چهار شنیه, 08.15.2018, 08:40am (GMT)
خانه
در باره ما
RSS
پیوند ها
نقشه سایت
تماس
مرُوری بر رخداد های خونبار سه سده ی اخير خرُاسان ديروز و افغانستان امروز(بخش چهارم) ; " شهر غزنین نه همانست که من دیدم پار" ; فراخوان عمومی بخاطرجلوگیری ازفروش شفاخانه وزیراکبرخان وسایر موسسات عام المنفعه ; اخلاق از منظر ماركسيسم- لنينيسم (كمونيزم علمي) ; پیامدهای فروپاشی اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی
واژه کلیدی»       [جستجوی پیشرفته]
 
فهرست عناوين  
  اخبار
  پیام ها و گزارشها
  سیاسی
  ادبی
  تاریخی
  علمی
  زنان
  ویدیو
  نرم افزار
  مقالات از منابع دیگر
  ::| ثت نام در خبرنامه
اسم شما:
ایمیل شما:
 
 
 
تاریخی
 
مرُوری بر رخداد های خونبار سه سده ی اخير خرُاسان ديروز و افغانستان امروز -بخش سوم - دوام سلطنت ابدالی ها با جانشينی تيمورشاه
دوشنبه, 08.06.2018, 04:23pm (GMT)

عبدالواحد فيضی

مرُوری بر رخداد های خونبار سه سده ی اخير خرُاسان ديروز و افغانستان امروز

از برچيدن بساط اشغالگران کهن تا افتيدن به دام غارتگران نوين!

ويا:از برخاستن ميرويس خان برضد صفویها تا خميدن اشرف غنی در پابوسی امريکايیها

(1709 ـ 2018)

بخش سوم

دوام سلطنت ابدالی ها با جانشينی تيمورشاه در سرزمين خراسان

( 1793 ـ 1773 )

       زمانی که جنازه احمدشاه در قندهار دفن گرديد شهزاده سليمان بنابر تحريک وتوصيه شاه ولی خان اشرف الوزراء خسرش که در دولت احمدشاه شخص دوم مملکت بود، اعلام پادشاهی نمود؛ اما تيمورشاه علی رغم اين که در اين وقت والی هرات بود و همواره در لشکرکشی ها و سفرهای احمدشاه با وی يک جا می بود و گفته می شد که احمدشاه او را نظر به درايت و کفايت بيشترش نسبت به سليمان، بحيث جانشين خود معرفی کرده بود؛ بنابران با شنيدن اين خبر سخت برآشفت و همزمان با اعلان سلطنت، قشونی مرکب از مردم هرات، هزاره و ايماق فراهم نموده به قصد تصرف قندهار حرکت نمود. در قندهار هم عده ای از خانها از شهزاده تيمور حمايت کردند. شاولی خان وزير به عزم مصالحه ويا بحکم اجبار با دو پسرش و يک دسته قوای نظامی به استقبال شهزاده تيمور به سمت فراه شتافت؛ اما " تيمورشاه که موجوديت تاج بخشان داخلی را منافی قدرت سلطنتی می دانست، غياباً امر اعدام شاه ولی خان و فرزندان اورا صادر کرد، وانکو خان باميزايی و اسلام خان پوپلزايی، اين امر را فوراً در معرض تطبيق گذاشتند. اين اقدام تيمورشاه اولين جرقۀ بود که درخرمن خانهای بزرگ در افتاد. اين است که بغاوت فئودالهای مقتدر از يکطرف و قيام اهالی مناطق مفتوحه دولت ابدالی از طرف ديکر، باعث ضعف دولت ابدالی در دوران زمامداری اولاده احمد شاه گرديد." (1) 

    تيمور شاه بعد از تعيين سرنوشت شاه ولی خان، به قندهار آمده تاج پادشاهی برسر نهاد و شهزاده سليمان نيز از ادعايش دست کشيده به عذرخواهی نزد برادر رفت و مورد عفو قرار گرفت؛ اما اعدام شاه ولی خان وزير اعظم که واکنش طرفدارانش را نيز در قبال داشت؛ جمع مطالبات بی حد و حصر خانها و فئودال های حريص قبيله درانی که هريک داشتن قدرت را در همه ارکان دولت مانند مال موروثی پدری حق خويش می دانستند؛" ازجانب ديگر تيمور که ساليان جوانی را درهرات به سر برده، در محيط علم و فضل و شعر و ادب پرورش يافته بود دربار قندهار را که امرای جاه طلب و بی علاقه به اين امور برآن مسلط بودند، باذوق خود بيگانه يافته به زودی از آن جا به طرف کابل حرکت کرد و برای آنکه در غياب او حرکتی در قندهار عليه سلطنت صورت نگيرد، يک عده سرداران را هم با خود به کابل آورد. به اين صورت از آغاز امر يک نوع بيگانگی و بد گمانی دربين شاه جديد و سرداران رخ داد که با تناوب دوره های جنگ و آشتی تا آخر دوره سلطنت او ادامه يافت. " (2)

     بدين ترتيب احمدشاه درانی پس از مرگش،فرمانروايی سرزمينی را به تيمورشاه پسرش به ارث گذاشت که در جغرافيای داخلی آن نی تنها خصومت های خونبار حکمرانان آزمند و اقتدار گرای قندهار و هرات ميان دو قبيله ی غلجايی و درانی؛ بلکه کشمکش های جاه طلبانه ميان خود درانی ها و درون خانواده های آنان، بويژه بعد از قتل سردار شاه ولی خان، به شدت جريان داشت و در قلمرو به تصرف دراورده شده و اشغالی آن نيز قيام های مردم بخاطر کسب استقلال ملی و طرد فرمانروايی بيگانه و لغو تعهدات تحميلی ماليات، برضد حکمرانان پشتون تبار خراسان،  روزتاروز فزونی می گرفت.

    بنابران، تيمورشاه بحيث وارث و دست پرورده ی پدر و سنتهای امرای پيشين، خود را ناگزير می دانست تا درمقابل همه اين چالش ها مجادله کند و در برابر خيزش های داخلی و قيام های آزاديخوانه ی مردم در مناطق اشغالی دست به لشکرکشی های سرکوبگرانه بزند.

    تيمورشاه بعد از انتقال پايتخت از قندهار به کابل، دست به تعيين ارکان اداره دولت زد و بموجب آن:« وزارت خودش [ پست نخست وزيری را] به شيخ عبداللطيف جامی هروی؛ امور خزاين [ وزارت ماليه] را به التفات خان هندی و ديوان استيفا [ ديوان محاسبات] را به ملا عبدالغفار هندی مسلمان داد؛ قاضی  فيض الله خان دولتشاهی را که مرد شاه پرستی بود، به مشاوری خود نگهداشتد وهم دوازده هزار عسکر تحت السلاح و محافظ خويش را در تحت قوماندانی محمد خان بيات گذاشت. از خانهای بزرگ فقط اشخاصی [ چون نورمحمد خان بابری امين الملک، مير هزار خان الکوزايی، فتح الله خان سدوزايی وغيره] را در خدمت دولت پذيرفت که بی چون و چرا از شخص پادشاه اطاعت می کردند.» (3)

     اين تعيينات و روش مستقلانه تيمورشاه،آتش خشم و مخالفتهای آزمندانه ی فئودال های درانی و غلجايی را مشتعل نموده آنان با پيش کشيدن عبدالخالق خان سدوزايی بحيث پادشاه که از مدرک اجاره ماليات سند ثروت هنگفتی را جمع کرده بود، با 25 هزار نفر جنگی در سال 1774 به قصد گرفتن کابل حرکت نمودند. تيمور شاه با ده هزار عسکر و يک توپخانه بمقابل آنان شتافت و در منطقه " شش گاو " ولايت وردک دوهزار نفر از سپاه مقابل را کشته و عبدالخاق را اسير گرفت و کور نمود وليک همراهانش را اعدام کرد و آنانی که تسليم شدند، تقدير گرديدند. سپس وی به قندهار رفت و هر مخالفی را بگرفت و از دم تيغ کشيد.

     تيمورشاه پس از انتقال پايتخت به کابل، ايام زمستان سرد را در پشاور سپری می کرد. در سال 1776 زمانی که در بالاحصار اقامت داشت، سوء قصدی از جانب دو زميندار و ملاک بزرگ (فيض الله خان و پيرزاده ميان محمد خان) صورت گرفت؛ وليک اين شورش با کشته شدن شش هزار تن از مخالفين، سرکوب گرديد.

     از آن جايی که سکه ها به تعقيب آزاد سازی لاهور و ملتان، فعاليتهای گسترده را برای آزادی سند آغاز نمودند؛ تيمورشاه  در سال 1779 با يک لشکر 18 هزار نفری به جانب سند تعرض را آغاز نمود و قوای بزرگ سيکهه را منهزم نموده در حدود سی هزار نفر آنان را به قتل رسانيد. سپس به طرف ملتان رفته آن شهر را نيز تصرف کرده در همه مناطق تصرف شده دستور ادای باج و خراج را مرعی الاجراء اعلام نمود.

     وی پس از آن سپاهی را بمنظور تسخير مجدد کشميرفرستاد و آزادخان والی کشمير را که بعد از فوت پدر دعوی استقلال کرده و برادران خود را از آن کشوراخراج نموده بود، زير ضربات خرُدکننده قرارداد:« آزادخان تاب مقاومت نيادرده به خانه خسرش که يک نفر از بزرگان کشمير بود پناه برد، اما[خسر] او قوای شاهی را به اختفاگاه او رهنمونی کرد وآزاد خان برای اين که دستگير نشود، انتحار کرد. بموجب يک روايت، تيمورشاه بر مرگ او تأسف نمود و با مادرش ازدواج کرد(4)

      تيمورشاه بمنظور جلوگيری از مختل شدن اوضاع در خراسان غربی و آرام شدن وضع در آن ولايت:" در سال 1785 از هرات به سوی مشهد لشکر کشيد و مخالفان را به شمول پسران شاهرخ ميرزا مطيع خود ساخت. دراين سفر وی با يکی از نوه های شاهرخ ميرزا و همچنان با دختر عباس قلی خان بيات والی نيشاپور به نام خديجه سلطان ازدواج کرد.(5)

     تيمورشاه زمانی که تلاشهایش در مورد جلوگيری از پيشروی های مرادبيگ پادشاه بخارا به جانب کرکی و مرو بی نتيجه ماند، در سال 1789 از هندوکش عبور نموده درمنطقه آقچه با قوای متجاوز داخل جنگ شد که در نتيجه ی آن، نبرد به شکست پادشاه بخارا پايان يافت و تيمورشاه از تعقيب و تهاجم بيشتر برآنان خودداری کرده، طرفين معاهده ی عقد شده ی قبلی را تجديد و بر تطبيق آن توافق کردند.

    سرانجام تيمورشاه از اقامتگاه زمستانی اش در پشاور در اثر شدت مريضی عايده، به کابل انتقال و در سال 1793 پس از 20 سال فرمانروايی به عمر 46 سالگی داعی اجل را لبيک گفت و تاج وتخت سلطنت ابدالی ها به (24) پسر وی به ارث باقی ماند که آنان روی تصاحب و غصب قدرت و تقسيم منفعت، چنان بجان هم افتادند که درنتيجه ی آن، زمينه های مساعدی برای اشغال سرزمين پهناور خراسان به اژدهای قرن نزدهم، استعمار انگليس هموار گرديد و مليون ها جوان اين کشور، در راه حصول آزادی و استقلال ميهن خويش، جان های شيرين خود را نثار کرده جام شهادت نوشيدند و خراسان مستعد به رشد، ترقی و پيشرفت آن روزگا، برای صدها سال از کاروان تکامل جامعه ی بشری و همقطاران منطقه يی اش عقب ماند.

مشابهت ها و تفاوت ها درزمامداری تيمورشاه با پدرش احمد شاه درانی:

       علی رغم اين که تيمورشاه خط پدر را در زمينه حفظ امنيت داخلی و کنترول در قلمرو به تصرف دراورده شده ی اشغالی خارجی و گرفتن ماليات و خراج از مناطق اشغالی، با تفاوتی چند، تعقيب نمود و درچهار سمت داخل و خارج کشور دست به لشکر کشی ها و سرکوب مخالفين داخلی و قيام کنندگان خارجی زد و کوشيد تا فرمانروايی اش را در داخل تأمين و باج و خراج را نيز از مناطق اشغالی به رضا و زور و توسط راه اندازی جنگ های خانمانسوز بدست آورد؛ اما تفاوتهای ماهوی زيادی نيز ميان پدر و پسر وجود داشت:

     ـ احمدشاه بخاطر تمرکز قدرت بدست قبايل ابدالی، قندهار را بحيث پايتخت برگزيد؛ در حالی که تيمورشاه، بمنظور گريز از سلطه و مداخله بی حد و مرز فئودال ها و سران قبيله ی مذکور در امور دولت، قندهار را ترک کرده پايتخت را به شهر کابل انتقال داد؛

     ـ احمدشاه بيشتر به امور نظامی و لشکره کشی های جاه طلبانه بيمورد در قلمروهای ديگران مانند نادر افشار خو گرفته به مسايل عياشی وقت نداشت؛ اما تيمورشاه برعکس آن تمايل بيشتر به عياشی با زنان و دختران زيباروی و خوش گذرانی با آنان، همچنان تدوير مجالس شاعران و سرايش شعر داشت. چناچه شمار زنان و کنيزهای وی را (300 ) تن شمرده اند:

ـ « تيمورشاه از نظر خلق و خوی و سجيه با پدرش احمدشاه تفاوت زياد داشت و می توان گفت که از ساير جهات نقطه مقابل او بود... احمد شاه ايام صباوتش را در کشمکش در بين سرداران غلجايی و درانی سپری نمود که در آن پدر و برادر خودش از جمله منازعان و داوطلبان بودند. سپس در اردوی نادر شاه شرکت نمود و در زير دست آن مرد سفاک و سختگير در جنگ ها و لشکر کشی ها خدمت کرد. هنگامی که به پادشاهی رسيد با سرداران مغرور و مقتدری سروکار پيدا کرد که تا آن زمان از هيچ پادشاهی اطاعت نکرده بودند و احمد شاه مجبور بود ايشان را از طريق دلجويی و شرکت دادن در غنايم حربی و احياناً با زور و تهديد با خود همکار ساخته به اتفاق هم به کشورگشايی بپردازند....

    تيمورشاه برعکس در محيط آرام دور از جنگ  و سياست بار آمد و در اثر معاشرت با مردمان فاضل و شاعرمشرب [هرات] به امور ذوقی و ادبی علاقمند گرديد. گرچه بعدها پدرش اورا با خود به جنگ ها می برد و به رموز کشورداری آشنا می ساخت و تيمور هم که مردی با ذکاوت بود از اين تجارب بهره می گرفت. اما طبيعت او به سوی صلح و آرامش، شعر و ادب و تمتع از نعمتهای مادی مثل زنان زيبا و خوراکه های لذيذ گرايش داشت. پس از رسيدن به سلطنت هر چند از جنگ و لشکر کشی و رسيدگی به امور دولت خودداری نداشت و در دوران بيست سال لمحه ای از اين بابت فروگذاشت ننمود؛ اما اشتغال او به اين امور از روی ضرورت بود نه از شوق و علاقه و در خلال آن از هر فرصتی که ميسر می شد برای ترتيب جشن ها و مجالس بزم و خوشگذرانی استفاده می کرد....

     تيمورشاه 300 زن و کنيز داشت... در هفته دوبار زنان حرم در محلی برای تماشای شاه جمع می شدند... پس از آن پادشاه به حويلی وارد شده نخست از لابلای تخت به نظاره زنان می پرداخت... به وقت شب آنها را در اتاق خواب شاه داخل می نمودند. بعضاً واقع می شد که شاه تا ده نفر را درعين شب می پذيرفت. اين مراسم در تمام دوره سال به طور لاينقطع ادامه داشت و درضمن آن هر هفته يک دختر باکره به حرم شاه افزوده می شد. (6 )

      يکی از تفاوتهای ديگر تيمورشاه نسبت به پدرش اين بود که او نه تنها علاقه مند شعر و ادب بود؛ بلکه خود نيز شاعر بود و هم شعردوست. در دربار وی تعداد زيادی از شاعران داخلی و خارجی دروجود يک انجمن ادبی مصروف سرايش شعر و شاعری بودند.

    اما تعدد زوجات تيمورشاه که شمار آنها از حدود شريعت و احکام دين به مراتب بالا رفته وحتا تعيين شده نمی توانست، مصيبت های غير قابل جبران را ناشئ از عملکردهای پسران آنان، در زمينه غصب، تقسيم وتصرف قدرت ومنفعت دراين کشور  ببارآورد؛ اين عمل او در ترازوی عدالت از اعمال سيئه اش در نزد داور تاريخ و نسل های آينده ، محسوب می گردد.

نظام قبيله، دردوران فرمان روايی پسران تيمور شاه درانی:

     طوری که در نگارش بالا ذکر شد، تيمور شاه نسبت تعدد زوجات ، تاج و تخت سلطنت ابدالی ها را بدون تعيين جانشين، به (33) پسر خود خواه و جاه طلبش، که از بطن (10) خانم پشتون ـ افشارـ هندی و کشميری، چشم به جهان گشوده بودند، به ارث باقی گذاشت، که آنان روی تصاحب و غصب قدرت و تقسيم منفعت خانوادگی بجان هم افتيدند و مصيبتهای غير قابل جبران را به سراسر سرزمين خراسان و مردم آفت زده ی آن به ارمغان ! آوردند.

     علی رغم اين که پسر بزرگتر تيمورشاه، شهزاده همايون والی قندهار و پسر دومی اش شهزاده محمود والی هرات و پسر چهارمش شهزاده عباس والی پشاور بودند و شهزاده زمان از نظر سن در جايگاه پنجمين قرارداشت؛ وليک وی از ديد اکثر تاريخ نگاران، از نظرلياقت و کفايت بزرگترين فرزند او و درعين حال والی کابل و حاکم بر پايتخت کشور بود. بنابران شهزاده زمان از اين موقعيت و برتری جايگاه در دستگاه دولت، بمثابه ی قلب پرتپش بدنه ی کشور، اين گونه استفاده ی بموقع نمود:

     «او بعد از تدفين پدر تمام شهزاد گان خاندان شاهی را بغرض شمول در جرگه بزرگان و انتخاب پادشاه جديد دعوت کرد. به جز همايون و محمود، ساير شهزادگان دراين جرگه شامل شدند و اشراف فيودال [ فئودال] هريک طرفی را گرفتند. شهزاده عباس خود را کانديد سلطنت اعلان نمود و طرفداران بيشتری در جرگه پيدا کرد. شهزاده زمان که ديد اعضای جرگه به کبر سن اهميت نمی دهند و همايون و محمود را در حساب نمی گيرند، خودش را نسبت به عباس و ديگران لايق مقام سلطنت دانست. او دراين وقت 24 سال عمر داشت. عده ای از رجال مقتدر دربار که از نزديک به شخصيت و لياقت او آشنا بودند دراين ادعای شهزاده زمان از او حمايت کردند. شهزاده زمان به عجله تمام شهزادگان و طرفداران آنها را که عضويت جرگه را داشتند، در داخل بالا حصار کابل محبوس و سلطنت خود را اعلان نمود. اما از طرف همايون و محمود تصديق نشد.» (7)

      الف ـ دوران سلطنت شاه زمان درانی (1801 ـ 1793)

     زمان شاه در شرايط و اوضاعی بر اريکه ی قدرت نشست که در تنش سخت و دشوار با مخالفان آزمند زمامداری خويش(شامل برادران ناراضی  تشنه ی قدرت و فئودال های امتياز خواه در داخل کشور و دولت های انگليس و فارس در خارج مرزهای مملکت)، مواجه بود. بنابران برنامه کاری وی را نيزمانند پدرش مبارزه ی فعال درهمين بخش ها احتوا می نمود.

     او درمبارزه با مخالفين داخلی همين که پيروزی نسبی را حاصل کرد، پنج بار لشکرکشی به سرزمين هندوستان را بمنظور نجات آن کشور از پنجه های خونين اشتعمار انگليس و بدست آوردن ماليات نقدی و جنسی از مناطق سند و پنجاب و کشمير، آغاز نمود؛ وليک اين لشکر کشی ها، در نتيجه ی دسايس انگليسها و مداخله کشورهای همسايه، (شورش و جنگ افروزی های برادران شاه و لشکر کشی های بالمثل شاهان فارس وبخارا) نقش برآب گرديد.

      درمورد لشکر کشی های شاه زمان نظريات متفاوتی وجود دارد:

          مير غلام محمد غبار، کارهای شاه زمان را اين گونه مورد ستايش قرار می دهد:

     « واما زمان شاه جوان، مرد با اراده و آهنين بود. در کتاب افغانستان فرير راجع به زمان شاه چنين گفته می شود: " زمان شاه شخصاً مرد ذکی و بصير و فعال بود، او دائماً بروی زين بود و پس از ختم جنگی به جنگ ديگری می شتافت (زيرا دسايس داخلی وخارجی او را مجبور به جنگ می نمود.) مردم افغانستان نسبت به ساير پسران تيمورشاه، به شاه زمان احترام بيشتری دارند.» (8)

      زنده ياد غبار علت لشکر کشی های وی را بر خلاف هوس رانی های پدر بزرگش احمدشاه درانی، ناشئ از وضع نا آرام سرزمين هند که از جانب انگليس ها برمردم تحميل شده وحکومت مرکزی بی کفايت آن کشورازمقابله با ارتش انگليس خود را ناتوان ديده ازشاه زمان تقاضای کمک را نموده بود، اين گونه بيان می دارد:

     «زمانشاه که افغانستان [خراسان آن وقت ] را بعد از طی امنيت تقريباً نيم قرنه داخلی، با دولت مرکزی دريافت، تصميم گرفت که در داخله اين امنيت عمومی و مرکزيت سياسی را تحکيم نمايد و در خارجه از پيشروی استعمار انگليس در هند جلوگيری کند، خصوصاً که روش استعماری انگليس در50 سال آخری، ملت، دولت، راجه ها و نواب های هندوستان را از خواب غفلت و حسن ظن نسبت به اروپايی ها بيدار کرده بود. آنها عملاً ديدند که انگليس ها در راه استعمار و استثمار ملت هند از هيچ گونه فريب و زور و ظلم دريغ نمی کنند. چون قوای متشتت و متخالف فيودالی هند خود از مدافعه در برابر قوای منظم انگليسی که بر ساير قوه های اروپايی تغلب جسته بود، عاجز بودند، لهذا چشم اميد به افغانستان [خراسان آن وقت] دوخته داشتند. سرويليام جان کی در اين مورد خود چنين نوشت: " تمام دشمنان انگليس درهند چشم بسوی کابل داشتند... از اوده شمالی و از ميسور جنوبی هندوستان، چهار بار از پادشاه افغانستان [خراسان] دعوت آمدن در هندوستان بعمل آمد و به پادشاه وعده هرگونه امداد نظامی و پولی داده شد."(9)

     اما مير محمد صديق فرهنگ، اين لشکرکشی ها را ناشئ از خصلت جاه طلبانه ی زمان شاه مانند احمد شاه جدش می داند و بدين باور است:

     «از نظر اخلاق و سجيه، زمان شاه تا حدی به جدش احمدشاه شباهت داشت و درسياست و مملکت داری سعی می کرد، روش او را تعقيب نمايد، اما آن خصلت ها و مميزاتی که در وجود احمدشاه به پيمانۀ اعتدال وجود داشت و اسباب کاميابی او را فراهم می ساخت در زمان شاه به درجه افراط رسيده و موجب ناکامی او گرديد. مثلاً زمان شاه مثل احمد شاه، شجاع، جاه طلب و دارای اراده قوی بود، اما تواضع و بردباری او را نداشت؛ مغرور، خود رأی و قسی القلب بود. به سرعت تصميم می گرفت و بدون آنکه پايان کار را بنگرد، اقدام می کرد؛ بعضی ها مدعی شده اند که او می خواست نفوذ امراء و سرداران را درهم شکسته و قدرت دولت مرکزی را توسعه بخشد؛ يعنی سياست ضد فيودالی داشت. منشاء اين تصورهمان اعدام سرداران بود که يک سال پيش از خاتمۀ سلطنت او صورت گرفت. اما اين حرکت يک کار منفرد و بيشتر ناشئ از غرور و شتابزدگی بود تا تطبيق يک نقشۀ شعوری. در مقابل اسناد و شواهد زياد موجود است که ثابت می سازد وی مانند پدر و جدش امتيازات اقوام مخصوصاً قبيله درانی و سرداران آن را محترم شمارد....

چنانچه شيرمحمد خان پسر شاه ولی خان وزير احمد شاه را با همان لقب پدرش اشرف الوزراء دوباره به صفت وزير مقرر کرد و لقب وفادارخان يا وفادار بهادر را که متعلق به فتح محمد خان پوپلزايی بود عيناً به پسرش رحمت الله خان داد و همچنان راجع به ساير سرداران... از سوی ديگر شخصی سفاک و سنگدل بود و سزاهای دور از عاطفه و کرامت بشری را که در ايران و هند معمول بود و تا آن زمان در دولت سدوزايی راه نيافته بود تطبيق می کرد. ازآن جمله برادرش همايون را به محروميت از بينايی محکوم ساخت... سزاهای شکم پاره کردن، بينی بريدن و چشم کشيدن را بر مردم متمرد و مخل امنيت عامه مقرر داشت» (10)

     زمان شاه بنابر پيگيری راه ورسم پدر وجدش در امورمربوط به اوضاع حاکم برسرنوشت سرزمين هندوستان، نخستين لشکر کشی را در سال 1793 آغاز و وارد پشاور شد؛ ولی هنوز از رود سند نگذشته بود، اطلاع حاصل نمود که همايون برادر شکست خورده اش دوباره تجديد نيرو کرده به قندهار حمله فاتحانه نموده و درميدان جنگ قيصر پسر هفت ساله شاه را مجروح و نيروهای نظامی امير بخارا نيز بلخ را اشغال کرده اند. شاه زمان تأمين امنيت داخلی را بر رهايی هندوستان ترجيح داده به قندهار برگشت. قشون شاه بخارا به سرعت بلخ را تخليه کرده به ماورای جيحون عقب نشسته سفير آن کشور به دربار کابل حاضر شده عذر خواهی نمود و همايون نيز که تاب مقاومت را با نيروهای شاه نداشت، نخست بجانب سند و سپس به قصد پيوستن به نزد محمود برادر باغی اش به طرف هرات حرکت کرد؛ وليک او را در مسير راه محمد خان بلوچ دستگير کرده به زندان بالا حصار کابل انتقال و بحکم زمان شاه محبوس و کور ساخته شد.اين نخستين جنايت وحشت بار زمان شاه در برابر برادرش بود؛ سپس اين عمل زشت و بدور از کرامت انسانی توسط برادران سدوزايی و محمد زايی جزء سياست روز گرديده، هر يک بمنظور ادامه ی قدرت و تأمين منفعت شخصی و قبيله يی خويش آن را رايج و در معرض تطبيق قراردادند.

     زمان شاه، لشکر کشی دوم را درسال 1794 به سند و پنجاب آغاز ووارد آن منطقه شد؛ وليک آن دو ايالت رامتصرف نشده بود که اکنون شهزاده محمود والی هرات مخالفت با دولت مرکزی را آغاز کرد. وی موضوع سند را با والی آن ايالت دربدل پرداخت سالانه 300 هزار روپيه به خزانه کابل مصالحه کرده و خود به قندهار برگشت. در جنگ پانزده ساعته ای که بين قشون دوبرادر(زمان شاه و شهزاده محمود) درگرشک و زمينداور صورت گرفت؛ محمود شکست خورد و روبه فرارنهاد و شاه او را تا هرات تعقيب کرد و شهر را به محاصره کشيد: «محمود از در حيله پيش آمد. او مادر خويش را با توبه نامه و تقديم انقياد و وعده دادن دختر خود به پسر زمان شاه، بدربار زمان شاه اعزام کرد. عاطفه زمان شاه مصالح سياسی کشور را تحت الشعاع قرارداد. محمود عفو و باز حاکم هرات شد. اين سازش شاه زمان اولين خطای بزرگ او بود که دولت افغانستان را در سر آن گذاشت.» (11)

     زمان شاه بعد از تأمين تسلط بر سرزمين خراسان بشمول ملتان، کشمير، سند و پنجاب، در سومين لشکر کشی درسال 1795 با 30 هزار نيروی نظامی دريای سند را عبورکرده بسوی قلب پرتپش هند در حرکت شد. در اين وقت لرزه در اندام کمپنی انگليسی درهند افتاد و با عجله دست به کارشد، که در پيامد آن، شاه اطلاع يافت که آقا محمد خان شاه فارس به بهانه زيارت مرقد امام الرضا در مشهد داخل شده ولايت خراسان غربی و شهر مشهد را تاراج کرده است. شاه زمان در جنوری 1796 از هند برگشته همين که وارد پشاور گرديد، خبر دومی رسيد که شاه فارس پس از شکنجه و قتل شهرخ نابينا و تاراج دارايی های وی، ايالت خراسان غربی را ترک و رهسپارميهن خويش سرزمين فارس شده است.

     زمانشاه در چهارمين لشکرکشی اش در سال 1797 از پشاور به جانب لاهور، همين که با استقبال گرم شاه عالم " عالی گوهر" پادشاه هندوستان مبنی بردعوت وی به پايتخت هند، مواجه گرديد؛ دومين تب لرزه در اندام انگليسها افتاد. زمانی که زمان شاه به کمپنی انگليسی از آمدنش به دهلی و راندن قوای مرته به اراضی جنوب، خبرداد؛ از داخل کشور خبر بغاوت مجدد محمود در هرات، به وی مواصلت ورزيد. زمانشاه از لاهور به قندهار برگشت و در سپتمبر 1797 از قندهار به هرات رفت و محمود را درهم شکست. اين بار محمود با پسر خود کامران بدولت فارس که شکل آشيانه فساد استعماری را گرفته بود، پناه برد. کاری را که زمامداران فساد پيشه پاکستان در طی بيشتر از 40 سال اخير با پناه دادن فراری های به نام " مجاهد"، " طالب" ،" داعش" و امثالهم انجام دادند و هنوز هم ادامه دارد.

زمان شاه در پنجمين  لشکر کشی اش در سال 1798 در لاهور هنگامی که آمادگی عبور از ستلج  را داشت و اضطراب بزرگی در روان انگليسها در هند مستولی شده بود؛ بار ديگر خبر يافت که فتح علی شاه قاجار با محمود به حمله مجدد دست يازيده و خراسان غربی را تسخير کرده اند. شاه، بخاطر راندن دشمنان داخلی و خارجی خود و ميهنش موضوع هند را کنار گذاشته در سال 1799از لاهور وارد پشاور شد؛ اما اين تبليغات ومانور انگليسها توسط شاه فارس، بخاطر برگشت زمانشاه ، کارگر افتاد. « چنانی که فتح علی فقط تا سبزوار و نيشاپور پيش آمد و در اثر مدافعه قوای افغانی [ ارتش دولت خراسان] و اخطار کتبی زمانشاه به ايران [فارس] برگشت؛ بدون آنکه از اين نمايش سودی برده باشد. اما همين نمايش خواسته های انگليس را برآورد و قبل از آنکه برسات هندوستان شروع و طغيان درياهای هند مانع حمله زمانشاه گردد، خود زمانشاه برگشت و انگليسها نفس براحت کشيدند.» (12)

       انگليسها بمنظور جلوگيری از فعاليت های نظامی زمانشاه و لشکرکشی های پيهم وی به هند که با حضور و منافع اشغالگرانه آنان در تقابل و تصادم قرارداشت، به ستوه آمده حملات " موش و گربه" زمامداران فارس را در اين راستا مؤثر ندانسته، توطئه ديگری را در داخل خراسان، با فرستادن يک نفر مسلمان هندوستانی به نام " ميا غلام محمد " در لباس مسلمان زاهد و خداپرست (!) سازماندهی کردند.

     اين جاسوس  انگليس در لباس مسلمان دلسوز اين سرزمين، در شهر قندهار مرکز گرفت و 13تن از فئودال ها و درباريان بزرگ ناراضی شامل : پاينده محمد خان بارکزايی ـ محمد اعظم خان الکوزايی ـ محمد رحيم خان علی زايی ـ نور الله خان بابری ـ اسلام خان پوپل زايی ـ حکمت خان سرکانی ـ سلطان خان نورزايی ـ حضرت خان علی زايی ـ زمان خان پوپل زايی رکاب باشی ـ امير اصلان خان جوان شير ـ جعفر خان جوان شير و منشی محمد شريف خان قزلباش را به هدف کشتن زمان شاه و رحمت الله وفادار خان وزير و سرنگونی آنان از اريکه قدرت و سلطنت يک جا متحد نمود؛ اما پيش از آن که اين توطئه عملی گردد، منشی محمد شريف موضوع را به پادشاه و وزير رسانيد. زمان شاه بدون دقت و تأمل پيرامون صحت بودن اين خبر و سنجش عواقب آن تمام اعضای اين جمعيت را اعدام نمود.

    پس از اعدام اعضای جمعيت تمام فئودال های باقی مانده عشاير درانی بشمول فتح خان پسر پاينده محمد خان و برادرانش ، جمعاً در حدود 80 تن قندهار را ترک کرده در ترشيز فارس به محمود باغی پيوستند. محمود از آمدن آنان، بويژه فتح خان و برادرانش که مرد جنگی با فهم بود و پدرش در ميان اقوام ذکر شده نفوذ بيشتری داشت، خوشنود و تقويه گرديده در صدد حمله ی قاطع عليه زمان شاه و انهدام سلطنت وی شد. اما در موجوديت زمان شاه در داخل کشور تطبيق اين برنامه امکان پذير نبود. بنابران طراحان انگليسی طرفدار براندازی  حاکميت زمان شاه، برخلاف گذشته برای دور کردن وی از قندهار اغتشاش سکه ها را به رهبری مهابت سنگ در پنجاب راه اندازی نمودند.

     زمان شاه برای خاموش کردن اين بغاوت در سال 1801 از کندهار به کابل آمد. شاه در کابل بود که خبر حمله محمود را با تمامی فئودالهای فراری درانی، با حمايت و کمک نظامی حکومت قاجار و پيوستن بهرام خان و قوايش با محمود در قندهار، عليه مهرعلی خان حاکم شهر قندهار، دريافت:

     « زمان شاه بمجرد گرفتن اين خبر با 30 هزار سپاهی از کابل به قصد قندهار حرکت کرد. پيشدار او جنرال مشهور نورزايی احمد خان بود.... زمان شاه هنوز در غزنی بود که خبر خيانت و تسليم شدن احمد خان بدشمن، مثل صاعقه در بين اردوی او افتاد.... دراين وقت زمان شاه احساس کرد که يک نوع تبليغ سری در بين اردوی او جريان دارد. لهذا برای آمادگی جديد نظامی به کابل برگشت. محمود بعد از تصرف غزنی بدون درنگ بسوی کابل شتافت. زمان شاه چنين تلقين شد که بايستی به پشاور رود و چون شجاع الملک برادرش حاکم علاقه های سواحل راست هند است به اتفاق او قشون جديد تشکيل کند و به کابل برگردد.

    حوادث طوری فراهم شده بود که اين مرد مشهور زير تأثير چنين تلقيناتی قرار گرفت و چون از قشون کابل بدگمان شده بود، با عدۀ انگشت شماری از کابل به قصد پشاور برآمد. از رجال بزرگ فقط رحمت الله خان وزير با او بود و همين که در شنوار رسيد به او پيشنهاد استراحت مختصری در قلعه مستحکم ملا عاشق شنواری نمودند. زمانشاه که با پانزده نفر سواره خود داخل قلعه شد ؛ بزودی احساس کرد که از طرف 200 نفر تفنگداران شنواری محصور و اسير گرديده است. از اين بعد هرقدر شاه و وزيرش سعی کردند که عاشق خاين را رام و راه فراری بدست آرند ميسر نشد.

      تا اين وقت محمود و فتح خان پيشدار او در کابل رسيده و بی منازعی پايتخت را گرفته بودند. ملا عاشق پسر خود را نزد محمود فرستاده، راجع به زمانشاه هدايت خواست واسد الله خان برادر فتح خان داوطلب آوردن پادشاه محبوس به کابل گرديد. محمود يک قطعه سواره نظام و يک نفر جراح در معيت اسد خان فرستاد. همين که زمانشاه از سرنوشت خود آگاه گرديد، الماس مشهور" کوه نور" را در شگاف ديواری گذاشت. اسدخان داخل اتاق گرديد و سپاهيان او شاه زمان را بروی زمين انداختند؛ جراح دررسيد و با نيشتر جهان بين او را درهم شگافت.[ گويا محمود انتقام کورنمودن همايون برادرش و اسدخان نيز انتقام اعدام کردن پدر خود را ازشاه زمان گرفتند وجنايت کورکردن توسط پسران تيمورشاه ادامه يافت.نگارنده]

آنگاه شاه زمان نابينا را با وزيرش به عجله به کابل منتقل ساختند. شاه در زندان بالا حصار محبوس و وزيرش رحمت الله خان با دو برادرش محمد خان و زمان خان اعدام شدند و به اين صورت طرح سياسی و استعماری انگليس به کمک عدۀ از فئودالهای مقتدر، برای بار نخست در افغانستان [خراسان آن وقت] تطبيق گرديد؛ نتيجه آنهم نجات حکومت انگلس درهندوستان و اعاده ملوک الطوايفی و تنزل دولت مرکزی در افغانستان [خراسان آن وقت] بود....

    به اين صورت درنتيجه سياست مخالفانه استعماری انگليس و حرص و جهالت حکومت قاجاری ايران [خراسان] ، مخصوصاً اغراض شهزاده محمود وعدۀ از فئودالهای مقتدردرانی، دولت بزرگی به نفع استعمار در آسيای وسطی برافتاد و افغانستان[خراسان درحال رشد] بار ديگر درسراشيبی انحطاط سياسی و اقتصادی فرو افتاد. دو سال از خلع زمانشاه نگذشته بود (1803) که ولايت خراسان [غربی] را که سالانه يک مليون روپيه و پنجاه هزار خروارغله ماليات داشت، دولت قاجاری ايران [فارس آن وقت] گرفت و بعدها دولت روسيه به مرو دست انداخت. پنجاب بعد از زمانشاه در تحت اداره رنجيت سنگ اعلان استقلال کرد.

   ازتاريخ عزل زمانشاه تا 20 سال(دوره حکمرانی برادران وزيرفتح خان) قلعه اتک،ملتان، کشمير، ديره غازی، ديره اسمعيل و پشاور، يکی پی ديگری از افغانستان [خراسان آن وقت] جدا وبه حکومت جديد الظهورسکهه پنجاب الحاق گرديد، تا بدست انگليسها برسيد.»(13)

     ب ـ دوره ی اول سلطنت شاه محمود دارانی: (1804 ـ 1801)

     شاه محمود به روايت هردومؤرخ (زنده ياد غبار و مرحوم فرهنگ) شخص بی کفايت و عياش بود. وی در شرايطی که سرزمين خراسان (هنوز اسم افغانستان برآن گذاشته نشده بود) دربدترين حالت بحرانی که هم با خودخواهی ها و رقابتهای فئودالهای قبايل وعشاير ابدالی و غلجايی مواجه بود وهم با يورش استعمارانگليس درنيم قاره هند ودست درازی های زمامداران فارس، دست و پنجه نرم می کرد؛ قدرت دولتی و اقتدار کشور را از شاه زمان برادرش، غصب کرد؛ وليک اين اقتدار بدست خودش نه؛ بلکه در اختيار سه تن از ديوانه گان قدرت و تشنه لبان انتقام جو(محمد اکرم خان امين الملک وزيرکشورـ شيرمحمد خان مختار الدوله بمثابه فرد دوم دولت و فتح خان " شاه پرست" پسر مامای شاه) قرار گرفت.

      در دوره اول حکومت شاه محمود بار اول غلجايی ها به رهبری عبدالرحيم خان بخاطر سقوط دادن حکومت فاسد ابدالی ها دست به قيام نا فرجام زدند؛ به تعقيب آنان شجاع الملک بمنظور گرفتن انتقام برادرش از پشاور فعاليتهايش را بغرض سقوط حکومت محمود آغاز نمود؛ وليک در چند يورش به سمت کابل از طرف قشون شاه محمود سرکوب گرديد؛ اما قيام مردم کابل در سال 1803،که از حمايت مردم کوهدامن و کوهستان نيز برخوردار بود، شاه را در بالاحصار محاصره نمودند. مختار الدوله که با سپردن پست وزارت به فتح خان مخالف بود ، از کابل فرار کرده نزد شجاع الملک رفت. سرانجام شجاع الملک زمانی که وزير فتح خان مصروف حصول ماليات هزاره جات و باميان بود، عازم کابل گرديده، در جنگی که در جولای 1803 بين نيروی تازه وارد فتح خان و شير محمد خان مختار الدوله در قلعه قاضی صورت گرفت، فتح خان شکست خورده به قندهار فرار کرد؛ شجاع الملک  داخل بالاحصار شد؛ شاه محمود را دستگير کرده از کورنمودنش منصرف شده به زندانی کردن وی اکتفاء و خود اعلان سلطنت کرد.

     ج ـ دور اول پادشاهی شاه شجاع ( 1809 ـ 1803)

      شاه شجاع مانند شاه محمود در شرايطی قدرت را از برادرش بزور برچه گرفت و بر  تخت شاهی نشست که «از يک طرف کشمکش در بين شهزادگان در سر پادشاهی ويا تقسيم آن ادامه داشت و از سوی ديگر سرداران و اعيان دربار به جان هم افتاده به دسيسه و توطئه عليه شاه و عليه يکديگر مصروف بودند. در عين حال امرای ولايات دوردست  بعضی به کلی علم استقلال برافراشته و برخی در ادای باج و خراج سستی می کردند که آن هم در عمل در حکم آزادی و جدايی از مرکز بود.... در اين مدت ولايات غربی افغانستان [ خراسان آن وقت] مثل هرات و فراه در دست حاجی فيروزالدين برادر عينی شاه محمود باقی ماند که تنها به نام از مرکز اطاعت می کرد و در عمل از آن جدا و آزاد بود. شاه شجاع که مانند برادرش زمان شاه تمام توجهش به بقايای متصرفات درانی در هند معطوف بود اراده و مجال آن را نداشت که به سوی غرب توجه نموده هرات و فراه را تحت اراده دولت مرکزی باز آورد.»(14)

      از جانب ديگر، آن گونه که در بخش پيشين اين مبحث گفته شد، سردار پاينده محمد خان بارکزايی توسط زمان شاه اعدام گرديد، پسران وی در رأس فتح خان بمنظور گرفتن انتقام خون پدر و بدست گرفتن قدرت و اختيارات بی حد وحصر دردستگاه دولت، در گام اول بخاطر سقوط حکومت زمانشاه و به تعقيب آن راه اندازی اغتشاش، ايجاد تفرقه و نافرمانی از امرشاه شجاع را ماهرانه دنبال کرده کار را تا آن جا رسانيد که شير محمد خان مختارالدوله در کشمير، شهزاده قيصر برادرزاده عينی وی، باراول بحيث حاکم قندهار و بار دوم بصفت زمامدار کابل عليه شاه دست به قيام های پيهم زدند. گرچه پيروزی بدست نياوردند؛ اما پايه های حکومت وی را متلاشی ساختند، که در نتيجه محمود برادر معزولش از زندان بالاحصار کابل فرار کرده نزد فيروزالدين برادر اعيانی خود به هرات رفت؛ ميرواعظ روحانی با اعتبار درميان مردم کابل و مناطق اطراف آن نيز عليه شاه قرار گرفته به کوهستان پناهنده شد.

      شاه شجاع علی رغم اين که نخستين معاهده ای را با نماينده دولت انگليس امضاء نمود تا کُمکی را بخاطر مقابله با شاه محمود بدست آورد؛ وليک اين تلاش وی نيز کارگر نه افتيد؛ شاه محمود به ياری فتح خان نخست قندهار را متصرف و به تعقيب آن به عزم تصرف کابل لشکر کشيد. درچنين حالت، شاه شجاع نسبت شکست اردويش در جنگ کشمير در پی سرباز گيری مجدد و مقابله با محمود بود؛ وليک شاه محمود از غيابت وی در پايتخت و شکستش درجنگ بيهوده در کشمير استفاده کرده به کمک فتح خان کابل را فتح نموده به جانب پشاور حرکت کردند. در جنگی که بين طرفين صورت گرفت، شاه شجاع شکست خورده دومليون پوند خزانه اش بدست محمود افتاد و خودش از آن جا به قندهار رفت و سرانجام خود را به رنجيت سنگ تسليم نمود و شاه محمود باردوم برتخت سلطنت نشست.

      د ـ پادشاهی دوم شاه محمود (1818ـ 1809)

       طوری که در نگارش دور اول سلطنت شاه محمود تذکار رفت، دوتن از شخصيت های پرمدعا و جاه طلب ( شير محمد خان مختار الدوله و فتح خان بارکزايی) درمورد حضور شان بحيث شخصيت دوم در اداره و رهبری ملکی و نظامی کشور، رقابت تنگاتنگ داشتند، که برکشيدن فتح خان بحيث وزيردولت، منجر به موضع گيری مختارالدوله به جانب شاه شجاع و سقوط سلطنت محمود گرديد؛ در دور دوم پادشاهی محمود در حالی که خودش مصروف عياشی و از اداره و رهبری مملکت بی خبر بود؛ فتح خان نه تنها بحيث يگانه وزير دولت، بلکه تمام زمام امور ملکی و نظامی را به کف گرفت و قدرت را درمحلات بين برادرانش اين گونه تقسيم کرد:

     ولايت بلوچستان به سردار رحمدل خان ـ ولايت قندهار به سردار پردل خان ـ ولايت پشاور به سردار سلطان محمد خان طلايی ـ ولايت غزنی به سردار شيردل خان ـ ولايت باميان به سردار کهندل خان ـ تفويض نمود. در حالی که سردار محمد عظيم خان و  نواب عبدالجبار خان و نواب اسد خان و سردار دوست محمد خان در مرکز اداره دولت قرارداشتند، سپس نواب جبار خان را با خطاب نوابی به حکومت ديره جات فرستاد و کشمير را نيز درسال 1812 با مطالبه کمک از دولت سکه پنجاب و امضای معاهده ی ننگين با رنجيت سنگ مبنی برتاديه ثلث ماليات آن ولايت به وی، توسط  شمشيرهردو دولت، متصرف گرديده محمد عظيم برادرش را بحيث حکمران آن تعيين نمود:

     « اين بزرگترين عمل منفی وزير فتح خان بود که دست دشمن مترصد را در خاکهای افغانی [ سرزمين خراسان آن وقت] دراز کرد؛ در صورتی که انگليس خود محرک قويتر حکومت سکه در برابر افغانستان [ خراسان وقت ] بود. رنجيت که چنين درخواست غير منتظره از وزير فتح خان شنيد، فوراً ده هزار عسکر به قيادت جنرال محکم چند سوق نمود. اين سپاه سکهه با قشون فتح خان شانه به شانه داخل کشمير گرديدند. حکومت کشمير به سردار محمد عظيم خان داده شد. درحالی که اين عمل[ معاهده خائنانه] وزير فتح خان به ضرر ملت و کشور افغانستان [خراسان آن وقت، که درحقيقت امر سپردن بخشی از سرزمين کشمير به رنجيت سنگ حاکم پنجاب و دست درازی های بعدی انگليسها بود] تمام شد.» (15) 

     درسال 1817 فيروز الدين حکمران هرات درتهاجم دولت فارس برهرات برسرمنازعه قلعه غوريان تن به تسليمی قلعه مذکور داده وموضوع را به اطلاع شاه محمود برادرش رسانيد. شاه، وزير فتح خان را غرض واپس گيری قلعه اعزام داشت. فتح خان با نيروی نظامی به هرات رفته، نخست فيروز الدين را توقيف نموده با فاميلش به کابل فرستاد و خود وارد نبرد با حکومت فارس در اسلام قلعه کنونی گرديد؛ درنتيجه در آغاز ارتش وزير فتح خان قوای پياده فارس را شکست داد؛ اما در اثر اصابت گلوله کم تأثير برچشم وی، قوايش از تعقيب و شکست دادن قطعی آنها منصرف وبه هرات باز گشتند؛ وليک شاه محمود ازعزل فيروزالدين برادرش و خشونتی که برادران وزير دربرابر افراد خانواده وی بشمول دختر شاه نموده بودند، اطلاع حاصل کرد و به کامران پسرش وظيفه داد تا وزير فتح خان را مجازات کند. او وارد هرات شد و فتح خان را اغفال کرده ازهردو چشم کورنمود که تکرار اين عمل جنايتبارپسران و نواده تيمورشاه درانی، پيامد آتی را به بار آورد:

    « وزير فتح خان[ پسر سردار پاينده محمد خان، نواده ی جاجی جمال خان بارکزايی، که جدش هم عصر احمدشاه درانی بود] در حدود بيست برادر داشت که اکثر آنها به حيث والی و کارمند دولت در نقاط مختلف خدمت می کردند.عموماً جوانان فعال، دارای قدرت و مکنت و نفوذ و اعتبار بودند. از آن جمله محمد عظيم خان ولايت کشمير را در دست داشت... دو برادر ديگر شان شيردل خان و کهندل خان در موقع کور شدن وزير فتح خان در هرات بودند، با شنيدن اين خبر پيش از آن که کامران به گرفتاری آنها موفق شود فرار نموده به خانه شان در قريه نادعلی[هلمند] رفتند و سران بارکزايی را برای گرفتن انتقام با خود همراه ساختند.

    به اين صورت در دو نقطۀ کشمير و قندهار بغاوت آغاز گرديد و يک عده از سران غير بارکزايی هم که اقدام شاه و شهزاده را تعرض به حقوق سرداران و فيودالان می شمردند به برادران وزير پيوستند. در مرحله اول سرداران بارکزايی هنوز جرأت نداشتند که علناً انتقال سلطنت را از عشيرۀ سدوزايی به محمد زايی اعلان کنند، لهذا ادعای شان را به عزل شاه محمود و تعيين شاه ديگری از همان خانواده منحصر ساختند. برای اين منظور سردار محمدعظيم خان از کشمير با شاه شجاع که در لوديانه درسرحد هند برتانوی توقف داشت تماس گرفته پادشاهی افغانستان [خراسان آن وقت] را به او عرضه کرد. شاه شجاع که مثل هميشه مشتاق تخت و تاج بود علی رغم مشورۀ نمايندۀ کمپنی که او را از بی ثباتی برادران وزير فتح خان برحذر می ساخت، اين پيشنهاد را پذيرفته از لوديانه عازم سند و از آنجا به راه ديره جات به طرف پشاور حرکت کرد و در ديرۀ غازی خان برادر ديگر وزير فتح خان ، پردل خان با بعضی از سران درانی که از شاه محمود برتافته بودند به او پيوستند....

 در خلال اين احوال دوست محمد خان که اکنون از نظربند رهايی يافته و از طرف محمدعظيم خان به حيث سرلشکر تعيين شده بود خود را به عجله به پشاور رسانيده پسر ديگر تيمورشاه را به نام شهزاده ايوب به سلطنت برداشت. بعد از آن چون مشاهده کرد که کابل از قوت مخالف خالی است، شهزاده ايوب را در پشاور گذاشت و خود با يک دستۀ کوچک سپاه به کابل آمده شهررا فتح نمود و شهزاده چنگيز پسر کامران را در بالاحصار محاصره کرد.»(16)

      شاه محمود و کامران پس از سقوط و تصرف کابل بدست دوست محمد خان، با 30 هزار لشکر بجانب کابل حرکت نمودند. بعد ازآن که وزير فتح خان اعمی تقاضای آنان را مبنی بر آشتی ودست کشيدن برادرانش از جنگ قبول نکرد، وی را در سيد آباد وردک با قطع نمودن هريک از اعضای بدنش به قتل راسانيده به سمت چهار آسياب در حرکت شدند؛ وليک با رسيدن خبر سقوط قندهار بدست کهندل خان برادر ديگر وزير فتح خان، هردو زمامدار، جبهه جنگ را رها کرده از راه دهراوود به هرات رفتند و حکومت آن ولايت را دردست گرفتند.

      سرانجام شاه محمود در سال 1828 در آن جا چشم از جهان فروبست و بدين ترتيب حکومت هرات بدست کامران پسرش و ساير سرزمين های خراسان (که بعداً از جانب زمامداران دولت انگليس و شاه شجاع دست نشانده ی آن کشور طور ضمنی به نام " افغانستان" تغيير اسم نمود؛ وليک رسميت پيدا نکرد) بدست پسران پاينده محمد خان بارکزايی بدين شرح ترکه و تقسيم گرديد:   

     «اگرچه اسماً پادشاهی به يکی از شهزادگان سدوزايی تعلق داشت؛ اما درعمل سرداران محمدزايی مناطق مختلف را به صورت جداگانه و مستقل از يکديگربه شرح زير اداره می کردند:

     1ـ محمد عظيم خان از مادر نصرت خيل با عنوان وزارت کابل.

     2 ـ پردل خان، شيردل خان، کهندل خان، رحم دل خان و مهردل خان معروف به سرداران قندهاری از مادر غلجايی در قندهار.

    3 ـ عطا محمد خان ، يار محمد خان، سلطان محمد خان، سعيد محمد خان و پير محمد خان معروف به سرداران پشاوری از مادر الکوزايی در پشاور.

   4 ـ نواب جبار خان در کشمير.

   5 ـ نواب صمد خان و نواب زمان خان در ديره غازی خان.

   6 ـ دوست محمد خان از مادر جوانشير قزل باش در غزنی ....

     دورۀ تقريباً چهل سال از مرگ تيمورشاه تا لشکر کشی انگليسان از تاريکترين و دردناک ترين دوره های تاريخ افغانستان [ خراسان آن وقت ] است. در اين مدت سران دو خانوادۀ اعيانی که علاوه بر مجادله با يکديگر در داخل خانواده های شان نيز در سر جاه و مقام در کشمکش بودند مملکت را به ميدان جنگ دوامداری تبديل نموده با لشکر کشی های مکرر و بيهوده در طول و عرض آن کشت و زراعت را پايمال، شهرها و دهات را ويران و مردم بی گناه را قتل عام کردند. درنتيجه افغانستان [ خراسان آن وقت ] که قبلاً همراه با ساير کشور های منطقه از تمدن عصری باز مانده بود، اينک از آنان نيز عقب افتاده بود در زمينۀ حفظ هويت سياسی و بازسازی اقتصاد و فرهنگ خود با دشواری های خاصی روبرو گرديد که شرح آن مضمون عمدۀ تاريخ معاصر آن را تشکيل می دهد.» (17) 

      نتيجه گيری :

      با استنتاج از آنچه تا کنون گفته آمد، آغاز و فرجام رخدادهای مربوط به دو قبيله ی غلجايی و درانی بيانگر آن است که به استثنای حاجی ميرويس خان هوتک، متباقی ساير مشران، شاهان و حکام اين دو قبيله بدون آن که به آرامی و سعادت مردم، آبادی و ترقی کشور و پيشرفت مادی و معنوی سرزمين پهناور خراسان، برنامه آينده سازی را تدوين و کار مثمری را انجام داده باشند، همه برمبنای تکيه بر منافع شخصی وتفکر قبيله گرايی، مصروف غصب قدرت و بدست آوردن منفعت از خود و بيگانه بوده اند.

    آنان وقتی که قوت يافتند با راه اندازی جنگ های خانمانسوز داخلی، لشکرکشی به سرزمين های ديگران، اشغال کشورهای همسايه، به قيمت تلفات دهها هزار افسر و سرباز ميهن خود و قتل عام صدها هزار شهروندان ملکی و نظامی کشور اشغال شده؛ ويرانی و بربادی شهرها و روستای مورد تهاجم، زندگی را بر مردم خود و بيگانه ماتمسرا ساختند.  زمانی که ضعيف و ناتوان شدند، بخاطر حرص و آز سيری ناپذير خويش دست به دامن شريرترين دشمان ميهن و مردم خود دراز کرده، حتا از کشتن، کورکردن و انجام هرنوع  دسيسه عليه پدر، برادر، کاکا، ماما، پسرکاکا و ساير اقارب خود نيز دريغ نورزيدند.

    به گونه ی مثال: همان طوری که در بخش اول اين مبحث گفته شد، شاه محمود غلجايی عوض برقراری مناسبات کاری و سازنده باحکومت های محلی، بار نخست هوس جنگ را با حکومت مستقل محلی ابدالی های هرات دردل جا داده و با کشتن اسدالله پسر عبدالله خان حاکم هرات تخم دشمنی دايمی غلجايی ها را با ابدالی ها زرع نمود. سپس وی عزم اشغال سرزمين فارس را کرده در سال 1721 با 28 هزار عسکر بجانب اصفهان لشکرکشی نموده سرزمين بيگانه را بزور شمشير در تحت سيطره و اشغال خويش قرارداد.

     اين اقدام وی جز بذر خصومت ميان حکومت های دو سرزمين همسايه و ريختن خون جوانان هردو مملکت و کشتار مردم بی گناه ملکی و تاراج گری ها؛ هيچ گونه منفعت ديگری را برای بهبود زندگی شهروندان آنها و حکومت های نو تأسيس قندهار و هرات و تشکيل دولت سراسری در خراسان مستعد به رشد و تکامل ، در قبال نداشت.

     شاه اشرف پسرکاکا و جانشين شاه محمود نيز در زمينه تأمين ارتباط با حکومت های قندهار و هرات، کوتاه آمد و نتوانست تا با شاه حسين کاکازاده ی خود وعبدالله خان ابدالی هم کيش و همزبان خويش مناسبات نيک و دوستانه را برقرار نمايد. همين گونه آنها هم با شاه اشرف روش خصومت را پيشه کرده همه راههای اکمالاتی را تا سرحد سقوط حکومت هوتکی های خراسان در سرزمين فارس و قتل وی، به نفع دشمن مشترک هر سه تن،  بررويش بستند که درنتيجه ی خصومت اين سه حاکم هم تبار، نی تنها نادرافشار به حاکميت و فرمانروايی غلجايی ها در فارس پايان بخشيد وهر يکی را از پی ديگری از هستی قدرت و حاکميت ساقط نمود؛ بلکه دست به اشغال بالمثل درسراسر خراسان زد و بدين ترتيب سوگمندانه مردم ما قربانی خود خواهی ها؛ هوس رانی ها و خصومتهای قبيله گرايی آزمندانه ی برادران غلجايی و ابدالی شدند و خراسان درحال تپش آن روزگار برای مدت 10 سال(از سال 1738 الی سال 1747) تا ظهور احمد شاه درانی، با سرزمين های فارس يک جا درتحت فرمانروايی نادرشاه سفاک، جنگ افروز و شرارت پيشه و جاه طلب قرار گرفت.

      همين گونه احمدشاه درانی دردوران زمامداری خويش، بمنظور تأمين حاکميت قبيله يی و منافع تباری خود، دست  به (12) لشکرکشی به جانب شرق وغرب ـ شمال و جنوب در داخل و خارج سرزمين خراسان زد که هدف  بيشتر اين لشکر کشی ها، از جمله راه اندازی هفت جنگ خانمانسوز آن در سرزمينهای هندوستان جز غارت مال و دارايی مردم و ريختن خون جوانان هر دو سرزمين و مردم بی گناه، هيچ گونه منفعتی را در زمينه تأمين امنيت هندوستان و بهبود وضع زندگی مردم خراسان، به بار نياورد. همانگونه که در مورد وی مرحوم غبار گفته است:

   « يکی از کارهای عجيب و بی فايده و حتی مضر او اين بود که در امور داخلی هندوستان مداخله منفی نمود... به اين معنی حمله در قلب هند با مصرف خون هزاران نفر افغان و هندوستانی، برای درهم شکستن قوای ملی مرته ، کار خطرناکی بود و هيچ گونه ارتباطی با منافع افغانستان و هندوستان نداشت.

     نتيجه اين فتح درخشان (!) در واقع عجله برای برداشتن سنگی بزرگ از دم راه استعمار انگليس بود. احمدشاه خواست اين خلای بزرگ را در هندوستان ، بنام دين وتوسط تقويه يک دولت فاسد شدۀ که بحکم تاريخ محکوم بمرگ بود ـ پر کند. درحالی که چنين نشد؛ مرتهه کوفته شد و دولت بابری زنده نگرديد؛ پس راه برای نفوذ استعمار بازتر شد ؛ زيرا نه دولت افغانستان جانشين دولت مردۀ هند گرديد و نه کدام قوت بزرگتری ملی هند. »(18)

     به همين منوال، تيمورشاه درانی بر بنياد همان تفکر منفعت پرستی، خط  و خصلت پدر را در زمينه حفظ امنيت داخلی و کنترول در مناطق به تصرف درآورده شده ی خارجی و گرفتن ماليات و خراج از مناطق اشغالی، با تفاوتی چند، تعقيب کرد. وی هم در چهار سمت داخل و خارج کشور دست به لشکر کشی ها و سرکوب مخالفين داخلی و قيام کنندگان خارجی زد و کوشيد تا فرمانروايی اش را درداخل تآمين و باج و خراج رانيز از مناطق اشغالی به رضا وزور وتوسط راه اندازی جنگ های خانمانسوز بدست آورد؛ اما تعدد زوجات تيمورشاه که شمار آنها (دست کم 300 زن و کنيز ثبت شده است)  از حدود شريعت و احکام دين به مراتب بالا رفته وحتا تعيين شده نمی توانست، مصيبت های غير قابل جبران را ناشئ ازعملکرد پسران وی، در زمينه غصب وتصرف وتقسيم قدرت درکشورما ببار آورد.

     همين طور شهزاده زمان، علی رغم اين که نسبت به ديگر پسران تيمور شاه با دانش و با تدبير بود؛ اما اشتباهات بزرگ آتی وی نی تنها منجر به سقوط حاکميت درانی ها شد؛ بلکه سبب نشتر زدن هردوچشم  و نابينايی اش نيز گرديد:

     ـ نخستين اشتباه وی، در آغاز کارش اين بود که بدون مذاکره و کسب رضائيت برادران، به عجله تمام شهزادگان و طرفداران آنها را که عضويت جرگه را داشتند، در داخل بالا حصار کابل محبوس و سلطنت خود را اعلان نمود و عملاً خصومت شهزاده همايون برادر بزرگ مدعی سلطنت و شهزاده محمود حاکم هرات را بوجود آورد؛

     ـ دومين اشتباه بزرگ و حتا جنايت وحشت بار زمان شاه ، کور کردن شهزاده همايون  برادرش بود که پس از آن اين عمل زشت و بدور از کرامت انسانی توسط برادران سدوزايی و محمد زايی جزء سياست روز گرديده، هريک بمنظور ادامه قدرت و تأمين منفعت شخصی و قبيله يی خويش، آن را رايج و در معرض تطبيق قرار دادند؛

     ـ اشتباه سوم شاه زمان، اعدام سردار پاينده محمد خان بارکزايی (شخصی که در اعلام سلطنت، از وی حمايت نموده جانب محمود خواهرزاده اش را نگرفته بود)، با 12 تن سران قبيله دارانی، بود که به تعقيب آن 80 تن فرزندان و طرفداران آنان بشمول وزير فتح خان به جانب شهزاده محمود پيوستند و سرانجام حکومت زمانشاه را سقوط داده، خودش را اسير و از نعمت بينايی محروم نمودند.

     ـ چهارمين اشتباه زمان شاه عفو نمودن محمود برادر شريرش پس از شکست وی در جنگ و ابقای او در قدرت بود که به اعتقاد زنده ياد غبار که در بالا تذکار يافت:«عاطفه  زمان شاه مصالح سياسی کشور را تحت الشعاع قرارداد. محمود عفو و باز حاکم هرات شد. اين سازش شاه زمان اولين خطای بزرگ او بود که دولت افغانستان[خراسان آن زمان] را درسر آن گذاشت.»

       پنجمين اشتباه بزرگتر شاه زمان اين بود که وی لشکر کشی به جانب هند و پنجاب و کشمير را نسبت به تأمين امنيت محکم داخلی و انجام کارهای مثمر سياسی ـ اقتصادی و انجام خدمات اجتماعی در داخل کشور، به آن حدی ترجيح داد که دشمنان داخلی و خارجی ازغيابت وی در داخل ميهنش، استفاده ی بموقع نموده وقتی قندهار و سپس پايتخت را گرفتند، آن گاه خودش حواس و اراده ی مقاومت و نبرد را در داخل کشور از دست داده، به اميد رسيدن به پشاور وکسب کمک از آن منطقه، راه فرار را درپيش گرفت؛ تا اين که بدست دشمن افتاد.       

    به همين ترتيب شهزاده محمود بدستور و هدايت مستقيم انگليسها و با سرخم کردن به دربار شاه فارس، برادرش شاه زمان را که زمامدارمقتدر، و طرف تاييد نسبی مردم بود؛ بزورتفنگ و ازطريق جنگهای خونين، ازقدرت سرنگون کرد، زندانی ساخت و کورنمود که عواقب ننگين اين حادثه بشکل آتی ثبت اوراق زرين تاريخ گرديده است:

    «به این صورت درنتیجۀ سیاست مخالفانۀ استعماری انگلیس و حرص و جهالت حکومت قاجاری ایران، مخصوصاً اغراض شهزاده محمود و عدۀ از فئودالهای مقتدر درانی، دولت بزرگی به نفع استعمار درآسیای وسطی برافتاد و افغانستان [ خراسان آن وقت] بار دیگر در سراشیبی ا نحطاط سیاسی و اقتصادی فرو افتاد. دوسال ازخلع زمانشاه نگذشته بود (1803) که ولایت خراسان [غربی] را که سالانه یک ملیون روپیه و پنجاه هزارخروارغله مالیات داشت، دولت قاجاری ایران [فارس آن وقت] گرفت و بعدها دولت روسیه به مرودست انداخت. پنجاب بعد از زمانشاه درتحت ادارۀ رنجیت سنگ اعلان استقلال کرد.

      ازتاریخ عزل زمانشاه تا 20 سال )دورۀ حکمرانی برادران وزیرفتح خان (قلعۀ اتک، ملتان، کشمیر، دیرۀ غازی، دیرۀ اسمعیل وپشاور، یکی پی دیگری ازافغانستان [ ازخراسان آن وقت] جدا و به حکومت جدید الظهورسکهه پنجاب الحاق گردید، تا بدست انگلیسها رسید.

    این تجزیه و انتزاع پارچه های مختلف مملکت تا اواخر قرن نزدهم طول کشید و بالاخره سیاست انگلیس، افغانستان قدیم [ خراسان پرفروغ دیروز] را درقلب کوچک و فشردۀ کنونی درآورد ( البته به کمک عدۀ ازفئودالهای مقتدر داخلی ). جانشینان بی کفایت زمانشاه هم، مجدداً توسعۀ سیستم ملوک ا لطوایفی را در ا فغانستان [ در سرزمين خراسان] بار آوردند و کشور را قرنی به عقب راندند.» (19)

      پسران سردار پاينده محمد خان محمد زايی و نواده هايش درپروسۀ تصاحب قدرت سياسی؛ بمنظور تسکين حرص سيری ناپذير و تقسيم مناطق خراسان ( افغانستان بعدی)، شديد ترين جنگهای فاجعه بار را براه انداختند؛ دهها هزار انسان را ازدم تيغ کشيدند و قربانی هوسبازی های آزمندانۀ خويش ساختند تا آن جا که ازکشتن، کورکردن، زندانی نمودن و تبعيد نزديک ترين وابستگان خود نيز دريغ نورزيدند، که تفصيل بيشتر زمامداری آنان را در بخش چهارم اين مبحث دنبال خواهيم نمود.

                                (پايان بخش سوم)

    برداشتها:      

1 ـ افغانستان در مسير تاريخ، مؤلف ميرغلام محمد غبار، جلد ادول  صفحه 373

2 ـ  افغانستان در پنج قرن اخير ـ مؤلف مير محمد صديق فرهنگ ص 163)

3 ـ افغانستان در مسير تاريخ، مؤلف ميرغلام محمد غبار، جلد ادول ص 374

4 ـ افغانستان در پنج قرن اخير، مؤلف ميرمحمد صديق فرهنگ،ج 1 ـ ص 170

5 ـ همان کتاب و منبع صص 171 ـ 170

6 ـ افغانستان در پنج قرن اخير ـ مؤلف ميرمحمد صديق فرهنک صص 174ـ 172

7 ـ افغانستان در مسير تاريخ، مؤلف مير غلام محمد غبار جلد 1 صفحه  379

8 ـ  همان کتاب ج. 1 ص 380

9 ـ همان کتاب ومنبع، ص،381

10افغانستان در پنج قرن اخيرـ مؤلف ميرمحمد صديق فرهنگ ج. ا صص 206 ـ 205

11 افغانستان در مسير تاريخ، مؤلف ميرغلام محمد غبار جلد ، ص، 383

12 ـ همان کتاب و منبع، ص، 386

13 ـ همان کتاب و منبع، صص، 391 ـ 390

14 ـ افغانستان در پنج قرن اخير، مؤلف ميرمحمد صديق فرهنگ،ج،1 صص 214 ـ 213

15 ـ  افغانستان در مسير تاريخ، مؤلف مير غلام محمد غبار ج ـ ا ص، 401

16ـ افغانستان در پنج قرن اخير، مؤلف ميرمحمد صديق فرهنگ ج ،1 صص 229 ـ 227

 17ـ همان کتاب و منبع ـ ج 1 ـ  صص 247ـ 235

 18 ـ افغانستان در مسير تاريخ، مؤلف مير غلام محمد غبار ـ ج ـ 1 ـ صص 360ـ 359

 19 ـ همان کتاب و منبع ـ ج 1 ـ صص ـ 391  

مسوولیت مطالب نشر شده در سپیده دم به دوش نویسنده گان آنها میباشد


عناوین دیگر:
مرُوری بر رخداد های خونبار سه سده ی اخير خرُاسان ديروز و افغانستان امروز (07.12.2018)
کشتن امیر حبیب الله سراج در سال ۱۹۱۹ (04.17.2017)
رخداد های خونباردرسه سده ی اخيرخرُاسان ديروز وافغانستان امروز-بخش هفتم (06.19.2016)
رخدادهای خونباردرسه سده ی اخيرخرُاسان ديروزوافغانستان امروز - بخش ششم (05.22.2016)
رخداد های خونبار درسه سده ی اخيرخرُاسان ديروز و افغانستان امروز از برچيده شدن بساط اشغالگران کهن تا افتيدن به دام غارتگران نوين! بخش چهارم - (03.16.2016)
رخداد های خونبار سه سده ی اخير خرُاسان ديروز و افغانستان امروز (01.25.2016)
بخش سوم و پايانی صدارات محمد داوود خان یادداشت مترجم (01.17.2016)
رخداد های خونبار سه سده ی اخير در خرُاسان ديروز و افغانستان امروز از برچيدن بساط اشغالگران کهن تا افتيدن به دام غارتگران نوين! (1709 ـ 2015 ) (12.14.2015)
نتيجه ی انتخابات سال روان ميهن مان از کجا منشأ گرفته است: از ناسيوناليسم کور ملی گرايايی( مليت ـ قوم و قبيله) ، يا از بنيادگرايی اسلامی! ويا هر (09.28.2015)
افغانستان ومسيرجاده ابريشم درطول تاريخ (05.05.2015)