سه شنبه, 07.17.2018, 09:10pm (GMT)
خانه
در باره ما
RSS
پیوند ها
نقشه سایت
تماس
دولت و دولتمداران یکی از فکتور اساسی بحران "خطرناک" افغانستان ; عموسام ; افغانستانی‌ها برای ترک ایران صف کشیدند! ; در باره تجمع در قلعه بابک و دستگیریها ; ملت بى اتفاق
واژه کلیدی»       [جستجوی پیشرفته]
 
فهرست عناوين  
  اخبار
  پیام ها و گزارشها
  سیاسی
 » افغانستان
 » جهان
  ادبی
  تاریخی
  علمی
  زنان
  ویدیو
  نرم افزار
  مقالات از منابع دیگر
  ::| ثت نام در خبرنامه
اسم شما:
ایمیل شما:
 
 
 
سیاسی » جهان
 
به مناسبت 12 اردیبهشت، روز معلم
دوشنبه, 05.07.2018, 06:20pm (GMT)

به مناسبت 12 اردیبهشت، روز معلم

   نامه زیر را زنده یاد فرزاد کمانگر 10 سال پیش و 10 روز قبل از جاودانه شدنش نگاشته. به مناسبت روز معلم آن را به یاد دکتر ابوالحسن خانعلی، صمد بهرنگی و فرزاد کمانگر آموزگاران جان باخته و تمامی معلمین دربند، مبازر و آگاه، بویژه آموزگار بزرگ و فراموش نشدنی خودم آقای نیک آئین (که به راستی هم آئینش نیک بود و هم خودش مرد نیکی بود ) که 60 سال پیش معلم من در دبیرستان بود و درس های بسیار ارزنده ای برای مبارزه و زندگی به من آموخت - یاد عزیزش گرامی باد -،  باز انتشار و تقدیم می کنم.

سیامک م

بنویسید درد و رنج ، بخوانید زندگی نامه فرزاد کمانگر معلم و فعال حقوق بشر اعدامی، به مناسبت روز معلم

فرزاد کمانگر

و قرار شد یاسر نیز سرزمینمان را از نو نقاشی کند بدون فقر و نابرابری، بدون اینکه کول برهای1بانه، سردشت، مریوان و کامیاران مجبور شودند برای جابجایی ۱۰ کیلو چای برای دوهزار تومان جانشان را بدهند، او یک منظره زیبا از طبعیت کشید که مردم مشغول کارند و زیر آن نوشت:

«کاش دیگر مرگ به کمین نان نمی نشست».

 

"آنکه از رگ وریشه آموزگار است همه چیز را تنها در ارتباط با شاگردانش جدی میگیرد"

(نیچه)

به آن روزها فکر میکنم، باید معلم بچه هایی میشدم که در کودکی درد و رنج بزرگسالی را به دوش میکشیدند و در بزرگسالی آرزوهای برآورده نشده کودکیشان را از فرزندانشان پنهان میکردند، معلم دخترانی که با دستانی پرنقش و نگارسوی چشمشان را پای دارقالی میگذاشتند تا هنرشان زینت بخش خانه های دیگران باشد و مژده نان برای سفره خانواده.
معلم کودکانی که زاده رنج و درد بودند اما امید و حرکت سرود جاری لبانشان بود، کسانی که سخت کوشی و سخاوت را از طبیعت به ارث برده بودند. آنها کسی را میخواستند از جنس خودشان، کسی که بوی خاک بدهد، کسی که معنی نابرابری و فقر را بداند، رفیقی که همبازی شان شود و آرزوهایشان را باور کند. با آنها بخندد و با آنها بگرید. آنها یک دوست، یک سنگ صبور، یک هم راز میخواستند که مثل خودشان بیقرار ساعتهای مدرسه باشد کسی که به ماندن فکر کند نه رفتن. دیری نگذشت که در کنار آنها خود را نه معلم که محصلی دیدم که خیلی دیر راه مکتبش را یافته بود.
کتابها را بستم که مبادا مرگ و ناامیدی ازلای سطور سیاهشان به حلقه شادی ودنیای آرزوهای شان رسوخ کند، هر روز کلاس را به دست آروزها و رویاها میسپردیم و با داستانهای مختلف صفا میکردیم. همراه با «ماهی سیاه کوچولو» این بار نه از راه «ارس» بلکه از مسیر سیروان دریای زندگی و حقیقت را جستجو میکردیم. همراه با داستان «مسافر کوچولو» برای یافتن دوست به سفر میرفتیم تا آنها لذت سفر را در رویا تجربه کنند و من با مردم بودن را در میان آنها تمرین نمایم. هر داستانی را که میخواندم نقش قهرمانانش را به آنها میدادم غافل از اینکه هرکدام از آنها قهرمانان داستان پررنج و درد زندگی خود بودند. هر روز برای چند ساعت، رنج نابرابری ها و درد ناملایمات را پشت دیوارهای مدرسه به دست فراموشی میسپردیم و روبروی هم مینشستیم. گرمی کلاسمان بوی نان گرمی بود که دسترنج پدر بود و مادر آن را در طبق «اخلاص و سادگی» میگذاشت و به مدرسه می آورد تا ظهر، سیر از دیدار هم، کوچه های پرفراز و نشیب زندگی را برای انجام تکالیفمان بپیمائیم و تا فردای دیدار هر کدام به دنبال مشق و تکلیف زندگی پی راه خود میرفتیم.

«کاوه» با آن جثه نحیف اما استوارش نهار نخورده به جای پدر بیمارش چوپان میشد و غروب هنگامی که گوسفندان را به روستا برمیگرداند، مادر با لبخندی به پیشواز نان آور خانه میرفت تا خستگی کاوه و کرم طبیعت را برکت نام دهد و از پستانهای گوسفندان بدوشد و برای فروش راهی شهر کند و کاوه سرمست از رضایت مادر لبخندی میزد و به کیف مدرسه و تکالیف فرداهایش چشم میدوخت و لبخند زیبایش رنگ میباخت.
و… «لیلا» با آن چشمان پرسشگر و نگاهی که تا اعماق وجود فکر آدمی را برای جواب رویاهایش جستجو میکرد کیف مدرسه را که زمین میگذاشت، دوک نخ ریسی را برمیداشت تا او هم کمکی کرده باشد به مادر، برای یافتن نان فردا، و دوک را همراه با آرزوهای کوچک و بزرگش در دست میچرخاند تا ته اش باریک شود چون رشته های لطیف خیال او و باز دوک را میچرخاند و میچرخاند تا شاید روزی دنیا به کام او و مادر تنهایش بچرخد.
و … «فریاد» با دیدن تکه ابری به پشت بام خانه میرفت و کاهگل آماده میکرد تا مبادا چکه های باران قالی کهنه اشان را بی رنگ و رو تر کند. آنچنان مهارت یافته بود که همراه پدر پشت بام خانه های همه روستا را مرمت میکرد تا چکه های باران مژده نان فردایشان باشد، فقط گاهی میماند از میان سوز سرما و نان فردا برای باریدن باران و برف دعا کند یا نه.

و… یاسر پس از مرگ پدر کار میکرد تا جای خالی او را پر کند و بتواند برای برادرش مداد رنگی و آبرنگ بخرد تا شاید آرزوی نقاش شدن خودش را برادرش برآورده کند.
و… ادریس غایب فصل بهار کلاسمان هر روز با کوله باری بر دوش، خوشحال از اینکه طبیعت او را از سفره گشاده اش نا امید نکرده بود، چند کیلو گیاه برای فروش میافت و به روستا بر میگشت.

و من نیز جریمه شده بودم تا هر روز بیقرار از نابرابریها و بیزار از آنچه تقدیر و سرنوشت می نامیدنش در برابرشان بایستم و بارقه های کم سوی امید را در چشمانشان به نظاره بنشینم، در برابر کاوه سرم را به زیر می انداختم و دفترش را از زیر صورت آفتاب خورده اش که روی آن به خواب رفته بود بیرون میکشیدم و زیر دیکته نانوشته اش مینوشتم «چوپان کوچولو بیست هم برای تو کم است» و در کنار لیلا شرمنده از خستگی دیروزش، دستان زبر و ترک خورده اش را در دست میگرفتم تا لطافت دست فرشته ای را لمس کنم و قبل از اینکه حرفی بزنم نگاه نافذ و معصومانه اش هزاران سئوال را همراه داشت و من سکوت میکردم، و در کنار ادریس، عاصی از تکلیف دوباره فردایش دستان تاول زده او را مینگریستم و همراه او از پنجره به دور دستها چشم میدوختم و او از رفتن بهار غمگین میشد و من از رنگ پریده او.

و امروز با یک دنیا غرور، خوشحالی، بغض، حسرت و کوله باری از خاطرات تلخ و شیرین به آن روزها فکرمیکنم. روز معلم بود که گرانبهاترین هدیه های زندگیم را آنروز از آموزگاران بزرگ زندگی ام دریافت نمودم؛ لیلا، سه عدد تخم مرغ، ادریس، دو کیلو کنگر، دسترنج یکروزش، فرشته، دوشاخه آلاله کوهی، ندا، یک عروسک از چوب و پارچه ساخته بود و یاسر یک نقاشی.

و برای اینکه آن روز را در خاطراتمان جاودانه کنیم قرار شد که آرزوهایشان را با مدادهای رنگین نقاشی کننند.

کاوه در حالی که به پدرش فکر میکرد بیمارستانی کشید و زیرش نوشت این بیمارستان مجانی همه بیمارهای فقیر دنیا را مداوا میکند.

«فریاد» که همیشه آسمانی صاف و بدون ابر نقاشی میکرد تا دیگر دست و پای کسی یخ نزند دوباره آسمانی کشید و تا میتوانست خانه های زیبا و کوچک بر آن نقاشی کرد و زیرش نوشت این خانه ها برای کسانی است که خانه ندارند، آسمان هم بزرگ و جادار است مثل زمین نیست که کوچک باشد و مجبور باشیم برای زندگی روی آن پول بدهیم در آسمان برای همه جا هست و من باز هم میتوانم در آن خانه بکشم.
فرشته هم که همیشه برای خودش و خواهرهایش برادری کوچک نقاشی میکرد اینبار به او گفتم که فرشته دنیا را از نو نقاشی کن بدون اینکه کسی تو را بخاطر دختر بودنت کم نبیند، تو را مثل خودت و با خودت ببیند و او یک عالمه عروسک دخترانه کشید که بدور دنیا دست گرفته اند و میخواندند و یاسر مثل همیشه آرزوی پدرش را نقاشی میکرد یک وانت آبی رنگ تا شاید در رویا پدرش کول بری نکند و قرار شد یاسر نیز سرزمینمان را از نو نقاشی کند بدون فقر و نابرابری، بدون اینکه کول برهای بانه، سردشت، مریوان و کامیاران مجبور شودند برای جابجایی ۱۰ کیلو چای برای دوهزار تومان جانشان را بدهند، او یک منظره زیبا از طبعیت کشید که مردم مشغول کارند و زیر آن نوشت «کاش دیگر مرگ به کمین نان نمی نشست». 

فرزاد کمانگر
فرعی ۵ زندان رجائی شهر کرج – ٨/۲/٨۷

ـ 1 کول برکسی که کالا را روی کول خود حمل می کند، اين افراد که برای مزد ناچيزی تن به اين امر می دهند. سالانه دهها تن از آنان براثر کمينهای نيروی انتظامی، سرما و تصادفات جاده ای جان خود را از دست می دهند.

مسوولیت مطالب نشر شده در سپیده دم به دوش نویسنده گان آنها میباشد


عناوین دیگر:
چپ در حال پیشروی است (04.30.2018)
دسیسه های مرگبار زیر شعارهای دیموکراسی و حقوق بشر ادامه دارد (04.23.2018)
روسیه دیگراتحاد شوروی نیست! (04.23.2018)
موقعیت محور مقاومت وروسیه بعد از دوشکست امریکا در منطقه غوطه شرقی وتهاجم موشکی (04.23.2018)
درگیری های استراتژیک امریکا و روسیه و اروپا بر سر چیست؟ (04.23.2018)
چرا انگلیس، اتحادیه اروپا و آمریکا علیه روسیه متحد شده اند؟ (04.23.2018)
شرکت خانوادگی: شوهر خانم "می" از بمباران سوریه توسط ارتش بریتانیا مستقیماً سود می‌برد. (04.23.2018)
مروری بر جنايات ايالات متحده امريکا و متحدين آن در کشورهای جهان (04.16.2018)
امریکا با بحران آفرینی ها چه اهدافی را دنبال می کند؟ (04.16.2018)
شکست دیگری بر جبهه استعمار وامپریالیسم (04.16.2018)