دوشنبه, 11.20.2017, 06:06am (GMT)
خانه
در باره ما
RSS
پیوند ها
نقشه سایت
تماس
جنگ افغانستان نه قومیست و نه هم اسلامی ; امریکا؛ چه گل هایی در افغانستان؛ به آب داده است؟! ; اعتراف هیلاری کلینتون به ایجاد القاعده ; نگاه شتابنده بر نگارش جناب نجیب روشن در مورد: تهران را به «مکه زبانی » تبدیل نکنید! ; اروپا: یک‌ قرن انقلاب و رفرمیسم
واژه کلیدی»       [جستجوی پیشرفته]
 
فهرست عناوين  
  اخبار
  پیام ها و گزارشها
  سیاسی
 » افغانستان
 » جهان
  ادبی
  تاریخی
  علمی
  زنان
  ویدیو
  نرم افزار
  مقالات از منابع دیگر
  ::| ثت نام در خبرنامه
اسم شما:
ایمیل شما:
 
 
 
سیاسی » جهان
 
مسئله انسان پس از مارکس
Sunday, 09.18.2011, 04:38pm (GMT)

پیوست به گذشته

مسئله انسان پس از مارکس 
از فلورانس ولف

(3)

…..

برگردان : ب . کیوان

 

مارکس در جریان بررسی های اش با گروه برلینی «هگلی های چپ» (که از میان آن ها می توان از برادران بوئر، ماکس استیرنر، آرنولد بوئر، میشل باکونین نام برد) همداستان می شود که دولت پروسی را به نام آزادی و خرد، با تکیه کردن بر فلسفه هگل – که کوشیدند از این راه به مرزبندی خود با او بپردازند، افشا کنند.

به عقیده آن ها، فلسفه لودویک فویرباخ خیلی زود، در آن چه که اصل های نقد فلسفه هگل را به عنوان «بیان نامه» برای آزادی و علیه همه شکل های از خود بیگانگی می نمایاند، به یک مرجع دور نزدنی تبدیل می شود.

 واژه رها شده: از خود بیگانگی است. همه اندیشه فوئرباخ پیرامون این درون مایه که پیش از این در نزد هگل بسیار موجود است، نظم و ترتیب یافته است. البته، به عقیده او، فلسفه هگل به دقت آن را در بند نگاه داشت. اصل نقد فوئرباخی هگل آن جا متمرکز است.

 

نقد فوئرباخی فلسفه هگل

 

حرکت تاریخ عمومی که توسط هگل شرح داده شده، نخست در کار خود آگاه نمودار می شود. این خودآگاه که برپایه دیدگاهی که توسط واقعیت محدود شده، توصیف می شود، جدایی ذهنی و عینی را نشان می دهد:

خودآگاه بر جدایش آشکار بین آن چه که او به عنوان تعلق به خود مینگرد (ذهنی که از درون بود روحی، اندیشه سرچشمه می گیرد) و آن چه که او به عنوان بیرونی آن می نگرد (عینی که از برون بود مادی، وجود سرچشمه می گیرد)، استوار است.

 بنابر این، کار خود آگاه، فرارفت از جدایی ذهنی/ عینی است؛ فرا رفتی که گذر کردن از مرحله های گوناگون را ایجاب می کند.هنگامی که سازگاری ذهنی و عینی به وجود آید، خود آگاه در این کیفیت احساس از بین رفتن نمی کند، جا را به روح (Geist) می سپارد که در این صورت می توانددر روند گسترش خاص خود گام گذارد. در کارِ خودآگاه، از خود بیگانگی جنبه ای را توصیف می کند که در آن خودآگاه از تصاحب کردن چیزی که به او عرضه می شود، خودرا ناتوان می یابد.

از این رو ، این روند، فرارفت از جدایی ذهنی و عینی را مسدود می کند. بنابر این، به عقیده هگل از خود بیگانگی جنبه ای را مشخص می کند که در آن جدایی خود آگاه از خودش وجود دارد. این جدایی در حرکت کلیت دادن از تصاحبی که از آن اوست، باز می ماند. خودآگاهِ از خود بیگانه در جدایی ذهنی و عینی، اندیشه و وجود، باقی خواهد ماند.

 به عقیده فوئرباخ، تئوری هگلی از خود بیگانگی در روند وسیع از خود بیگانگی،زندانی خودش باقی می ماند و از این رو، به دقت می توان گفت که هگل در اندیشیدن به کامیابی نمی رسد.

او با اشاره به این مطلب که وجود چیزی جز اندیشه نیست، در حقیقت فکر می کند که با تابع کردن وجود به اندیشه به این هدف می رسد. در واقع، اگر هگل جدایی تئوریک بین ذهنی و عینی، وجود و اندیشه را رد می کند، به خاطر این است که به عقیده او مفهوم، درون بود مشخص و خود زندگی چیز ها است.

با این همه، به عقیده فوئرباخ این همانستی کلی- مشخص به تأیید کردن هستی نوع در فرد، یعنی به تأییدکردن هدف این تنش که فرد خاص را از گونه انسان به طور کلی جدا می کند، هدف هر تعین خاص و نهایت، هدف هر هستی باز می گردد.

در اصل های فلسفه آینده او این انگار کلی – مشخص را به عنوان حرکتی می نمایاند که بنابر آن اندیشه برای او – نه آن چه را که به اندیشه (کلیت) تعلق دارد، بلکه آن چه را که به وجود (یکتاییت، فردیت) تعلق دارد، می طلبد. و این توضیح می دهد که اندیشه بعد توانست در فلسفه هگل نفی کلیت یک جنبه از اندیشه اش را بیافریند. از این رو، به عقیده فویرباخ اندیشه کلی- مشخص یک بی معنایی مطلق است.

 به عقیده او، هگل تنها در مفهوم، نمودهای خیالی افلاطونی ها را دگرگون می کند. از این رو، در نهایت او همانستی اندیشه را با خودش نشان می دهد. و بنابر این واقعیت، او اندیشیدن به سازگاری واقعی ذهنی – عینی را رد می کند. هگل حتا در تأیید همانستی وجود و اندیشه به طور تناقض آمیز در از خود بیگانگی ای که فلسفه اش امکان بررسی کردن آن را می دهد باقی می ماند.

با این همه، فوئر باخ تلاش می کند، ضمن مطرح کردن چهره انسان، که فرض شده این سازگاری ذهنی/عینی را بدون افتادن در ایده آلیسم مطلق هگل واقعیت بخشد، با هگل مقابله کند. به عقیده فویرباخ این سازگاری در خودِ انسان مشخص تحقق یافته است:

«فرد وجود واقعی، سوژه فردی است که گوهر مطلق آن نوع (Espéce) ،گوهر نوع است. سوژه به عنوان مشخصه اساسی دارنده گوهر نوع انسان است. درعمل، معنی آن این است که هر فرد انسان در خود گوهر انسان را حمل می کند؛ اما آن را در کران های فردیت» (6) در بر دارد. این به چه معنی است؟

فرد، انسان مشخص با گوهر انسانی در آن چه که این گوهر توسط فویرباخ به عنوان وجود های ممکن اما واقعی تعریف شده، یعنی مجموع وجود های انسانی که وجود داشته و وجود دارندو وجود خواهند داشت، سهیم است. بنابراین، در کشاکش میان هستی اش (که بنابر تعین فردی اش تعریف می شود)و گوهرش (به عنوان کلیت انسان های ممکن، اما واقعی)زندگی می کند.

 البته، این گوهر درون خود هستی وجود دارد، چون که مجموع هستی های بشری است. پس از یک سو، هستی ای که از اندیشه ناب سرچشمه گیرد و از سوی دیگر، هستی ای که به طور ناب از واقعیت سرچشمه گیرد، وجود ندارد. هم چنین، انحلال واقعی در عقلانی وجود ندارد. در این صورت آیا می توان گفت که فویرباخ عقلانی را در واقعی جذب می کند که از گوهر انسان بدون واقعیت حقیقی واژه ای ناب می آفریند؟

درست برعکس، ایده فویرباخ نشان دادن این نکته است که گوهر انسان ایده ناب نیست. این گوهر در رابطه درون ذهنی موجود است. در واقع، در برخورد با دیگری، هر فرد از کران های فردیت اش فراتر می رود. در این صورت، خود را وقف ایده آل انسان در این کیفیت می کند و از زندگی اش انسان – شدن پایدار را می آفریند.

فوئرباخ می نویسد:

«نوع[...]در احساس، در نیروی عشق وجود دارد» (7) ازاین رو، گوهر انسان به منزله کلیت انسان های ممکن اما واقعی فرارفت دایمی از ویژگی خاص اش را بیان می کند:بنابر آن انسان های مشخص در یکپارچگی گوهرشان زندگی می کنند . در این واقعیت است که فویرباخ می اندیشد: با اصلاح کردن حرکتی که هگل آغازید، به راستی از جدایی ذهنی/ عینی، اندیشه/ وجود فراتر می رود.

بنابر این، از خود بیگانگی واقعیت با هم اندیشیدن در مفهوم انحلال پذیری یکی در دیگری یا به طور بنیادی جدارا نشان می دهد- در واقع- آن چه که به همان- اندیشه و وجود، گوهر وهستی باز می گردد؛ چون انسان ها در یکپارچگی گوهرشان زندگی می کنند، پس لازم است که به اندیشیدن در باره کرانمندی های فردی شان چونان کرانمندی های نوع انسان در کل خود پایان دهند و لازم است که نسبت به درک کردن این گوهر انسان به عنوان یک واقعیت «خارج از خودشان»، برین از هستی شان دست بردارند.

نقد وقفه ناپذیر مذهب توسط فوئر باخ از آن جااست: او در «گوهر مسیحیت» از خود بیگانگی مذهبی را چونان پدیداری بررسی می کند که بنابر آن انسان های مشخص کیفیت های اساسی شان را (به ویژه این رابطه همبودانه را که ژانر انسان را یگانه می کند) در واجب الوجود(خدا) رد می کنند.

آن چه که به تصورکردن برادری انسان در دنیای دیگر، فراحسی- و ترک کردن زیستن در این جهان منتهی می شود. بنابراین، برای این که انسان ها در یکپارچگی گوهرشان زندگی کنند، لازم است که از باشندگی در خودشان از راه رابطه درون ذهنی گونه انسان آگاهی یابند. لازم است که آن ها چشم ها را بگشایند و برادری ای را تماشا کنند که آن ها را با هم نوع های شان پیوند می دهد.

 اگر بشریت کنونی با کشمکش ها فرسوده شده، اگر زمین فقط «دره اشک ها» است، به خاطر این است که گوهر خود را نمی شناسد... اگر آن را بشناسد، جهان،جهان برادری می شود.

 بنابراین اندیشه، فویرباخ می کوشد هم زمان نقد مذهب و وسیله آزاد کردن انسان از قیدو بند از خود بیگانگی ای باشد که این نوع اندیشه تولید می کند- این دوجنبه فلسفه به طور مطلق جدایی ناپذیرند؛ زیرا از خود بیگانگی درون همان خودآگاه اندیشیده و حل می شود. از یک خود آگاهِ بیگانه شده، آن طور که هگل به آن می اندیشید، وقف جذب شدن وجود در اندیشه می شود، انسان باید به خودآگاه آزادشده، سازش دهنده کامل وجود و اندیشه برسد.

از این رو، فوئرباخ تضاد میان فلسفه هگل و واقعیت آلمان را توضیح می دهد و بدین ترتیب باانگشت پرتگاهی که فرجام از خود بیگانگی، آن گونه که توسط هگل اندیشیده شده و فرجام از خود بیگانگی واقعی انسان را جدا می کند، نشان می دهد. مسئله به دقت عبارت از رسیدن به آن است. همان طور که مارکس دیرتر در این باره نوشت:

هگل به جای انسان به «روح بیگانه شده از جهان که در درون از خود بیگانگی خاص اش می اندیشد» (8) اندیشیده است.

از این رو، اندیشه فوئرباخی خود را چونان توضیح روشن تضاد میان فلسفه هگل و واقعیت آلمان نشان می دهد. و با این همه، این توضیح ضمن ترسیم کردن کران های امکان رهایی انسان مضمون تازه به امید های هگلی های جوان می دهد.

ادامــه دارد

 

مسوولیت مطالب نشر شده در سپیده دم به دوش نویسنده گان آنها میباشد


عناوین مرتبط:
» مارکسیسم - لنینیسم یا تروتسکیسم
» بخش چهارم :سرمایه‌ داری و ستم بر زنان
» سرمایه‌ داری و ستم بر زنان بررسی دوباره‌ی مارکس بخش سوم
» گفت و گو با جان بلامی فاستر و کوین اندرسون: نئولیبرالیسم در بحران
» سرمایه‌ داری و ستم بر زنان2
» سرمایه‌داری و ستم بر زنان 3 بررسی دوباره‌ی مارکس
» اول ماه می، روز همبستگی بین المـللی كارگران
» ﻧﻘﺪﯼ ﻣﺎﺭﻛﺴﯿﺴﺘﯽ، ﺑﺮﭘﺴﺎ ﻣﺎﺭﻛﺴﯿﺴﻢ [6]
» ﻧﻘﺪﯼ ﻣﺎﺭﻛﺴﯿﺴﺘﯽ، ﺑﺮﭘﺴﺎ ﻣﺎﺭﻛﺴﯿﺴﻢ[6]
» ﻧﻘﺪﯼ ﻣﺎﺭﻛﺴﯿﺴﺘﯽ، ﺑﺮﭘﺴﺎ ﻣﺎﺭﻛﺴﯿﺴﻢ 5
» ﻧﻘﺪﯼ ﻣﺎﺭﻛﺴﯿﺴﺘﯽ، ﺑﺮﭘﺴﺎ ﻣﺎﺭﻛﺴﯿﺴﻢ -4
» ﻧﻘﺪﯼ ﻣﺎﺭﻛﺴﯿﺴﺘﯽ، ﺑﺮﭘﺴﺎ ﻣﺎﺭﻛﺴﯿﺴﻢ -3
» 4-ﺩﻣﻮﻛﺮﺍﺳﯿﯽ ﺳﻮﺳﯿﺎﻟﯿﺴﺘﯽ
» 3-ﺩﻣﻮﻛﺮﺍﺳﯿﯽ ﺳﻮﺳﯿﺎﻟﯿﺴﺘﯽ
» ﻧﻘﺪﯼ ﻣﺎﺭﻛﺴﯿﺴﺘﯽ، ﺑﺮﭘﺴﺎ ﻣﺎﺭﻛﺴﯿﺴﻢ -2
» 2-ﺩﻣﻮﻛﺮﺍﺳﯿﯽ ﺳﻮﺳﯿﺎﻟﯿﺴﺘﯽ
» ﻧﻘﺪﯼ ﻣﺎﺭﻛﺴﯿﺴﺘﯽ ﺑﺮ ﭘﺴﺎ ﻣﺎﺭﻛﺴﯿﺴﻢ
» ﻧﻘﺪﯼ ﻣﺎﺭﻛﺴﯿﺴﺘﯽ، ﺑﺮﭘﺴﺎ ﻣﺎﺭﻛﺴﯿﺴﻢ -1
» 1-ﺩﻣﻮﻛﺮﺍﺳﯿﯽ ﺳﻮﺳﯿﺎﻟﯿﺴﺘﯽ
» مسئله ﯼ اساسی فلسفه ﺑﺨﺶ ﺩﻭﻡ
» ﺩﻭﺭﻩ ﯼ ﮔﺬﺍﺭ: ﺩﻭﺭﻩ ﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﮔﻮﻧﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﻧﻘﻼﺑﯽ ﺑﺨﺶ ﺍﻭﻝ
» پرولتاریا ومبارزه طبقاتی درجامعه مدرن
» سخنرﺍﻧﯽ ﻓﺮﯾﺪﺭﯾﺶ ﺍﻧﮕﻠﺲ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﮔﻮﺭ ﻣﺎﺭﻛﺲ
» ﻛﻤﻮﻧﯿﺴﺖ ﻫﺎ، ﻣﺮﺣﻠﻪ ﯼ ﻣﻠﯽ ﻭﺩﻣﻮﻛﺮﺍﺗﯿﻚ ﺗﺤﻮﻝ ﻫﺎﯼ ﺳﯿﺎﺳﯽ، ﻭ ﺍﻭﻟﻮﯾﺖ ﻫﺎﯼ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻮﺳﯿﺎﻟﯿﺴﻢ
» از کارل مارکس تا کارل پوپر؟!
» مسئــله ی انسان پــس از مارکــس؛ بخــش هفتــماصل عنصرهای همانند اجتماعی
» مسئــله ی انسان پــس از مارکــس؛ بخــش هفتــم (2) ذهنیت و انقلاب
» مسئــله ی انسان پــس از مارکــس؛ بخــش هفتــم (1) بدیل نادرست انسان و هدف
» مسئله ی انســان پــس از مــارکـس، بـخش ششـــم (۴) تضاد و پیشایندی
» مسئله انسان پس از مارکس، بخش ششـــم (3) کلیت اجتماعی : پیکر ساختار ها
» مسئله انسان پس از مارکس (6) خودآگاه و انقلاب
» مسئله انسان پس از مارکس (6) خودآگاه پرولتاریا(1)
» مسئله انسان پس از مارکس (5) از خود بیگانگی به عنوان شئی وارگی
» مسئله انسان پس از مارکس (5) از خود بیگانگی به عنوان وارونگی فرجام شناسی حیاتی
» مسئله انسان پس از مارکس (۴)(4) فتیشیسم کالا
» مسئله انسان پس از مارکس (۴)(3) ”گسست شناخت شناسانه”
» مسئله انسان پس از مارکس (۴) (2)ساختار هومانیسم به عقیده آلتوسر
» مسئله انسان پس از مارکس (3) گوهر انسان «مجموع رابطه های اجتماعی»(6)
» مسئله انسان پس از مارکس، قسمت سوم گوهر انسان «مجموع رابطه های اجتماعی» (5)
» مسئله انسان پس از مارکس (۲) (4)از هم پاشیدگی مفهوم انسان
» مسئله انسان پس از مارکس (۲) (2)جای کار در تعریف انسان
» مسئله انسان پس از مارکس از فلورانس ولف (4)
» (2) از فـــلـــورانــس ولــــف مسئــله یی انسان پــس از مـــارکـــس
» مسئــله یی انسان پــس از مـــارکـــس از فـــلـــورانــس ولــــف
» مارکس و آزادی (11)
» مارکس و آزادی(10)
» مارکس و آزادی (9)
» تاریخچه ی مختصرجنبش کارگری جهان (2)
» مارکس و آزادی (8)
» مارکس و آزادی (7)
» تاریخچه مختصرجنبش کارگری جهان (1)
» بازی شیطاني ضد انقلاب افغانستان انقلاب ایران را بلعید! (26)
» مارکس و آزادی (6)
» مارکس و آزادی (5)
» پایه ‌گذاری دموکراسی، در مسیر حرکت به سوی سوسیالیسم
» مارکس و آزادی (4)
» مارکس و آزادی (3)
» مارکس و آزادی (۲)
» مانیفست ضدسرمایه ­داری )بخش چهارم و آخرین(
» بحران مالی یا اقتصادی؟
» مارکس و آزادی 1
» ”جهانی شدن سرمایه امپریالیسم ” بخش چهارم وآخرین قسمت
» سرمایه داری ، هم چنان به زانو افتاده است
» ”جهانی شدن سرمایه امپریالیسم” حمله به قوانین بین المللی (XII)
» ”جهانی شدن سرمایه امپریالیسم” (XI) یک نقش جدید برای ناتو
» رهیدن از این دام
» ”جهانی شدن سرمایه امپریالیسم” از سیاست مستعمراتی جدید تا مستعمرات جدید؟ (X)
» (IX)”جهانی شدن سرمایه امپریالیسم”
» ”جهانی شدن سرمایه امپریالیسم” (VIII) آیا سوسیالیسم ناموفق بوده است؟
» جهانی شدن سرمایه ی امپریالیسم (VII)
» اعضا از پیشنهادهای ضد چینی امریکا حمایت نکردند
» جهانی شدن سرمایه ی امپریالیسم(VI)جهان به سه قسمت تقسیم میشود
» کارل مارکس و بحران سرمایه‌ داری
» آزادی های فردی در نگاه و آثار مارکس
» جهانی شدن سرمایه ی امپریالیسم (V) تلاشی سوسیالیسم
» نشست گروه ۲۰ در كوریای جنوبی ، واعتراضات شدید فعالان اجتماعی وگروه های سیاسی ضد جهانی سازی سرمایه
» جهانی شدن سرمایه ی امپریالیسم (IV) بخش دوم تاریخ امپریالیسم
» گرامی باد سالگرد انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر
» درسهای اقتصادی شکل دوگانه ­ی کار در جامعه سرمایه­داری
» جهانی شدن سرمایه امپریالیسم منتشر شده از سوی حزب کمونیست سوئد (م-ل) (III)
» جهانی شدن سرمایه امپریالیسم 2
» شکل دوگانه ­ی کار در جامعه سرمایه­داری و مبارزه بر سر معنا
» شکل دوگانه ­ی کار در جامعه سرمایه­داری
» جهانی شدن سرمایه امپریالیسم
» شایعهء گردش حزب كارگر انگليس به چپ
» تاریخ نگار بحران های جهانی سرمایه داری
» اقتصاد سیاسی
» مالی سازی: علت بحران؟
» فرضیه‌های اقتصاد نولیبرالی در بوتۀ نقد بخش های 4 و 5
» فرضیه‌های اقتصاد نولیبرالی در بوتۀ نقد بخش 3
» آیا بازار آزاد همواره کارایی را افزایش می دهد؟ / علی دینی /
» فرضیه‌های اقتصاد نولیبرالی در بوتۀ نقد
» مارکسيسم و رفرميسم
» در تورنتو کانادا چه گذشت؟
» مستحکم باد همبستگی بین المللی کارگران جهان!
» بیست سال پس از سقوط دیوار برلین ”سوسیالیسم مساله کلیدی بشریت“
» سال روز پیروزی انقلاب کبیرسوسیالیستی اکتبر گرامی باد!
» قرن بیست و یکم سده سوسیالیسم
» وضيعت دنيای امروز وتلاش معماران نظم نوين جهانی(!) دربرونرفت ازدشواری ها
» چرا سوسیالیزم ؟
» بحران سرمایه داری با تزریق پول بیش تر به بازار حل نمی شود!
» بحران موادغذایی وسیمای واقعی نظام سرمایه داری
» یادداشتی کوتاه در مورد «نوآوری» و نقد به مارکسیزم
» پديدۀ بحران مالی فعلی دردنيای سرمايه داری و تأ ثيرات سوء آن بر اقتصاد جهانی
» فقر، روزانه جان 30 هزار کودک را می گیرد
» سوسیالیسم نه گذشتة بشر، بلکة چشم انداز آیندة آن است


عناوین دیگر:
جهانی شدن و سرمایه آفرینی مالی (09.18.2011)
کارگران، جهانی سازی و ساختن حزب- قسمت اول (09.18.2011)
(3)خیانت به سوسیالیسم به “استقبال” مصاحبه های اخیرگورباچف درارتباط به ساختمان وفرو ریزیی دیوار برلین (09.18.2011)
دمکراسی و رابطه آن با دین و مذهب (بخش اول((5) (09.18.2011)
یازدهــم سپتامـبـر؛ سکانسـی رقـت آورازيک سناريـویی پلـيــد (09.11.2011)
حادثه ی یازده سپتمبـروفاتحه ی حقوق بشر! (09.11.2011)
دلایل فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی (09.06.2011)
(2) مضمون، اهمیت و پرسش ها تئوری نظام انباشت مالی شده: (09.06.2011)
مخوف ترين سازمان آمريكايي كدام است ؟ (09.06.2011)
انقلاب لیبیا با سقوط رژیم قذافی، نباید در گرو تشنه گان نفت وخون قرار گیرد (09.06.2011)