنانکه هيچکس برانگونه نرفته بود
راجع به پادشاهان ساماني افغانستان نرشخي در تاريخ بخارا، امیر شهيد احمد بن اسمعيل الساماني امير خراسان شد. نويسنده حدود العالم در همين موضوع ميگويد: پادشاهي خراسان در قديم جدا بودي و پادشاهي ماورالنهر[ماوراء النهر] جدا و اکنون هردو يکي است و امير خراسان به بخارا نشيند و ازآل سامان ا ست و از فرزندان بهرام اند و ايشانرا ملک مشرق خوانند و اندر همه خراسان عمال او باشند و اندر حدها خراسان پادشاهان اند و ايشان را ملوک اطراف خوانند.
عبدالحي بن ضحاک مينويسد: چون ولايت خراسان مر اسمعيل را گشت و عهد لوا معتصد برسيد اندرين وقت معتصد خليفه عباسي بمرد ومکتفي بخلافت بنشست وعهد خراسان باسمعيل فرستاد....پس نصر بن احمد السعيد بولايت خراسان بخلافت نشست... و امير حميد ( امير ساساني) بخلافت بنشست در ولايت خراسان اندرشعبان سنه 131.

 ابوالمويد بلخي قرن چهارم هجري در معدنه نثريکه در سر يک منظومه در هزاربيتي خودنوشته چنين گويد: مرا از طفلي هوس گرديدن عالم بود و از پادشاه جهان امير خراسان ملک مشرق ابوالقاسم بن منصور موولس امير المومنين امير هشتم ساماني 366-387
راجع به سلاطين غزنوي افغانستان گرديزي چنين نويسد: چون امير محمود رحمه الله از فتح مرو فارغ شد و امير خراسان گشت و بلخ آمد، هنوز ببلخ بود که رسول القادر باالله از بغداد به نزديک آمد با عهد خراسان و لوا و خلعت فاخرو تاج
عروضي سمرقندي نويسنده قرن شش هجري نيز راجع به محمود غزنوي از زبان خوارزمشاه چنين گويد: خوارزمشاه خواجه حسين ميکال نماينده غزنه را بجاي نيک فرود آورد... و پيش از آنکه او محمود برايشان عرضه کرد و گفت محمود قوي دست است و لشکر بسيار دارد و خراسان و هندوستان ضبط کرده و طمع در عراق(فارس) بسته من نتوانم که مثال او را امتثال نه نمايم و فرمان از را بنفاذنه پيوندم، شما درين چي گوئيد.... 
عنصري ملک الشعرا مشهور دربار غزني در مديح همين پادشاه گويد
خدا يگان خراسان به دشت پشاور ــــ  بحمله به پراگند جمع آن لشکر 
غضائري شاعر فارس نيز در مدح همين سلطان غزنين گويد
خدا يگان خراسان و آفتاب کمال ــــ  که وقف کرده برو ذولجلال عزوجلال 
وقتيکه سلطان محمود مملکت افانستان و کشور فارس را بنامهاي خراسان و عراق به پسران خود محمد و مسعود بداد، تشريفات رسمي محمد نيز بواسطه احضار اسپ او بعنوان اسپ امير خراسان در دربار عملي شد، ابوالفضل بيهقي درينموريد مينويسد
بدانوقت که امير محمود از گرگان قصد ري کرد ميان فرزندان و اميران مسعود و محمد مواضعتي که نهادني بود بنهاد، امير محمد را آنروز اسپ بر درگاه نبود. اسپ امير خراسان خواستند و وي سوي نيشاپور بازگشت و اميران پدر و پسر ديگر روز سوي ري کشيدند
و چون امير محمود عزيمت درست کرد باز گشتن را و فرزند را مسعود خلعت و پيغام امد نزديک وي به زبان بوالحسن عقيلي که پسرم محمد را چنانکه شنويد بر درگاه ما اسپ امير خراسان خواستند و تو امروز خليفه مايي و فرمان ما بدين ولايت (فارس) بي اندازه ميداني، چه اختيار کني که اسپ تو اسپ شهنشاه خواهند يا اسپ امير عراق.. ..
هنگاميکه سلطان مسعود غزنوي در پايتخت غزني و قلب افغانستان نشسته و بر ممالک همجوار خود حکومت ميراند، روزي در مجلس مشوره با صدراعظم ( خواجهٌ بزرگ) و منشي خودش ( ابونصر مشکان ) راجع بمتصرفات کشور فارس چنين گفت: شما حال آنديار (يعني فارس) نميدانيد و من بدانسته ام، قوم اند که خراسانيان را دوست ندارند، آنجا حشمتي بايد هرچه تمامتر، به آن کار پيش رود، و اگر به خلاف اين باشد زبون گيرند و آن همه قواعد زير و زبر شود.... 
راحع بسلاطين غوري افغانستان خواند امير مينويسد: چون فرمان سلطان غياث الدين در تمامي مملکت خراسان سمت نفاذ پذيرفت، في سنه تسع و عسعين و خمسمائع را سفر آخرت پيش گرفت. کذا او راجع به سلطان شهاب الدين غوري در کيفيت عودتش از هنوستان به خراسان ميگويد: (شهاب الدين ) يکي از غلامان خود قطب الدين ايبک را دران مملکت(هند) قايمقام ساخته علم عزيمت بصوب خراسان بر افراشت.
مرتضي حسين در باب همين پادشاه ميگويد: سلطان ابو المظفر شهاب الدين بن محمد بن سام بسلطنت خراسان و بسياري از هند رسيد. و از بقاياي غوريان ملوک کرت اند که در بعضي از خراسان حکومت کردند...... 
سعيد محمد معصوم نويسنده قرن دهم هجري مثل معاصرش خواند امير در باب سلطان غياث الدين غوري و سلطان شهاب الدين غوري مينویسد که : چون از هند مراجعت نموده عازم ولايت خراسان شدند، خبر فوت آخري بقطب الدين ايبک رسيد
راجع به پادشاهان تيموري افغانستان خواند امير هميشه حدود جغرافي را مراعات کرده، و از متصرفات آنها در کشور فارس و ماورانهر جداگانه و از اصل مملکت خراسان بطور ممتاز علاحده بحث ميکند و ايشان را سلاطين خراسان میخواند، ....
کذا بعد از مرگ سلطانحسين بايقرا پادشاه مشهور تيموري افغانستان، وسلطنت نمودن مشترک دو نفر پسران اوبديع الزمان و مظفرحسين در افغانستان و سقوط حکومت آنخاندان چنين مينگارد
لاجرم با اندک زماني قواعد قصر حکومت اولاد خاقان منصور( حسين بايقرا) متزلزل گشت و مفاتيح سلطنت بلاد خراسان بقبضهً اقتدار بيگانگان درآمد، چنانچه عنقريب مستورخواهد شد
و اما راجع به سلاطين دراني افغانستان ديوان امرنات مولف کتاب ظفرنامه رنجيت پادشاه قرن 13 پنجاب که خود معاصر دولت ابدالي بود مکررآ افغانستان را بازهم خراسان و شاهان درانی افغانستان را بنام پادشاهان خراسان ياد کرده است، چنانچه از مراجعت آخرين احمد شاه باباي افغان از پنج آب در افغانستان ودر فوت او در قندهار باين منوال سخن ميگويد: (احمدشاه) از دروازه هيتاپول واقع ارگ لاهور که تابوت پادشاهان ذوالاقتدار را بجز آن ازدرب ديگربار نيست خود را زنده در گذرانيده، وارد خراسان گشته بزخم ناسور بيني در گذشت. 
کذا در بابت شه شجاع درانی آخرين پادشاه سدوزائي افعانستان که سلطنت را در قرن 13 بسلسله جديد بارکزائي افغانستان باخته و اينک در سواحل سند بغرض دو باره تصاحب سلطنت ترتيب عسکر مینمود مينويسد: خبر شه شجاع الملک انتشار يافت که پيش صادق محمد خان رسيد و ازآنجا در ديره غازيخان آمده ترتيب افواج نموده که از سبب نبودن پادشاه درخراسان ( تا انوقت پاشاه ديگري در افغانستان تعيين نشده بود) خود را پادشاه سازد
در جاي ديگر راجع بعسکر کشي شه شجاع در قندهار بغرض تصاحب تاج و تخت افغانستان او و استمداد پردل خان والي بارکزائي قندهار از برادرش سردار دوست محمد خان امير آينده والي کابل چنين مينويسد: دوست محمد خان بدفعيه آن بلاي ناگهاني( يعني شه شجاع) از کابل و باميان و غزني و اقراب افاغنه طلب داشته درين معني کنگاش جست. افاغنه همسري با خداوند تاج و نگين و جدل با وارث خراسان زمين( يعني شه شجاع) از خط ادب بعيد دانسته با دوست محمد خان از در مجادله بر آمدند، دوست محمد خان مسئله شرعي: و آن جاهداک علي ان تشرک بي ماليس لک به علم فلا تطعهما. در ميان آورده تا تعدادي نصاري بر فترا کش بسته.. در هر حال بين شه شجاع و سردار دوست محمد خان در قندهار آتش جنگ مشتعل گرديده و عساکر هندي شه شجاع در مقابل عساکر خالص افغاني دوست محمد خان تلفات بسيار دادند، امرنات که شاعر هم بود و اکبري تخلص ميکرد در ينمورد ميسرايد
در آن رزمکه سور و بيداد بود  ـــ ستم را دران فتنه بيداد بود 
به شمشير هندي خراسانيان     ـــــ بکشتند هندي بيابانيان 
ديوان امرنات از دوره زمامداري وزير فتح خان بارکزائي و برادرانش چون سردار محمد عظيم خان و نواب جبار خان و غيره وقتي که حرف ميزند باز اسم خراسان و خراسانيان را به جاي افغانستان و افغانيان امروزه استعمال ميکند، چنانپه در مورد سوقيات وزير فتح خان از هرات بجانب خراسان کنوني متعلق فارس، و شکست عساکر قاجاري از وزير افغان و خواهش مصالحه نمودن ايشان چنين ميگويد: وزيرفتح خان قول قاجاري را بر انداخت... ايرانيان ( يعني فارسي ها) شرح احوال عرض پادشاه(فارس) کرده، از داعيه ً ايلامشي خراسانيان( يعني افغاني ها) سخن رانده، بمصلحت شاهي پيغام مصاحلت انداختند... 
درجاي ديگر از عزيمت سردار محمد عظيم خان والي افغاني کشمير به داخل افغانستان و تعيين نواب جبار خان به نيابت او در کشمير سخن رانده ميگويد: عظيم خان با کنوز بيشمار و خزائن لاتحصي و لاتعداد وارد خراسان، و جبار خان به نيابت تعيين اما از سطوت اقبال سرکار والا (رنجيت) هراسان شده طريق مسالمت پيروي نمود.

شعرا پشتو زبان قرن 12 هجري يعني معاصر دولت هوتکي ا فغانستان نيز بعضا خراسان را بمعني مملکت افغانستان استعمال کرده اند چنانچه يکي از اينها عبرالرحيم هوتک سان شه بولان کلات غلجائي وقتيکه بماورالنهر رخت سفر کشيده و در آنجا بياد وطن اشعاري ميسرايد چنين مي گويد
بيائي نه موند هيس راحت له خواشينه (باز اواز خفتان هيچ راحت ندید)
چه دا خوار رحيم راورت له خراسانه (از وقتيکه رحيم بيچاره از خراسان برامد)
شاعر ديگري گل محمد ساکن ماليگر کناره ملمند که معاصر زمان شاه ابدالي افغانستان قرن 13 بود نيز در يک بيت خود گويد
گل محمد عاشقي طوطي شکر خواري   ــــ  باري نشسته باز په خراسان کيشي 
برعلاوه در کتب نثر و نظم خطي که تا عهد امير عبدالرحمن خان در حصص مختلفه افغانستان نوشته شده اند (اوايل قرن چهارده هجري) بعضآ از طرف خطاط و نساخ کتب مذکوره در خاتمه کتاب کلمه خراسان بجاي افغانستان ذکر يافته است.

در دانش نامه آريانا، درمورد پيشينه تاريخی خراسان بزرگ، چنين آمده است:

 سرآغاز دوران تاریخی خراسان با پيدايش قوم «آریایی» و گسترش آن‌ها به فلات ایران پیوند می‌خورد. قبايل آريايی که حدود دو هزار سال پيش از ميلاد مسيح، در نواحی شمال خراسان بزرگ (افغانستان امروز) سکونت داشتند، به مرور زمان به سبب افزايش جمعيت، ناگزير دست به مهاجرت زدند. در این واقعه که در آغازهزاره اول پيش ازميلاد اتفاق افتاد، آریایی‌ها ساکن شمال خراسان، از طریق خراسان به سمت هند و غرب فلات (پشتۀ) ایران پیش رفتند و بخش اعظم آنها آن‌چنان که از توصیفات «اوستا» برمی‌آید، درشهرهای خراسان و سیستان مستقر شدند و شاید به همین دلیل است که عمده حوادث آغاز تاریخ آرياييان (ایرانیان) که در دو منبع «اوستا» و«شاهنامه فردوسی» ذکر شده است در مشرق ایران و در واقع درخراسان بزرگ رخ می‌دهد. در آن دوران خراسان بزرگ، آريانا (ايران) ناميده می‌شد.[رجوع شود به: استرابو، جغرافيای استرابو، ص ۳۰۶ و همچنان شاهنامۀ فردوسی]

اصطلاح خراسان، چنان که قبلاً گفته شد، ظاهراً در عهد ساسانیان، پس از سدهٔ سوم میلادی پدید آمده و از قرن پنجم تا قرن نوزدهم میلادی برای ناميدن افغانستان، خراسان نام‌نهاد کنونی و پاره‌ای از سرزمین‌های آسيای مرکزی مانند تاجیکستان، ازبکستان و ترکمنستان و بخشهایی از پاکستان امروزی به‌کار رفته ‌است.[ درآمدی بر تاريخ افغانستان، ص ۱۰].

عبدالحی حبیبی، تاريخ‌نگار شهير افغان، می‌نویسد: «نام بخش اعظم سرزمین افغانستان غربی و شمالی تا تخارستان و مجاری هیلمند (= هیرمند) و کابل در قرن هفتم میلادی «خراسان» بود و چنین به‌نظر می‌رسد که این نام در عهد ساسانیان از قرن پنجم میلادی به‌بعد شهرت یافته ‌است.»[حبيبی، عبدالحی، تاریخ افغانستان بعد از اسلام، ص ۱۴۰]

اگر در اینجا آقای حبیبی به قرن هفتم میلادی اشاره می‌کند، به‌دلیل این است که کتاب او راجع به تاریخ پس از اسلام افغانستان است. اما نامبرده معتقد است که در دورهٔ پیش از اسلام نیز نام افغانستان خراسان بوده ‌است. چنان که او می‌نویسد:

«در بارهٔ اینکه کلمهٔ «خراسان» بر همین افغانستان در ازمنهٔ قبل از اسلام هم اطلاق شده و شامل تمام این سرزمین بوده، اسنادی موجود است، که در مسکوکات هفتلیان این پادشاهان را «خراسان خواتاو» یعنی «خراسان خدای» نوشته‌اند، و باز هم در یکی از مسکوکات زبان پهلوی «تگین خراسان شاه» دیده می‌شود، که بر رخ دیگر همین سکه هیکل نیم تنهٔ مونث موجود است که به دور رخش هالهٔ نور منقوش است... و عین همین شکل را خسرو دوم ساسانی به یاد گرفتن خراسان از تصرف هفتالیان حدود ۶۱۳ میلادی ضرب کرده‌است... و می‌توان حدس زد که هیکل تنهٔ مونث و هالهٔ نور سمبولی از کشور خراسان و مطلع‌الشمس عرب باشد.»[همان‌جا، صص ۱۴۲ و ۱۴۳]

مير محمد صديق فرهنگ درمورد نام و جايگاه خراسان در مسير تاريخ چنين می نگارد:

 کشوری که از سده نوزدهم به بعد به نام افغانستان شناخته شد، در دوره های جداگانه تاريخ درازمدت خويش به نام های مختلف ياد شده است. بنابراين اگر پژوهندگان درضمن تفحص در آثار و مدارک مربوط به قرون اولی و وسطی و حتی قرون جديد به اين کلمه به عنوان نام دولت برنمی خورند نبايد چنين نتيجه گيری کنند که سرزمين  افغانستان سابقۀ تاريخی ندارد يا اين که درآن ازمنه از تمدن و فرهنگ بی بهره بوده است؛ بلکه علت همان نو بودن اصطلاح افغانستان به عنوان نام کشور و کاربرد کلمات ديگر دراين مورد در ازمنه قبلی می باشد....

چنانچه گفته آمد دردوره اسلامی تا اواسط قرن نوزدهم افغانستان بيشتر به نام خراسان ياد می شد. بعضی ها اين کلمه را مرکب از دو جزء شمرده اند: خور درمعنی آفتاب و آسان درمعنی جای و برخی گفته اند که صورتی از خورايان بوده است يعنی محلی که آفتاب از آن می آيد و درهردو حال درمعنی آفتاب برآمد يا مطلق شرق را افاده می کند. رودکی دراين باره گويد:

مهر ديدم بامدادان چون بتافت ـــ از خراسان سوی خاور می شتافت 

از خراسان بروزد طاووس وش ـــ سوی خاور می شتابد شاد و خوش

 رودکی که در دربار آل سامان می زيست و شهر بخارا پايتخت آن دولت و در ماوراء النهر واقع بود خود را شاعر خراسان ناميده و در آنجا گويد:

شد آن زمان که شعرش همه جهان بنوشت ــ   شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود

همچنان فخرالدين گرگانی گفته است:    خراسان آن بود کز وی خورايد

همچنان عنصری بلخی ملک الشعرای سلطان محمود غزنوی سلطان مذ کور را که پايتختش غزنه در قسمت فلات ايران واقع بود با عناوين خدايگان خراسان و خسرو مشرق ياد نموده گويد:

خدايگان خراسان به دشت پيشاور ــــ  به حمله ای بپراکند جمع آن لشکر

ايا شنيده هنرهای خسروان به خبر ــــ بيا ز خسرو مشرق عيان ببين تو هنر

علی رغم اختلاف روايات در بين مؤلفان چنين برمی آيد که پس از سقوط دولت ساسانی و گشوده شدن پشته ايران به دست عرب ها که درسدۀ هفتم ميلادی آغاز گرديد و برای چند سده ادامه يافت اين سرزمين وسيع که عرب ها آن را عجم خواند ند به دو حصه تقسيم شد.

اول ـ قسمت غربی ايران ساسانی شامل عراق ، فارس، آذربايجان و ولايات واقع در کناره جنوبی دريای خزر که هسته مرکزی آن را ولايت عراق تشکيل می داد و به اين مناسبت غالباً در زير عنوان کلی عراق ياد می شد.

دوم ـ بخش شرقی پشته مشتمل بر افغانستان کنونی به اضافه بعضی قسمت های شرق ايران امروز و صحرای ترکمن تا کنار رود جيحون که هسته مرکزی آن خراسان بود، بناءً بنام خراسان شهرت يافت. گرچه اين تقسيم هم به ذات خود امر تقريبی بود زيرا در آن اعصار نفوذ شاهان و خانواده های شاهی چنان زياد بود که نام کشورها و حتی واحدهای جغرافيايی در زير تأثير نام ملوک، دودمان ها و عشيره های حاکم قرار می گرفت و به آن شهرت می يافت. مثل دولت آل سامان و آل سبکتگين و دولت های سلجوقی و صفوی و ابدالی و امثال آن.

معذالک از شواهد متعدد و من جمله از داستان زير که ابوالفضل بيهقی مورخ پادشاهان غزنوی در تاريخ آن خاندان آورده است واضح می شود که تقسيم واحد جغرافيایی فلات ايران به دو قسمت عمده عراق در غرب و خراسان در شرق به اندازه کافی رسميت و عموميت داشته است. وی می گويد:

 درآن وقت که امير محمود از گرگان قصد ری کرد ميان فرزندان و اميران مسعود و محمد مواضعتی که نهادنی بود بنهاد. امير محمد از آن روز اسپ بردرگاه نبود، اسپ امير خراسان خواستند و وی سوی نيشابور باز گشت و اميران ديگر پدر و پسر سوی ری کشيدند. چون کارها به آن جانب قرارگرفت و امير محمود عزيمت راست کرد بازگشتن را، مرفرزند را خلعت داد و پيغام آمد نزديک وی به زبان ابوالحسن عقلی که پسرم محمد را چنانچه شنودی بردرگاه اسپ امير خراسان خواستند و تو امروز خليفه مايی و فرمان ما بدين ولايت بی اندازه می دانی چه اختيار کنی که اسپ تو اسپ شاهنشاه خواهند يا اسپ امير عراق. امير مسعود چون پيام پدر بشنود برپای خاست الی آخر حکايت که سخت نيکوست ودر ضمن ساير مطالب سودمند تقسيم قلمرو وسيع محمودی را به دو جزء عمده خراسان و عراق آشکار می سازد....

نظامی عروضی مؤلف کتاب چار مقاله که در دربار آل شنسب در قلب خراسان می زيست در حکايت مربوط به بديهه گويی خودش در شعر اززبان مهترزاده بلخ اميرصفی الدين می گويد:

« ای پادشاه نظاميان را بگذار من از جمله شعرای ماوراء النهر و خراسان و عراق هيچ کس را نشناسم که بر ارتجال چنين پنج بيت تواند گفت» و همو در حکايت ديگر در منجمی يعقوب اسحق کندی می نويسد که: « اين سخن در بغداد فاش گشت و از بغداد به عراق و خراسان سرايت کرد.»

ميرزا مهدی استرآبادی مؤلف جهانگشای نادری که در سده هژدهم می زيست راجع به شاه اشرف هوتکی گويد: « در ايام سلطنت خود کرمان و يزد و قم و قزوين و تهران را تا پل کرپی که دار المرز خراسان و عراق است در حيطه تصرف درآورد.»

در همان سده هژدهم عبدالله خان ديوان بيگی از ارکان دولت احمد شاه درانی در قطعه ای که به مناسبت بنای شهر قندهار سروده گويد:

جمال ملک خراسان شد اين تازه بنا  ــــ   زحادثات زمانش خدا نگه دارد

نورمحمد قندهای که در سده بعدی کتاب گلشن امارت را در تاريخ امير شيرعلی خان تأليف نموده است در ذکر احوال امير دوست محمد خان پدر امير شيرعلی خان چنين می نگارد:

« درآن زمان که خاقان مغفرت نشان امير بی نظير عليين مکان امير دوست محمد خان در ولايت خراسان و در دارالسطنه [دار السلطنه] کابل ارم تقابل بر اورنگ امارت و جهان بانی نشسته بود.»

دولتی که در نيمه سده هژدهم توسط احمدشاه ابدالی پی گذاری شد نيز در عصر شاه مذکور خراسان ناميده می شد. چنانچه از زبان صابرشاه ، پير و مرشد احمدشاه روايت شده که راجع به شاه مذکور به حکمران لاهور گفت: او پادشاه ولايت خراسان است و تو، صوبه دار پادشاه هندوستان.»

از جمله دانشمندان معاصر ايرانی دکتر محمود افشار در مقدمه ( تاريخ و زبان در افغانستان) به تاييد از اين مطلب می نويسد:« خيلی از کتب ادبی در اشعار به زبان فارسی در افغانستان يعنی خراسان سابق به وسيله خراسانيان نوشته و گفته شده است.»

شواهد و مدارک درباره اطلاق کلمه خراسان بر بخش شرق پشته ايران که از صدر اسلام تا دوره معاصر در نزد خواص و عوام معمول بود از حد و اندازه زياد است. ليکن ما دراين جا به ذکر چند مثال بالا که مطلب را به قدر کفايت روشن می سازد بسده کرديم. شواهد اضافی درآينده در لابلای کتاب خواهد آمد.

در فلات ايران خراسان آخرين سرزمينی بود که به دست عرب ها گشوده شد و مردم آن دين اسلام را پذيرفتند....هنگامی که در دوره خلفای عباسی نفوذ عرب روبه زوال رفت اولين ناحيتی که در اين قسمت ادعای آزادی نمود و رقبه سياسی و فرهنگی بيگانه را به دور انداخت باز هم خراسان بود که با تأسيس دولت های طاهری و صفاری و سامانی به تسلط عرب پايان بخشيد.

از نظر جغرافرافيايی خراسان در چهار راهه ای واقع بود که ايران و کشورهای مديترانه شرقی را با هند از يک سو و ماوراء النهر ترکستان و چين از ديگرسو ارتباط می داد و بنابراين هم معبر تجارت بود وهم گذرگاه لشکر کشی ها و تهاجمات. اما چون در جريان تاريخ بشر، پلۀ تاخت و تاز و لشکرکشی همواره برکارهای سليم بازرگانی و تبادلات [ مبادلات] علمی و فرهنگی سنگينی نموده است، زيانی که خراسان از جهت موضع جغرافيايی خود متحمل می شد برسود و منفعتی که به دست می آورد برتری داشت و مانع بزرگی را دربرابر ثبات و آرامش سياسی و انکشاف اقتصاد و فرهنگ آن تشکيل می داد. درعين حال اين تهاجمات و لشکر کشی هايی که به آن همراه بود نقشه مردم شناسی اين زمين[سرزمين] را پيچيده ساخته و ملل و اقوام مختلف را با زبان، مذهب و رسوم و رواج جداگانه در پهلوی همديگر و بعضاً در تضاد با يکديگر جابجا کرد.

هرچند اسلام بابرگزاری مفهوم (ملت) بر مفهوم قوم و نژاد، يک نوع وحدت را دربين اين عناصر ايجاد نمود اما اين اتحاد با پيدايش تعصبات قومی در مرکز خلافت و تأسيس امارت های نيمه آزاد در ولايت جايش را به تضاد های ناشی از اختلافات قومی، زبانی و مذهبی سپزد که در اکثر موارد از جانب دولت های حاکم برای مقاضد ويژه خود شان تحريک و تقويت بخشيد.»

(افغانستان در پنج قرن اخير، مؤلف مير محمد صديق فرهنگ، جلد اول صفحه های 30 ـ 25)

 پيشنهاد نگارنده خدمت خوانندگان عزيز اين است تا دروقت مطالعه اين نگارش و ساير آثار تاريخی، ملاحظات قومی ـ قبيله يی ـ سمتی ـ مذهبی و اتنيکی را معيار قرارنداده، بخاطر خوش بينی به اين قوم و نکوهش وآن ديگری بر هويت تايخی ـ سياسی و فرهنگی ساکنين يک سرزمين خط بطلان نکشيده؛ شهروندان يک خطه ی باستانی را که خود هم جزء آنان اند؛ فاقد هويت تاريخی و فرهنگی به معرفی نگرفنه، به اصطلاح مردم ما  تيشه بر ريشه ی خود و هم ميهنان خويش نزنند. اگر در خاموش کردن آتشی که بوسيله ی دشمنان سوگند خورده ی داخلی و خارجی افغانستان مشتعل گرديده سهم نمی گيرند، بالای آن بنزين نپاشدند.

همينگونه، مطابق قاعده عام علم حقوق، جرم يک عممل شخصی بوده، سرايت آن برديگران، بشمول اقارب نزديک متهم، مجاز نيست؛ بنابران هم ميهنان گرامی ما، عملکرد خوب و زشت زمامداران پيشين را متعلق به خود آنان پنداشته برديگران برچسب نزده در مسؤوليت آنان خلق های سرافراز کشورخويش را شريک محسوب نکرده خصومت ملی را ببار نياورند.

به همين منوال بخش ديگری از هم وطنان گران ارج، بايست دروقت اظهارنظر روی اعمال ناشايست زمامداران پيشين؛ بويژه آنانی که درزمان زمامداری و طغيان قدرت، بخاطرکسب منفعت سيری ناپذيرخويش؛ برسرزمين های ديگران تجاوز کرده خون فرزندان هردو طرف را ريختند وهيچ؛ و هنگام رويارويی با خونخوارترين دشمنان وطن و مردم مان، سند تسليمی خاک های خراسان ديروز و افغانستان امروز را دربدل مبالغ ناچيز در شمال ـ غرب ـ جنوب و شرق امضاء نمودند؛ ويا يک نسل از ساکنين کشور را از سرزمين های شان اخراج و مال و ملکيت آنان را به ديگران دادند؛ نبايد وکالت مدافع جرم و جنايات مشهود آنان را که درتاريخ ثبت و ضبط گرديده است، بدوش گيرند و به اصطلاح مشهور مردم ما پای خود را زير لحاف بيمار ساری دراز، نه نمايند.

  در نگارش اين گاهنامه، تلاش بعمل آمده است تا جريان رخدادهای سده ی هجدهم و نوزدهم تا نيمه ی اول سده ی بيستم از متن آثار تاريخی شخصيتهای با وجاهت و مورخين با اعتبار ذکرشده برداشت و تقديم گردد؛ اما رويدادهای نيمه دوم سده بيستم تا ايندم، بيشتر برچشم ديد های خود نگارنده که در متن حوادث حضور مستقيم و تا حدودی فعال داشته ام، تا حد بيشتری بدون حب و بغض  نگارش يافته است؛ با آنهم نگارنده درهمين جامعه ی فئودالی زاده شده، آموزش و پرورش ديده است، بی گمان لکه های مادرزاد اين فرماسيون اقتصادی ـ اجتماعی را در خود دارد. بنابرآن هرگاه اشتباهات کوچکی رخ داده باشد از خواننده های گران ارج پوزش می طلبم؛ اما اگر اشتباهات بزرگ ديده شود آرزومندم تا بدون عصبيت نظريات و برداشت های انتقادی و تکميل کننده ی خويش را با ما و ساير خوانندگان درميان گذارند تا درصورت محقق بودن، در رفع آن اقدام گردد.

  درفرجام آرزو می رود تا خوانش تاريخ را مطابق تعريف آن که : " بازتاب دهنده ی سير انکشاف قانونمند تأمين روابط و ضوابط ميان انسانها و طبيعت و ميان خود انسانهاست، که در مراحل متفاوت و در اشکال و شرايط متفاوت، نحوه ی تغيير و تکامل زندگی اقتصادی و اجتماعی جوامع بشری را در قيد زمان و مکان معين، مورد کاوش، پژوهش و بحث وبررسی قرار می دهد " بعنوان فراگرفتن علم و کسب دريافتهای گاهنامه سرزمين و مردم خويش پذيرا شده با آن برخورد سالم و بدور از تعصب صورت گيرد.


عبدالواحد " فيضی "

شهر کوپنهاگ دنمارک

8 جولای 2018

مسوولیت مطالب نشر شده در سپیده دم به دوش نویسنده گان آنها میباشد


عناوین دیگر:
کشتن امیر حبیب الله سراج در سال ۱۹۱۹ (04.17.2017)
رخداد های خونباردرسه سده ی اخيرخرُاسان ديروز وافغانستان امروز-بخش هفتم (06.19.2016)
رخدادهای خونباردرسه سده ی اخيرخرُاسان ديروزوافغانستان امروز - بخش ششم (05.22.2016)
رخداد های خونبار درسه سده ی اخيرخرُاسان ديروز و افغانستان امروز از برچيده شدن بساط اشغالگران کهن تا افتيدن به دام غارتگران نوين! بخش چهارم - (03.16.2016)
رخداد های خونبار سه سده ی اخير خرُاسان ديروز و افغانستان امروز (01.25.2016)
بخش سوم و پايانی صدارات محمد داوود خان یادداشت مترجم (01.17.2016)
رخداد های خونبار سه سده ی اخير در خرُاسان ديروز و افغانستان امروز از برچيدن بساط اشغالگران کهن تا افتيدن به دام غارتگران نوين! (1709 ـ 2015 ) (12.14.2015)
نتيجه ی انتخابات سال روان ميهن مان از کجا منشأ گرفته است: از ناسيوناليسم کور ملی گرايايی( مليت ـ قوم و قبيله) ، يا از بنيادگرايی اسلامی! ويا هر (09.28.2015)
افغانستان ومسيرجاده ابريشم درطول تاريخ (05.05.2015)
نتيجه ی انتخابات سال روان ميهن مان از کجا منشأ گرفته است: از ناسيوناليسم کور ملی گرايايی( مليت ـ قوم و قبيله) ، يا از بنيادگرايی اسلامی! ويا هر (04.14.2015)