صبح روز 26 سرطان 1352 حين رسيدن به دفترکارم دررياست محکمۀ ولايت کاپيسا، از سقوط نظام سلطنتی محمد ظاهرشاه و اعلام رژيم جمهوری بوسيلۀ سردادمحمد داوود، صدراعظم پيشين و پسرعم شاه اطلاع حاصل نمودم.
دربدو امر اين رويداد، پرسشهای گوناگونی را درذهنم تداعی نمود، با خود انديشيدم که چگونه ممکن گرديد تابساط سلطنت 265 سالۀ افغانستان، بوسيلۀ يکی از افراد سرشناس خانوادۀ حکمران که دردوران صدارتش درسرکوب رهبران و شخصيتهای بزرگ نهضت مشروطيت سوم ، دست بالا داشت؛ برچيده شود.
برای دريافت پاسخ مناسب، به پرسشهايی که درذهنم خطور نموده بودند، همچنان اخذ دستور حزبی، رهسپار کابل شدم و با نوراحمد نورمسؤول تشکيلات کميته مرکزی حزب دموکراتيک خلق افغانستان ديدار کردم.
درشهرکابل چنان به نظر ميرسيد که همۀ مردم ازتغيير نظام خيلی ها خوشنود هستند وبا برپايی جشن و سرورخورسندی خويش را ابراز ميداشتند؛ شهروندان، اعم ازمرد و زن، پير و جوان نزديک تانک ها رفته به افسران جوان تبريک ميگفتند و با تبارز احساسات و انداختن دسته های گل بالای تانکها، حمايت و پشتيبانی خود را از نظام جديد جمهوری به نمايش می گذاشتند. در آن هنگام هيچگونه مخالفت و تبليغات ضد رژيم جمهوری ديده و شنيده نمی شد.
درديدارم با نور ، ازصحبتهای وی چنين دريافتم که اين رخداد ، يعنی تغيير نظام با راه اندازی کودتای نظامی به رهبری فردی از درون خانوادۀ سلطنتی، با اشتراک فعال و جانبازانۀ شماری از افسران جوان، با درک ، با احساس و وطنپرست، بوقوع پيوسته است. ولی ازخلال صحبتهای اين عضو هيأت رهبری حزب معلوم ميشد که حزب ما نه تنها دراين رويداد کوچکترين دخالتی نداشت؛ بلکه اصلاً ازجريان آن هم کاملاً بی خبر بود. زيرا دستور اين مقام رهبری حزب به من که روانۀ کاپيسا بودم اين بود که الی هدايت ثانی ازهر گونه تبصره درمورد تاييد ويا رد نظام جديد ،همه رفقا خود داری نمايند و منتظر هدايت درآيندۀ نزديک باشند.
بنابران قلم فرسايی های مير محمد صديق فرهنگ درجلد دوم کتاب ( افغانستان درپنج قرن اخير) و ساير تاريخ نگاران جعلکار که گويا ح. د.خ. ا و اتحاد شوروی دراين حادثه شرکت داشتند؛ نه تنها يک پندار کاملاً واهی، تخيلی ، نادرست، عقده مندانه و دورازحقيقت می باشد؛ بلکه کم ارزش دادن به رشادت، درايت، استعداد و لياقت افسران جوان اردوی با شهامت افغانستان و توهين به مبارزات و قهرمانی های تاريخی مردم حماسه آفرين اين سرزمين مرد خيز، نيز پنداشته ميشود .
برای انداختن روشنی بيشترروی اين موضوع، بهترخواهد بود تا جريان را ازکتاب اردو و سياست، نبشتۀ جنرال محمد نبی عظيمی که درآن وقت بحيث قوماندان تولی در قطعۀ 717 انضباط شهری توظيف بود و در اين رويداد نقش فعال داشت، به خوانش گيريم:
« عصرروز 16 جولای 1973 برابر با 25 سرطان 1352 هه. ش ضيافتی درسفارت عراق درکابل به مناسبت روز ملی آن کشوربرپا گرديده بود و يکتعداد ازرجال بزرگ به شمول سردارعبدالولی و وزير دفاع سترجنرال خان محمد خان درآن اشتراک کرده بودند. بعد ازختم مجلس، عده يی درشام آن روز درمنزل سفير امريکا جهت معرفی آتشه نظامی امريکا جمع شدند که خان محمد خان نيز شخصاً درآن اشتراک کرده بود. آنها بعد از خوردن غذا های مکلف و نوشابه های گوارا، مست و شنگول ازباده ء بی خبری و بی اعتنايی دربستر راحت غنوده بودند و عرش برين را سير می کردند.
ساعت يکنيم بجه شب، امر شروع حرکت توسط سردار محمد داؤد ابلاغ گرديد، ما بسرعت دست بکار شديم... تولی ما مسلح گرديد. حسن شرق، غوث الدين فايق، مولاداد به نزد ما آمدند و برای شان سلاح توزيع نموديم... صاحب جان نيز تولی خويش را مسلح ساخت تولی ما به سرعت حرکت کرد و ساعت يک و چهل و پنج دقيقه شب، منزل وزير دفاع را مکملاً محاصره کرديم... ما اورا دريکی ازلاری های تولی خويش که درآن موقع سقف نداشت سوارکرديم. من درپهلويش نشستم و ضابطم ستارخان دريوری ميکرد. برای حفاظت فاميل و ناموس وی افراد مطمئن را توظيف نموده و خود به طرف منزل محمد داؤد خان حرکت کرديم... ساعت دقيقاً دو و ده دقيقۀ شب بود. بعد ازلحظۀ کوتاهی سردارمحمد داؤد خان که با پيراهن و تنبان سفيدی ملبس بود، همراه با سردار محمد نعيم و حسن شرق به دهن دروازه آمده و با من مصافحه نمود و پرسيد شما که هستيد؟ من خودم را معرفی کردم و ازگرفتاری خان محمد خان وزير دفاع او را مطلع ساختم. اوبسيار خشنود گرديد. مرا دربغل گرفت، رويم را بوسيد و گفت شما اولين افسری هستيد که وظيفۀ خود را دروقت و زمانش انجام داده ايد. برای شما و ساير رفقا و همکاران تان تبريک می گويم. پرسيد وظيفۀ دوم شما چيست؟ من گفتم، اشغال راديو افغانستان. گفت ازسردار عبدالولی اطلاع داريد که گرفتار شده ويا خير؟ من اطلاع نداشتم، ولی صدای فيرها را هم محمد داؤد خان می شنيد و هم ما. گفت فوراً وزير دفاع را درسرای شمالی بمنزل عبدالقدير نورستانی مامور ترافيک برسانيد و بعداً به وظيفۀ دوم خويش شروع کنيد. درصورتيکه برای گرفتاری سردار عبدالولی ازشما کمک خواسته شود، کمک برسانيد.
وی درحاليکه سعی می کرد ازلرزش صدايش جلوگيری نمايد، بازهم نميتوانست هيجان، تشويش و اضطراب خود را مخفی سازد....
ما خان محمد خان را به منزل قديرخان رسانيديم... ما هنگامی به منزل سردار عبدالولی رسيديم که درب منزل و گوشه يی ازتعمير وی توسط تانک های قطعه 444 کوماندو تخريب شده بود، و سردارعبدالولی بعد ازمقاومت کوتاهی تسليم شده، درحاليکه لباس جنرالی خود را پوشيده بود و دستها را بعلامت تسليم بالا گرفته بود، اززينۀ منزل دوم عمارت خويش پائين می شد و می گفت، يگانه خواهش من اينست که همراه با فاميلم مانند افغانها برخورد کنيد. فيض محمد خان به او وعده داد و وی را درتانک سوار کرده، بطرف منزل قدير خان حرکت کرد. سربازان فيرهای شادمانی نمودند و هزاران مرمی های فشنگ فير شد و شهرچراغان گرديد. تولی ما ، بسرعت بطرف راديو افغانستان حرکت کرد، حملۀ برق آسا، بالای افغان فلم، راديو افغانستان، کلوپ عسکری، توان مقاومت را ازمدافعين و افراد محافظ اين نقاط سلب کرد و ما به سهولت به راديو افغانستان دست يافتيم. سلاح افراد ژاندارم و پوليس و محافظين و پهره داران کلوپ عسکری بدست آمد و پهره داران ما به عوض آنها مستقرگرديدند. ما، سربازان خويش را ازچهار راهی آريانا، الی صحت عامه جابجا کرديم... ساعت 4 صبح اولين تانکهای قوتهای زرهدار، ازمقابل راديو افغانستان گذشتند و درشهرکابل پراگنده گرديدند. سرور و شعف ما و سربازان ما و افسرانيکه در راديو جمع شده بودند، انتها نداشت. بعد از دستگيری سردار عبدالولی، مارشال شاه ولی خان و خانمش درپغمان گرفتارشده و با عزت و احترام توسط صاحب جان و جان محمد به قصر صدارت زندانی گرديدند. شهزاده احمد شاه درمنزلش بعد از مقاومت کوتاهی گرفتارشد. محمد موسی شفيق را ازقرغه گرفتند، ساير توقيف شدگان را اشخاص و رجل آتی تشکيل ميداد: ملکه حميرا و اعضای خانوادۀ شاهی، محمد موسی شفيق صدراعظم، گلبهار خان جنرال قوماندان هوايی، جنرال غلام محمد خان قوماندان گارد شاهی، تورن جنرال قمرالدين خان قوماندان عمومی توپچی، دگروال رحمت الله صافی قوماندان قوت های کوماندو، تورن جنرال نظيم خان قوماندان فرقۀ 7 ريشخور، تورنجنرال نوازخان قوماندان فرقه 8 قرغه، بريد جنرال شيرمحمد خان" معروف به شيربادرنگ" قوماندان قوای 4 زرهدار، جنرال محمد حسين خان قوماندان قوای 15 زرهدار، جنرال عبدالحکيم خان کتوازی قوماندان عمومی ژاندارم و پوليس، قوماندانان غندها و مفرزه های ميدانهای هوايی کابل و بگرام و بعضی ازمهره های مهم درسطوح پائين مانند عبدالحنان دگرمن قوماندان امنيه و ميرگل سرمامور پوليس.
ساعت 7 صبح متصدی راديو ازمن توضيح خواست که بعد ازتلاوت قرآنکريم، چه پروگرامی را نشر کنيم. من گفتم، نغمه های اتن ملی و موسيقی شادی بخش را مانند روزهای عيد و جشن پخش کنيد.
راديو به نشرات خود آغاز کرد. ضياء مجيد به عجله به نزدم آمد و گفت امنيت استديوها را بگيريد، زيرا که اکنون رهبر تشريف می آورند. من اولين بار که کلمۀ رهبر را می شنيدم چندان به دلم ننشست، گويی لقب عاريتی بود که به اين مرد مُسن، کله طاس، فرتوت چسپانيده بودند. ولی بهر حال من چنان کردم که ضياء ميخواست. ساعت 7 و بيست دقيقه سردار ديروز و رهبر امروز درحاليکه پيراهن و پتلون بهاری به رنگ عسکری دربرداشت همراه با حسن شرق، ضياء مجيد، حيدر رسولی و عدۀ ازرهبران و سرگروپ های کودتا به راديو رسيد و بعد ازقبول احترام پرسونل قطعۀ ما، وارد ستديوشد، مهدی ظفرنطاق راديو، ميخواست بگويد که اکنون سردارمحمد داؤد بيانيه ميدهد، اما سردار محمد داؤد گفت، برادر ديگرمرا و هيچکس را سردار خطاب نکنيد، سرداری برای هميش ازافغانستان رخت بربسته است. مهدی ظفر بعد ازانانس کوتاهی، رشتۀ صحبت را به محمد داؤد سپرد و وی نطق قبلاً آماده شده يی خود را شروع نمود....» (1)
برعکس توضيحات بالا، مير محمد صديق فرهنگ درارزيابی هايش پيرامون حادثۀ 26 سرطان 1352 با عقده گشايی ، از اشتراک محمد رفيع، اسلم وطنجار، عبدالحميد محتاط و عبدالقادر درکودتا ، بعنوان اعضای ح. د. خ. ا ( پرچم ) حرف زده و موجوديت آنان را دليل شرکت اين حزب درکودتا دانسته و پيروزی اين حرکت نظامی را ناشی از اراده و سهم شوروی ها قلمداد نموده است. دراين جا بايست با صراحت گفت که هردو ادعاء، ذهنيگرانه و اتهام بستن خلاف حقيقت است. زيرا، نخست اين که هرچهار شخصيت ذکرشده در جريان کودتا، نه تنها عضو حزب ما نبودند؛ بلکه عضويت هيچ سازمان سياسی را نداشتند؛ آنان صرف افسران جوان آزاديخواه و تحول طلب بودند. بعد ازاين تحول تنها محمد رفيع عضويت جناح پرچم ح. د. خ. ا واسلم وطنجار عضويت جناح خلق را حاصل کردند. عبدالقادر و عبدالحميد محتاط، افسران ترقيخواه مستقل بودند که محتاط درکوتای 26 سرطان سهم شايسته داشت و عبدالقادر با دو تن ديگردرقيام پيروزمندانۀ 7 ثور 1357، نقشهای مرکزی و تعيين کننده را ايفاء نمودند.
درمورد شرکت شوروی ها دراين حادثه، به جز اتهام زنیها و عقده گشايی های آقای فرهنگ و برخی کوته نظران غربی که اهليت و شايستگی، دلاوری و شهامت فرزندان ميهن مان را به هيچ ميگيرند؛ ديگرهيچگونه اسناد موثق و شواهد معتبر، که قناعت را فراهم آورد، وجود ندارد.
شايد نزد خواننده گان گران ارج اين پرسش مطرح گردد که چرا آقای مير محمد صديق فرهنگ، کينه و خصومت بی حد و حصرش را تا سرحد جنون عليه نظام سوسياليستی و اتحاد شوروی وقت؛ برضد مناسبات دوستی افغانستان و اتحاد شوروی که بنياد گذار آن امان الله خان پادشاه ترقيخواه کشور و ادامه دهندۀ آن محمد داوود خان و ديگران بودند؛ همينگونه با ح. د . خ. ا، بصورت عموم و بر ضد زنده ياد ببرک کارمل بصورت خاص، درصفحات متعدد کتابش ( افغانستان درپنج قرن اخير) ابراز داشته و پيوسته اين حزب را « افراطی؟! » ، « ماجرا جو؟! » و « غير قانونی؟!» خوانده است؟
به باور اين قلم، مير محمد صديق فرهنگ بعنوان يک شخص، پيرو تفکرات دموکراسی غربی و مدافع سياست بازار آزاد و آزادی های محدود، درپيوند با حفظ منافع نظام سلطنتی، بورژوازی ملی و دلال وابسته به غرب وخواهان بوجود آمدن تغييرات کمی، نه کيفی، درجامعه به نفع بورژوازی، درجهت استحکام پايه های سلطنت و فرمانروايی هميشگی خانوادۀ حکمران درچهار چوب نظام دموکراسی تاجدار وتشکيل حکومت از جانب ارستو کراتهای اشرافيت، درافغانستان بوده است؛ بنابران ادامه و توسعۀ مناسبات دوستی و عقد قرار دادهای اقتصادی، فرهنگی و نظامی ميان افغانستان و اتحادشوروی، درآغازنيمۀ دوم سدۀ بيستم، که بوسيلۀ محمد داوود صدراعظم مقتدر آن وقت صورت گرفت و دردورۀ اعلام جمهوريتش گسترش بيشتر يافت؛ آقای فرهنگ را که طرفدار همچو مناسبات با امريکا بود؛ ولی آن کشور ازدادن هرگونه کمک به افغانستان، نسبت ناراحت شدن پاکستان، خود داری نمود؛ آزرده خاطر ساخت.بويژه اين که سالانه هزاران جوان افغانستان در اتحاد شوروی وساير دول سوسياليستی تحصيل ميکردند و سپس بحيث کادرهای ملی و مسلکی به جامعه تقديم و درارگانهای دولت جذب می شدند ؛ برای مرحوم فرهنگ غيرقابل تحمل بوده است.
علت ديگر مخاصمت مرحوم فرهنگ با داوود خان اين است که وی درسال های اخيرنظام سلطنتی سفير کبير دولت افغانستان دريوگوسلاويا بود.بعداً درزمان جمهوری داوود خان اين پست را ازدست داد واز امتيازات نظام سلطنتی و اين که پسرش محمد امين فرهنگ « باجه اندر» پادشاه بود، نيز محروم گرديد.
ازاين رو دربرابرداوود خان و هر آن کسی که به زعم نا قرار خودش نزديک به داوود تصور شده است؛ درکتابش مورد قهر و غضب وی قرارگرفته است.
همچنان خصومت فرهنگ با ح. د. خ. ا بر ميگردد به زمان تأسيس اين حزب، آن گونه که دربخشهای پنجم و ششم تذکاربعمل آمد، فرهنگ ازجملۀ اعضای جنبش مشروطيت سوم وعضو هيأت رهبری حزب وطن بود؛ ولی بنا به اين گفتۀ ميرغلام محمد غبار اوبه حزب وطن نيز جفا نمود:
« علت ديگری که خانوادۀ حکمران سيد قاسم رشتيا را برای ضربه وارد کردن به حزب وطن موظف ساخت اين بود که وی برادر مير محمد صديق فرهنگ، يکی از اعضای محبوس حزب وطن بوده و ميتوانست که ازطريق اين برادر رخنه کند.مير محمد صديق فرهنگ تا اين وقت درشرايط مخوف زندان سياسی خانوادۀ حکمران سخت ترسيده بود و تهديد و تخويف پيوسته ازطرف شاه عالمی والی کابل، مقاومت روانی اش را در هم شکسته بود.درچنين وقت حساسی سيد قاسم خان رشتيا، مامور عالی رتبۀ خانوادۀ حکمران [ منشی مجلس وزراء ] چندين بار با ميرمحمد صديق فرهنگ دردفترشاه عالمی والی کابل ملاقات کرده و با وعده و وعيد به اغوای وی پرداخت.مير محمد صديق فرهنگ دربرابراين همه فشار و نيرنگ تاب نياورده و بالآخره تسليم شده و علاوه برآن سعی کرد که اين نکته را موجه جلوه دهد که دادن عريضه به حکومت برای رهايی ازحبس سياسی يک اقدام درست است. باين ترتيب ميرمحمد صديق فرهنگ يکی دونفر ديگرازاعضای محبوس حزب وطن را لغزانيده و با خود همفکر ساخت، ولی نگارندۀ اين قلم ( مير غلام محمد غبار) و اکثريت اعضای محبوس حزب وطن به شمول سرورخان جويا و فتح محمد خان ميرزاد، با اين تسليم طلبی مخالفت شديد کرده و گفتند که چنين اقدامی باعث لغزيدن دردامان خانوادۀ حکمران ميگردد که ازآن رهايی نخواهد بود... مير محمد صديق فرهنگ پس از رهايی اززندان و متعاقب ملاقات با محمد داود خان صدراعظم، ازبسا اعضای حزب وطن دوری گزيده و چند سال بعد تر بحيث معين يک وزارت و سفير سلطنت خانوادۀ حکمران دريک پايتخت حساس اروپايی مقرر شد (بلگراد پايتخت يوگوسلاويه که مرکزعمدۀ رقابت سياسی و استخباراتی بلاک شرق و غرب بود)وهم هنگامی که کانديد وکالت درشورا گرديد، خانوادۀ حکمران نه تنها با وی مخالفتی نکرد، بلکه بازهم ازطريق سيد قاسم رشتيا (وزيرماليۀ وقت)کمک کرده و برای انتخاب شدن مير محمد صديق فرهنگ و خانم رقيه ( خواهر ايندو برادر) سهولتهائی فراهم کرد. علاوه برآن، ميرمحمد صديق فرهنگ ازطريق خويشاوندی دوپسرش ( ازدواج سيد فروق فرهنگ با دخترالله نواز هندی، و سيد امين فرهنگ با خواهراندرملکۀ افغانستان که دختراحمد شاه خان وزيردربارو پسرکاکای نادرشاه بود) با خانوادۀ حکمران تماس نزديکتری پيدا کرد. به اين ترتيب سيد قاسم رشتيا که ازخدام سابقه دار خانوادۀ حکمران بود، به هدفش رسيده و مير محمد صديق فرهنگ را درگلم [ گليم ] سياسی اين خاندان پيچانيد. صدمۀ که ميرمحمد صديق فرهنگ درمحبس ازداخل به حزب وطن رسانيد، قابل ملاحظه بود ». (2)
فرهنگ درسال 1343 درزمان پايه گذاری ح. د. خ. ا درآغاز کار کميتۀ تدارک درچند جلسه شرکت کرد؛ اما ازاين که روند حرکت تکاملی اين جمعيت را با درنظرداشت پيوند هايش با سلطنت، نميتوانست دنبال کند؛ بنابران با بروز اختلافات وی با نورمحمد تره کی، صحنۀ مبارزه را ترک گفت و عقده ها را بدل جا داد.
درسال 1348 مرحوم فرهنگ کانديداتوری اش را ازنواحی اول و دوم شهرکابل درانتخابات دورۀ 13 شورای ملی اعلام و شرکت نمود. اما ازاين که وی با کمی تفاوت دربرابر محمد اسحق عثمان شکست خورد؛ دراين راستا زنده ياد ببرک کارمل از نواحی سوم وچهارم شهر کابل با اخذ بيشتر ازنصف مجموع آراء بحيث وکيل مردم انتخاب گرديد.فرهنگ که درانتخابات سال 1344 پارلمانی با حمايت جمعيت دموکراتيک خلق برندۀ انتخابات شده بود و اين بار، همان انتظار وآرزوی پارينه اش براورده شده نتوانست، ازشکست خود و پيروزی کارمل عقده مند گرديده، با اين تخيل خام دورازحقيقت گيرماند که، نسبت رابطۀ مير اکبر خيبر و سليمان لايق دو تن از اعضای هيأت رهبری جناح پرچم ح. د. خ. ا با داکتراکرم عثمان برادر اسحق عثمان، گويا وی را حزب ما کمک کرده است. درحالی که واقعيت چنين نبوده است؛ زيرا تا جايی که بنا برحضورم درجريان انتخابات که ازآن دربخش ششم ذکر کردم، بخاطر دارم که علت پيروزی اسحق عثمان، ناشی از استعفای يک کانديد قدرت مند ديگری ازشهروندان پنجشير که دروزارت معادن و صنايع بحيث رئيس ايفای وظيفه می نمود و درميان باشنده گان مناطق: کلوله پشته، شهرارا، کارتۀ پروان ... که مردم پنجشير درآن جاها سکونت داشتند، نفوذ و محبوبيت داشت و وی از کانيداتوری اش درمبارزات انتخاتی به نفع اسحق عثمان، گذشت؛ اصل مسأله همين بود ، نه چيز ديگری.
مزيد برآن با پيروزی کودتای 26 سرطان 1352 بوسيلۀ افسران جوان اردو که بيشتر آنان دارای افکار مترقی بودند و به تعقيب آن ح. د. خ. ا اين تغيير نظام را يک رويداد بزرگ و مثبت در سرنوشت مردم افغانستان ارزيابی کرد و ازبرنامه های ترقيخواهانه آن حمايت نمود؛ مرحوم فرهنگ دراين تغيير و تحول همه امتيازات مادی ومعنوی ومقامات دولتی خويش را از دست داد؛ بنابران دراين رويداد عقده مندانه پای پرچمداران ح. د. خ. ا را دخيل ساخته و درتمام صفحات کتابش دست به عقده گشايی زده است.
فرهنگ برغم اين که بعد از رويداد هفتم ثور 1357 ازطرف حفيظ الله امين زندانی شد و درزندان تا آخرين روزهای محبوسيتش درانتظار يک سرنوشت خطرناک مثل ساير زندانيان دقيقه شماری ميکرد ؛ وليک با تحول 6 جدی 1358 براساس فرمان عفوعمومی زنده ياد ببرک کارمل رئيس شورای انقلابی جمهوری دموکراتيک افغانستان از حبس رها گرديد: « با مرحوم محمد صديق فرهنگ بعد ازرهايی اش اززندان، رهبر وقت ببرک کارمل که دردورانهای قبل، منجمله درزندان سپس دردورۀ دوازدهم شورای ملی با موصوف مناسبات خوب و دوستانه داشتند، صحبت بعمل آوردند. بادرنظرداشت شخصيت علمی، فرهنگی وسياسی موصوف و نيازمندی جامعه به موجوديت چنين اشخاص از نامبرده تقاضای همکاری با دولت بميان آمد ، ايشان همکاری خود را از صميم قلب پذيرا گرديده و بنا برخواست خودشان دربست خارج رتبه بحيث مشاوردرصدارت عزتقررحاصل نمودند. ولی بعد ازمدتی تقاضای تقررخويش را بحيث سفيرکبير افغانستان درکشور هندوستان ارائه نمود. بنا براظهار زنده ياد جيلانی باختری وزيرزراعت پيشين درحکومت ونظام جمهوری محمد داوود وسفيردرحاکميت بعد از 6 جدی 1358، به بنده، نامبرده با مرحوم فرهنگ متفقآ نزد ببرک کارمل رفته پيشنهاد را مطرح مينمايند. ولی از آن جايی که قبلآ اکريمان داکترحسن شرق به اين سمت ازکشورهند مطالبه گرديده بود، بخاطر احرازش دراين پست ازوی معذرت خواسته ميشود ودرعوض سفارت کشورديگری به خواهش خودش مطالبه ميگردد.مرحوم فرهنگ در پيشنهاد دومی سفارت يوگوسلاويا را تقاضا ميدارد که اين خواهش وی با کمال ميل پذيرفته ميشود؛ مگر در ارسال اکريمان موصوف بنابر موضعگيری معين دولت يوگوسلاويا دررابطه با موجوديت قوای شوروی درافغانستان، علی رغم تقاضا های پيهم دولت جمهوری دموکراتيک افغانستان، ازطرف آن کشور اقدامی صورت نميگيرد. بعد ازمدت چندی ايشان دلتنگ گرديده وبا تقاضای اجرای پاسپورت غرض تداوی به هندوستان رهسپار ميگردد وبمجرد رسيدن به آن کشور، مخالفت خود را با دولت افغانستان دريک کنفرانس مطبوعاتی اعلام و به انتقادهای بيجا و بدگويی دهان می گشايد؛ ولی هرگاه جناب فرهنگ بحيث سفيرکبيردر هندوستان ويا يوگوسلاويا تقررحاصل مينمودند، آنگاه وی بحيث نمايندۀ سياسی دولت وقت، سياست خارجی کشور در اظهارات شان طورديگری به جهانيان بازتاب و انعکاس می يافت.» (3)
درارتباط با تغييرنظام پادشاهی به رژيم جمهوری، احزاب و سازمانهای سياسی ازچپ تا راست افراطی موضعگيری های متفاوتی را اتخاذ نموده، يکی درتاييد و ديگری درپی تخريب آن برآمدند.بيانيۀ خطاب به مردم افغانستان، که درآن ساختمان يک جامعۀ مترقی وپيشرفته، مبتنی بر عدالت اجتماعی و محو هرنوع مظاهرتبعيض و نابرابری را درکشورنويد ميداد، با واکنشهای مختلفی درداخل کشور، منطقه وجهان مواجه گرديد. نيروهای مترقی و تحول طلب حمايت شان را ازنظام جديد ابراز وازآن استقبال بعمل آوردند.
اما گروههای عقب گرا ومرتجعين داخلی و بين المللی که چنين چرخش وتحول را موافق با منفعت خود نميدانستند، دست به يک سلسله تخريبات و تحرکات نظامی ( کودتا های نافرجام درمرکز) وشورشها ی عقبگرايانه و ارتجاعی دراکناف ونقاط دور دست کشور زدند، که بعد ازسرکوبی و اضمحلال شان چون تاب مقاومت وتوان مبارزۀ قانونمند سياسی را نداشتند، به پاکستان فرارنموده و درآن جا پناه گزين شدند.
ازآنجاييکه طرحها واقدامات پيشبينی شده رژيم جديد درعرصه های مختلف زنده گی اجتماعی، که در بيانيۀ محمد داوود تحت عنوان« خطاب بمردم افغانستان » بازتاب يافته بود؛ با خواستها ونظريات نيروهای مترقی وازجمله ح. د. خ. ا توافق کامل داشت،که درصورت تحقق آن ميتوانست شرايط وامکانات بهتری را درجهت گذاربسوی حاکميت ملی و استحکام پايه های دموکراسی درکشور فراهم سازد؛ ازاين رو سياستهای رژيم جديد، با برداشتها و تفاوتهای معينی ازوضع و نظام، مورد حمايت هردوجناح اين حزب قرار گرفت .
ح. د. خ. ا نه تنها محمد داؤد را درزمينۀ تنظيم برنامه های سياسی، اقتصادی واجتماعی مندرج در" خطاب به مردم افغانستان " ياری ومساعدت همه جانبه نمود؛ بلکه درامرتطبيق آن ازطريق توظيف کادرهای ملی، مسلکی ومتخصصين بخشهای مختلف، درمرکز ومحلات، نيزکمک نمود .
نظام جمهوری، که درسالهای اول حياتش تحت تأثيرمشی ترقيخواهانۀ اين حزب و ساير نيروهای ملی و دموکراتيک قرار گرفته بود؛ دست به ريفورم های معيينی چون: اعلام برنامۀ اصلاحات ارضی، وضع قوانين دموکراتيک، مانند قانون اصلاحات ارضی، قانون ماليات مترقی، قانون مدنی وقوانين ديگر، زد.
همينگونه اقدامات معين ديگری رادرزمينۀ بهبود شرايط کاروزنده گی زحمتکشان، طرح وتطبيق برنامه های اقتصادی، جلب کمکها وهمکاريهای کشورهای دوست، بخاطررشد وتوسعۀ اقتصادی واجتماعی افغانستان روی دست گرفت، که اين اقدامات رژيم، درجهت بهبود سطح زنده گی مردم ورشد وترقی جامعه ، مورد حمايت صادقانۀ ح. د. خ. ا قرارميگرفت؛ اما بعد ها طوريکه معلوم گرديد، محمدداوود بمثابۀ انسان نهايت خود خواه و جاه طلب ميخواست تا درزمينۀ پياده کردن سياستهای تبعيضی، محافظه کارانه وارتجاعی خويش، با تمثيل مانور های ملی گرايانه؛ با عوام فريبی ازحمايت و پشتيبانی ح. د. خ. ا بسود تحکيم پايه های رژيم استبدادی و خود کامۀ ضد مردمی ومنفعت شخص خود ، بهره برداری نمايد .
گرداننده گان رژيم، پس از مدت دوسال درگير اين تصورخيلی ها خام فاشستی شدند، که گويا پايه های رژيم تحکيم يافته است ؛ بايست راههای را برای انحلال وازميان برداشتن ح. د. خ. ا وسرکوب نهضت دموکراتيک جامعۀ افغانستان جستجو کرد . اين وضع حزب را وادار نمود تا عملکردها وموضعگيريهايش را دررابطه به رژيم مورد تجديد نظرو بررسی دوباره قراردهد .
مسئالۀ تجديد نظردرموضعگيری حزب دربرابررژيم، درکنفرانس حزبی مورخ 25 دسمبر1975 دربيانيۀ اساسی کنفرانس بوسيلۀ زنده ياد ببرک کارمل چنين تصريح گرديد :
« دشمنان انکشاف واستقلال افغانستان، نيروهای ارتجاع دست راستی، که با جناح راست فعلی رژيم مدغم گرديده اند، مبارزۀ تحريک آميزخويش را عليه حزب تشديد بخشيده اند .رژيم حاکم افغانستان تلاش مينمايد تا ازيکسو تمايل انحرافی راست خويش را درزيرپردۀ شعارهای انقلابی نما بپوشاند وازسوی ديگرسياست فشار ، اختناق وپيگرد پوليسی را عليه نيروهای ترقيخواه جامعه تشديدکند.چنانکه درسراسرکشوربا استفاده از امکانات ارتجاعی پروپاگندی خويش سياست تهديد وترور را ميخواهد عليه نيروهای مترقی وقبل ازهمه عليه ح. د. خ. ا دامن زند . رژيم خط مشی سياسی خويش را ازجمله ، مصرحه دربرنامۀ خطاب به مردم افغانستان مورد تجديد نظرقرار داد وکميتۀ مرکزی جمهوری را، که درآن نمايندگان مترقی اکثريت داشتند، به ارگان غيرفعال مبدل ساخت وسمتگيری راستروانه را درسياستهای خويش اتخاذ نمود .
اين رژيم بنابرخصلت طبقاتی خويش نتوانست، که درجهت منافع مردم به پيش رود ودرميان ايشان پايگاه وتکيه گاه پيدا نمايد . به صراحت بايد گفت، که امکان آن متصور است، که نظام به رژيمی انفرادی ارتجاعی ودکتاتوری تبديل گردد...رژيم اکنون دگرتلاش ميورزد تا منافع طبقات مظلوم جامعه را تحت عنوان آشتی با منافع طبقات استثمارگر، قربان نمايد .»( 4)
کنفرانس با تاييد از بيانيۀ کارمل سندی را به تصويب رسانيد، که دريک بخش آن چنين آمده بود :
« تازمانيکه مناسبات اجتماعی واقتصادی فئودالی ازراه واقعآ انقلابی ازميان برداشته نشود، پيوسته خطرات ناشی ازتهاجم ارتجاع موجود خواهد بود...يگانه وسيله برای نيل به انقلاب ملی ودموکراتيک، وحدت واتحاد تمام نيروهای دموکراتيک ومترقی وقبل ازهمه وحدت عام وتام ح. د. خ. ا ميباشد.» ( 5 )
درمارچ 1976 رژيم محمد دا وود، مسودۀ قانون اساسی جمهوری افغانستان را به کميسيونی تفويض نمود، اما پيش ازآنکه اين مسوده مورد بررسی کميسيون قرار گيرد، ح. د. خ. ا طرح پيشنهادی خويش را پيرامون مندرجات آن تنظيم وبمقياس گسترده آن را انتشار وپخش نمود. در طرح حزب، مسودۀ قانون اساسی پيشنهادی رژيم داير بر سيستم پرزدنشل وقايل شدن صلاحيتهای وسيع به رئيس دولت، موردانتقاد قرارگرفته بود.
طرح اصلی پيشنهادی حزب ما برای تدوين يک قانون اساسی دموکراتيک، مبتنی بود بر سيستم پارلمانی وحکومت فدرالی که فشرده ای ازمطالب عمدۀ آن قرارآتی است:
« تضمين آزاديهای گستردۀ دموکراتيک توده های مردم افغانستان؛ شناسايی رسمی وقانونی حق فعاليت آزادانۀ احزاب، سازمانهای توده يی وصنفی؛ تأمين آزادی بيان ومطبوعات واجتماعات، برمبنای دموکراسی واقعی، که برپايۀ خدمت به مردم افغانستان استوارباشد؛ ممنوع ساختن استفاده ازمعتقدات مردم برای اغراض سياسی وبه سود مسايل حزبی گروهی؛ قانونی ساختن برابری تمام مليتها واقوام افغانستان؛ پيشبينی راههای رشد وپيشرفت اقتصادی-اجتماعی وساختمان جامعۀ مترقی آيندۀ کشوردرمطابقت با منافع اکثريت عظيم جامعه ؛ درنظرگرفتن استفادۀ مؤثر ازمنابع طبيعی وثروتهای ملی بسود مردم افغانستان...ومسايل عمدۀ ديگر». (6 )
رژيم داوود از انتشار وپخش اين طرح خيلی ها خشمگين شده، دست به بازداشت عده ای از کادرها وفعالان حزب زد. ازجمله رفيق ارجمند محمد نبی شوريده را دريک محکمۀ فرمايشی و درعقب درهای بسته به مدت پنج سال زندان محکوم نمود.
قدرمسلم اين است،که رو گردانی محمدداوود ازبرنامۀ ترقی خواهانۀ (خطاب بمردم افغانستان ) وگرايش سرسام آور به استقامت راست واعمال نفوذ سياه ترين عناصرضد ترقی وپيشرفت و نصب بدنام ترين افراد درپستهای کليدی دولت، توأم با فشار,پيگرد وزندانی ساختن حدود 100 تن اعضای حزب وسايرنيروهای ملی ودموکراتيک؛ هردوجناح ح. د. خ. ا را بران واداشت تاهرکدام متناسب با برداشتهای خويش ازوضع و احساس مسئووليت در برابراوضاع دشوار کشور ودادن پاسخ مثبت به ندای مادروطن و لبيک گفتن به دستور زمان، گردهم نشسته، روی مسألۀ وحدت مجدد حزب باب مذاکره را بگشايند تا ازاين طريق زمينه های لازم بمقصد اتحاد نيروهای ملی ، دموکراتيک و ميهن پرست فراهم گردد.
برغم اينکه بتاريخ اول اکتبر1975 مذاکرات روی وحدت هردوجناح حزب آغازگرديد ه بود؛ ولی دراين ديدارها ومذاکرات بنابر تفاوت ديدگاهها دربارۀ مسايل آيديولوژيک ومرامی، خط مشی سياسی واصول سازمانی ، توافق کامل بعمل نيامد.
سرانجام بعدازدوسال مذاکره و مفاهمه، درحاليکه رهبری جناح های حزب بابرداشتها وانتظارات متفاوت ازوضع ، باين نتيجه رسيدند، که وحدت سياسی وسازمانی ح. د. خ. ا يک ضرورت اجتناب ناپذير است؛ ازاين رو با درک اهميت موضوع اعلاميۀ وحدت ح. د. خ. ا درماه جون 1977 از جانب رهبران هردوجناح (نورمحمد تره کی وببرک کارمل) بامضاء رسيد .
سپس بتاريخ 3 جولای 1977 کنفرانس وحدت به اشتراک 90 تن نماينده گان ( 45 +45) ازهردوطرف درکابل برگزارو درآن سند وحدت حزب تاييد و امضاء شد:
« باينگونه، کنفرانس وحدت تصميم تاريخی مهمی را دربارۀ ختم فعاليتهای جداگانه بوسيلۀ جناحهای دوگانۀ حزب اتخاذ کرد.ولی درعرصۀ نظامی اين امرتحقق نيافت وعلت آن مداخلۀ آشکارحفيظ الله امين برای دستبازی ودستياری دراين زمينه بود .
درحال، وحدت حزب با موفقيت نسبی انجام گرديد، که حادثۀ مهمی درتاريخ پر ازفراز وفرود ح. د. خ. ا بشمارميرفت وزمينه های بسيارمساعد را برای فعاليتهای واقعی دگرگون کنندۀ سياسی، هرگاه ازآن صادقانه وبموقع استفاده ميشد ؛ بوجود آورده بود .» ( 7 )
رژيم محمدداوود نيزهمزمان با تصويب قانون اساسی جديد درماه جنوری 1977 بوسيلۀ لويه جرکه مبتذ لی، که بدنام ترين جرگه درتاريخ افغانستان بود، سيستم يک حزبی را درکشور اعلام و"حزب غورزنگ ملی " را بمثابۀ يگانه حزب رسمی وحاکم برسرنوشت مردم ، برسميت شناخته، استبداد رسمی را اعلام و برخلاف تعهداتش دربيانيۀ " خطاب بمردم افغانستان" نه تنها به موضوع تشکيل جبهۀ متحد و وسيع تمام نيروهای ملی، مترقی ودموکراتيک پشت پازد؛ بلکه خودرا دربرابرتمام نيروهای ملی ودموکراتيک قرارداد؛ همه احزاب وسازمانهای سياسی واجتماعی را ازفعاليت سياسی وسهمگيری درسرنوشت مملکت واعمار جامعۀ افغانستان ، بازداشت .
ح. د. خ. ا با تشخيص اوضاع سياسی ودرک نيات واهداف سرکوبگرانۀ رژيم؛ فيصله بعمل آورد تا درشيوه کارو فعاليتهايش تجديد نظرنمايد و وظايف خويش را بطورسری انجام وازپخش اعلاميه های علنی خودداری کند؛ در برابرسياستهای ارتجاعی وتعقيبات پوليسی رژيم به اساليب و ميتودهای مختلف متوسل شود.
همينگونه سايرنيروهای ملی ودموکراتيک، که قبلآ نسبت به رژيم محمدداوود بنا برتعهداتش درامرتطبيق اصلاحات مترقی درکشوراميدواربودند، بامشاهدۀ سياستهای عقبگرايانۀ آن، ازپشتيبانی نظام دست کشيدند .
بنابرآن، گرايشهای مشهودی برای اتحاد ازسوی نيروهای دموکراتيک وترقيخواه دربرابررژيم، درحال پيدايش وگسترش بود. اين روند ، بويژه تأمين وحدت مجدد ح. د. خ. ا موجبات نگرانی محافل حاکمه را فراهم آورد؛ وبالنوبه در نتيجۀ خرابی و نا بسامانی اوضاع اقتصادی وتعقيب سياستهای خشن و ضد مردمی ازسوی دولت خود کامه، نارضايتيهای توده های مردم روز تا روز شدت کسب نمود. مخالفت بعضی ازسازمانهای سياسی تحول طلب، مانند سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان ( سازا ) و سازمان فداييان زحمتکشان افغانستان ( سفزا) و گروههای ديگری، دربرابر نظام بگونه های منظم به مقاومت دادخواهانه ودربرخی موارد به مقابله های رزمی دربعضی از ولايت و مناطق کشور تبارز نمود.
درمقابل، رژيم استبدادی خود کامۀ داوود، بجای تمکين به خواستهای معقول و ضروری مردم و به رسميت شناختن حقوق وآزادی های دموکراتيک شهروندان که دراعلاميۀ جهانی حقوق بشر وبرنامۀ
« خطاب به مردم افغانستان » مسجل شده است؛ با توسل به دستگيری و پيگرد رهبران و شخصيت های سياسی اين سازمانها؛ ازجمله بازداشت زنده ياد محمد طاهر بدخشی، مولانا بحرالدين باعث، بشير بغلانی، اسحق کاوه، محبوب الله کوشانی و ديگران؛ راه سرکوب خونين احزاب و سازمانهای سياسی و شخصيتهای ملی را درتبانی با حلقات راستگرای افراطی درپيش گرفت.
آگاهان سياسی را عقيده براين است که دلايل عمدۀ تحقق نيافتن وظايف مندرج در برنامه ترقيخواهانه ( خطاب بمردم افغانستان ) را مطالب آتی تشکيل ميدهد:
- عدم پابندی به تعهدات داده شده؛
- دور ساختن مردم ازسياست نزديکی با دولت ، بنابر عقبگرد ازوظايف وعده داده شده؛
- تزلزل و عدم پيگيری درتعقيب سياستهای مترقی؛
- اتخاذ روشهای نوسانی درسياست خارجی وعقبگرايی درسياستهای داخلی؛
- دوری گزينی و بريدن از متحدين مترقی وکليه نيروهای ترقيخواه دموکراتيک درداخل حاکميت ودر جامعه؛
- اتکاء به عناصر راستگرا در ادارۀ دولت؛
- شيوع فساد اداری دردستگاه دولت؛
- تسلط روحيۀ جاه طلبی خودخواهانه ومتکبرانه؛
- سرانجام غلبۀ مجدد خصوصيات شخصی مبنی برگرايشهای شديد به يکه تازی، انحصارگری واستبداد سياسی .
بنابرتوضيحات ذکرشدۀ بالا، ميتوان روی اين نتيجه گيری سلطان علی کشتمند نخست وزير پيشين افغانستان، پيرامون وضع ناهنجارسالهای اخير حکومت داوود، که منجربه سقوط آن شد، صحه گذاشت:
« درآخرين سالها وماههای حاکميت رژيم جمهوری محمدداؤد، سرتاپای جامعه را ازلحاظ اجتماعی وسياسی بحران فراگرفته بود. سوء استفاده از قدرت وهمچنان تبعيض وستم ملی، نژادی، زبانی ومذهبی به واقعيت روزمرۀ جامعه مبدل شده بود.سطح زندگی توده های وسيع مردم روزتازوزپائين ميآمد. اهالی کشور در شرايط فقدان کامل ابتدايی ترين حقوق اجتماعی- اقتصادی بسرميبردند وازحقوق سياسی، ازجمله ازحق ايجاد وفعاليت احزاب سياسی وسازمانهای اجتماعی محروم بودند .فعاليت احزاب سياسی موجود کشورممنوع گرديده، نه تنها اعضای آنها، بلکه غالب روشنفکران تحت تعقيبات پوليسی قرارداشتند وتنها حزب انقلاب ملی حاکم ازحق موجوديت وفعاليت برخوردار بود .
دراين جريان ح. د. خ. ا به فعاليت مخفی خويش ادامه ميداد وازنگاه مردم يگانه مظهراميد برای مقابله بازورگوئيهای رژيم پنداشته ميشد.ولی سياستهای راستگرايانۀ دولت جمهوری وتنگترشدن روزافزون حلقۀ محاصره وپيگرد شديد پوليسی پيرامون حزب، زنگ خطررامينواخت .
باينگونه، ازيکسونارضيتی مردم افغانستان ازادامۀ اختناق وبازگشت به استبداد سياسی رسمی روزتاروز فزونی مييافت وازسوی ديگربی نظمی وفساد درادارۀ دولت، توانايی رژيم را برای تضمين بقای آن به حد اقل رسانيده بود.
بنابرآن، شرايط جهت وقوع دگرگونی سياسی درکشورفراهم گرديده بود و حزب واحد دموکراتيک خلق افغانستان، بحيث عامل ذهنی مؤثرعمل ميکرد.
ازآغازسال 1977 به بعد، رژيم محمدداؤد روند تصفيۀ ادارۀ دولت وارتش را ازوجود شمارزيادی از همکاران خويش که دارای گرايشها، انديشه ها واحساسات دموکراتيک وچپ بودند، تشديد کرد وجاهای ايشان را به شماری ازنمايندگان طبقات واقشاری، که تکيه گاه سياسی حاکميت بودند، واگذارگرديد.
درنتيجه ازيکسو روحيۀ بی اعتمادی دردستگاه دولت ودرميان مردم تقويت گرديد وازسوی ديگربوروکراتيزم وفساد درادارۀ دولتی شيوع بيشتريافت. کرسی نشينان وکارمندان بالارتبۀ دولتی صرف درانديشۀ ثروت اندوزی شخصی بودند وبرای مناسبات خانوادگی وتبارگرايی اهميت وارزش بالاتر ازنظم وقانون قايل ميشدند. ادارۀ دولت وسررشتۀ کليه امورمملکتی را شماری از افراد متملق ونزديک به شخص محمدداؤد، دردستان خويش گرفتند، که درانديشۀ حفظ خويشتن وثروت اندوزی بودند ودرزد وبند با همديگر، تا به فکرحفظ نظام. درامرتعيين اشخاص بمقامات دولتی و بالاکشيدن کادرها باين مقامات، وفاداری شخصی بيشترملاک قضاوت وعمل محمدداؤد بود، تا به پاکی، نام نيک وصلاحيت کاری ايشان.درنهايت، ادارۀ دولت درمجموع بسوی فساد ميرفت وکمتر اشخاصی درمقامات، خودرا متعهد ومکلف به اجرای وظايف ميدانستند.اين وضع موجب گرديد تا رژيم درانظارمردم بيش ازپيش بی اعتبارشود وناخوشنوديهای مردم افزايش يابد....
عقبگرايی حکومت جمهوری ازلحاظ داخلی، درسياست خارجی آن نيز تداوم يافت. رژيم موضعگيريهای بين المللی خويش را ازسالهای 1977به بعد بطورقابل ملاحظه ای تغييرداد ومناسبات خود را با کشورها ونيروهای ارتجاعی منطقه، بخصوص با کشورهای اطراف خليج فارس بيش ازپيش گسترش وتحکيم بخشيد.آنچه مربوط به مناسبات با اتحادشوروی ميگرديد، درعرصه های همکاريهای،تخنيکی وتجارتی با آنکشور تغييرات بزرگی بوقوع نپيوست، ولی دررابطه به تربيت کادرهای ملی ونظامی درعوض باکشورهايی چون مصر، ترکيه، هند، ايران وحتی پاکستان موافقتهای حاصل گرديده بود.درعين زمان نظاميان تحصيلکرده دراتحادشوروی بدون تفريق ازاردو تصفيه ميشدند .
تشديد تضادهای اجتماعی واقتصادی درجامعه، اردو را نيز بگونۀ روزافزون فراميگرفت ودرميان بخش قابل ملاحظۀ افسران ارتش، روحيۀ مخالفت با موضعگيريهای ارتجاعی رژيم، شدت مييافت.محمدداؤد واطرافيان وی با ملاحظۀ اينوضع نتيجه گيريهای نادرست بعمل آوردند وخواستند، که با اتخاذ سياستهای خشن سرکوبگرانه ، ايشان را تابع خويش بسازند. بنا برآن، آنان به تجديد ساختار جزوتام های ارتش مبادرت ورزيدند تا باينگونه شمارزيادی ازافسران دارای انديشه های دموکراتيک را که تشخيص شده بودند، از کادر ارتش وازصفوف فعال آن تصفيه، اضافه بست وبرکنارنمايند.شمارزيادی از افسران به جاهای دوردست تبديل واعزام شدند وبرای شمارديگری محاکم نظامی فرمايشی سازمان داده شد ودوسيه ها ودسايس درست گرديد.
رژيم درنظرداشت، که بطورکلی عناصرمترقی مخالف را درارتش فلج سازد وآنان را دراردوگاهها نگهدارد وازحق فعاليت سياسی محروم نمايد.
محمدداؤد ازنيرومندی ح. د. خ. ا ونفوذ آن دررده های پائينی وميانۀ ارتش سخت بهراس افتاده بود. علاوه برآن، شمارزيادی ازافسران جوان که درداخل کشور، بخصوص بابرگماری ازمکاتب ملکی آموزش ديده بودند يا درمؤسسات آموزشی نظامی اتحادشوروی دوره های را تکميل نموده بودند، بيشتر هواخواه ح. د. خ. ا شمرده ميشدند. بادرک اين مطلب، رژيم به تصفيۀ ارتش ازوجود افسران پرچمی وخلقی، که شناخته شده بودند ، آغاز کرد. افزون برآن، جانبداران و هواخواهان حزب ازصفوف اردو ودر ادارۀ دولت، بويژه در مقامات بالايی، مشمول تصفيه های پی درپی قرارگرفتند.
رژيم حتی نزديکترين رفقای کودتاچی خويش را با اين شک، که با ح. د. خ. ا همسويی وهمکاری دارند، ازمقامات ايشان برکنارکرد وعده ای ازآنان را بحيث سفير بخارج ازکشور فرستاد .
درنتيجۀ تدابيرمتذکره حکومت موفق گرديد، که ارگانهای رهبری کنندۀ قدرت را بويژه درارتش تاحدود زيادی ازوجود افسران آگاه ومترقی پاکسازی کند وضربات معينی را برنيروهای دموکراتيک درارتش وارد سازد.ولی برغم همه ای اين تلاشها، نتوانست، که نظاميان را درپشت درهای بسته وقشله های نظامی مانند گذشته، نگهدارد ومخالفين را بطورکامل ازصحنۀ سياسی کشور خارج کند. زيرا درجريان سالهای حاکميت رژيم جمهوری ازسال 1973به بعد، نيروهای ملی ومترقی موفق شده بودند، که نه تنها موجوديت سياسی خويش را حفظ نمايند، بلکه هسته های رزمنده را درميان نظاميان ودرارتش نيز ايجاد کنند.
رژيم قادرنبود، که روند سياسی شدن محافل ارتش را متوقف سازد وقبل ازهمه آن بخش وسيع نظاميان را، که عمدتآ متشکل ازافسران حلقه های پائينی وخورد ضابطان بودند ودرکودتای دولتی سال 1973شرکت فعال داشتند، ازميان بردارد.افزون برآن، درگيری فزاينده ميان رژيم ونيروهای ملی ومترقی وهمچنان تشديد تنشهای اجتماعی وسياسی درکشوربراذهان وروان بخش قابل ملاحظه ای از افسران تأثير وارد کرده بود. باينگونه بخش آگاه افسران وخوردضابطان بطورکلی نسبت به لغزشهای سياسی رژيم ودست کشيدن آن ازتعهدات قبلی مندرج دراعلاميه ها وبرنامه وخط مشی خويش، به صفوف ناراضی ها پيوستند.
ارزيابيهائيکه ح. د. خ. ا ازسياستهای رژيم دراواسط سالهای 1970 [دهۀ 70 ميلادی] بعمل ميآورد، جای شک وترديد باقی نمی ماند، که محمدداؤد تلاش ميورزيد تا نخست قدرت انحصاری خويش را تحکيم بخشد وسپس در مساعد ترين لحظات بخاطر سرکوب مخالفين به زور و نيرو متوسل گردد.حزب بوضاحت درک ميکرد، که با کميت محدود خويش بمقياس جمعيت کشور، باآن سطح پائين آگاهی سياسی وطبقاتی زحمتکشان وپراگندگی آن و بملاحظۀ عوامل نامساعد ديگر، نميتوانست صرف به اتکاء جنبش توده يی، مقاصد ضد ملی رژيم را نقش برآب سازد.ولی بملاحظۀ شرايط موجود درکشور، بعضيها باين پنداربودند، نيروئيکه ميتوانست تا حدودی پاسخگوی سوال مقابله [ دفاع مشروع ] بارژيم باشد، بسيج ارتش وتشکل سازمان نظامی حزب بود.
بنابرآن ح. د. خ. ا توجه جدی وعاجل خويش رابه بسط وتحکيم سازمانهای حزبی درميان نظاميان مبذول نمود واين تلاشها بزودی ثمرات معين ببارآورد.اعتبارونفوذ حزب درميان بخش پيشتاز افسران وخورد ضابطان اردوی کشور، بگونۀ قابل ملاحظه ای افزايش يافت....
همچنان درسالهای حاکميت رژيم جمهوری، مبارزه بخاطروارد کردن نفوذ درارتش ازسوی نيروهای راست و راست افراطی نيز شدت يافته بود.
گروهبنديهای ازاين نيروها تلاش ميکردند تا درميان بخش رهبری وافسران بالا رتبۀ اردواتکاء و پايگاهی برای خود بوجودآورند. درميان برخی ازاعضای کابينه ونظاميان، که پستهای عمده وکليدی را دردست داشتند، مناسبات همکاری با گروهبنديهای متذکره ايجاد شده بود. معهذا آنها نتوانستند، که همانند دهۀ نيمه دموکراسی ابتکارعمل را ازدست اپوزيسيون چپ بگيرند.
[ دراين رابطه يکی از وزرای جناح راست رژيم جمهوری درخزان سال 1371 در منزلش به نگارنده گفت: ما تصميم داشتيم تا قدرت را درآخرين ماههای قبل ازسقوط رژيم ، ازمحمد داوود با انجام يک کودتای آرام وبدون خون ريزی دردست گيريم وازانتقال آن به نيروهای چپ جلوگيری کنيم؛ ولی سير حوادث اين شانس را به ح. د. خ. ا داد وما نسبت اين که ازقدرت ونفوذ اين حزب دراردو، محاسبۀ دقيق نداشتيم؛ درمجموع همۀ ما غافلگيرشديم .]
آنچه مربوط به شخص محمدداؤد ميگرديد اينکه: وی نتوانست اردورا به تکيه گاه مطمئن رژيم خويش مبدل سازد. او باين تصوربود، که چون درکودتای 17 جولای 1973 موفق شده بود صرف به پشتيبانی گروهی از افسران وچند قطعۀ نظامی وفادار درگارنيزيون پايتخت به قدرت برسد، همين مقدارنيروبرای حفظ وی بر قدرت، کافی ميباشد. اوبادست کشيدن ازتحقق دگرگونيهای اعلام شده ازسوی خودش وبا تشديد فشاربر نيروهای ملی ودموکراتيک دردرون وبيرون ارتش، آنانی را، که از وی پشتيبانی ميکردند، ازخود دورنمود .
باينگونه، عقب گرد محمدداؤد درسياست داخلی وخارجی، وخامت بعدی وضع زندگی مادی توده های مردم، ناتوانی محافل حاکمه دررفع متشنج ترين تضادهای اجتماعی ، تشديد مبارزه ميان نيروهای چپ وراست درجامعه ودر درون رژيم با محتوای طبقاتی، تجريد تدريجی اجتماعی وسياسی رژيم، تعميق روند سياسی شدن ارتش وپشتيبانی بخش پيشتازافسران وخوردضابطان ازنيروهای ملی ودموکراتيک وبدرجۀ اول ازح. د. خ. ا – همۀ اينها موجب گرديد تا بحران قدرت درافغانستان بروز نمايد .» ( 8 )
درمورد موضعگيری جناح های ح. د. خ. ا و نحوۀ برخورد آنان با رژيم محمد داوود، نظريات گوناگونی ازجانب، روشنفکران راستی و چپی، ارائه شده؛عده ای مطابق دلخواه و سليقۀ شخصی عقده گشايی نموده و برخی بربنياد انديشه های سياسی، نظريات خويش را ابراز داشته اند.
آنچه را که نگارندۀ اين سطوربحيث يکی ازاعضای سالمند و سابقه دار اين حزب برداشت کرده ام و تعداد ی ازکادرها و حتا شماری از هيأت رهبری پيشين حزب نيز برآن باور دارند ( اما نسبت هرملحوظی که است، ابراز نظر نميدارند) موضعگيری جناحهای ح. د. خ. ا دراين رابطه، چی پيش از وحدت و چی پس از آن ، بدين منوال بوده است:
الف: اکثريت جناح خلق ، تحت رهبری نورمحمد تره کی و نظرمسلط و تعيين کنندۀ حفيظ الله امين دراين رابطه؛ برمبنای همان انديشه های پيشين « انقلاب سوسياليستی » و « استقرار ديکتاتوری پرولتاريا» در يک جامعۀ فئودالی! که منجر به انشعاب اول گرديد؛ براين باور بودند که رژيم داوود بايد با انجام يک قيام نظامی ، بازور اسلحه درکمترين زمان ازقدرت ساقط و ح. د. خ. ا بصورت مستقل قدرت را دردست بگيرد؛
ب: ببرک کارمل با اکثريت قاطع جناح پرچم و شماری از اعضای رهبری و کادرهای جناح خلق ،که پابندی به رعايت از برنامۀ مصوب کنگرۀ موسس حزب و مبارزۀ مسالمت آميز، مطابق به قانونمندی تکامل اجتماعی وطرفدار بسر رسانيدن انقلاب ملی دموکراتيک، ازطريق تشکيل جبهۀ متحد ملی بودند؛ نظر گروه اول را يک عمل ماجراجويانه و مخالف برنامۀ حزب دانسته؛ عقيده برآن داشتند تا ح. د. خ. ا بحيث يک حزب مستقل چپ مرکزی و اصولی، رژيم داوود را وادار به تطبيق تعهداتش « خطاب به مردم » و رعايت حقوق و آزادی های دموکراتيک شهروندان نمايد وتا مساعد شدن شرايط به يک گذارتاريخی که زمان زيادی را نياز دارد، ازاين رژيم حمايت و ازلغزيدنش دردامن گروههای راست افراطی وابسته به ارتجاع منطقه و امپرياليسم جلو گيری بعمل آورد.ولی درعين زمان کارمل و طرفداران اين نظر ازدولت بی پشتوانه و پايه های لرزان رژيم داوود درهراس بودند؛ بمنظور جلوگيری ازيورش نيروهای راست افراطی ووقوع حوادث خونبار؛ کارسياسی را ميان افسران جوان اردو و پوليس سازماندهی نموده، مترصد اوضاع نا آرام کشورگرديده، مصمم برآن بودند تا درصورتی که کودتای ارتجاعی ازدرون حاکميت ويا ازبيرون عليه داوود بطور ناگهانی صورت گيرد؛ حزب بايد ابتکارعمل را دردست گرفته، کودتا را ناکام سازد و قدرت را خود دردست گيرد.
ج: استاد ميراکبرخيبر، سليمان لايق، بارق شفيعی و تعداد محدود ديگری ازکادرها مانند ذبيح الله زيارمل، محمد قاسم حيدری و ديگران را که از روزهای اول رژيم تا اخير رابطۀ نزديک با محمد داوود و داکتراکرم عثمان ( يکی از اقارب و فرد نزديک به داوود) داشتند، عقيده برآن بود تا ح. د. خ. ا بايست انحلالش را اعلام و تمامی اعضای رهبری، کادرها و صفوف آن درعقب داوود خان قرارگرفته، درحزب « غورزنگ ملی » مدغم گردند. استدلال گروه سوم اين بود که چون تعداد اعضای رهبری، کادرها و صفوف ح. د. خ. ا يک کميت عظيم و اکثريت قاطع بوده همه دارای انديشه های مترقی اند؛ آنها ميتوانند تأثيرات قاطع و تعيين کننده را درمشخص کردن برنامه های دولت و تطبيق آن درجامعه داشته باشند و سرانجام بعد ازمرگ داوود، الترناتيف وی جز ح. د. خ. ا، نيروی ديگری بوده نميتواند.
علی رغم اين که اين نظريات درمراحل اول وآغازکنفرانس حزبی سال 1975 به اکثريت آراء رد گرديد؛ ولی اين انديشه تا آخربا قوتش باقی ماند ويک عده عناصر اپورتونيست مانند لايق، بارق و غوربندی تا حد نهايی از اين دونظر درزمينۀ ايجاد سوء تفاهم ميان اعضای حزب، برضد زنده ياد ببرک کامل استفادۀ سياسی ناشايست نمودند.
اين نظريات و فعاليتهای گروه سوم، ازيکسو بالای محمد داوود و اعضای حکومش و ازجانب ديگر بالای گروه اول و بويژه حفيظ الله امين، تأثيرات معين ، متفاوت و تکان دهنده ای را بجا گذاشت.
محمد داوود که همواره طرفدار فرمانروايی مادام العمردرکشور وقرارگرفتنش بحيث فرد اول مملکت بود و همين موقف، بالاتر ازهرچيزديگری نزدش ارزش داشت، ازآن محتاطانه و بدون سروصدا استقبال نمود؛
اما با اخراج فيض محمد، عبدالحميد محتاط، پاچاگل وفادادار، ضياء مجيد، محمد نبی عظيمی و سرانجام دوکتورحسن شرق وديگران از رهبری و مقامهای دولت و اردوی ملی وپوليس، که آنها سر را به کف گرفته با اقدام جسورانه ورق تاريخ را صفحه زدند و يک سردار متقاعد و درکنج عزلت نشسته را، با احترام به حکم " والبعث بعد الموت" درجايگاه " زعيم" ، " رهبر" و رئيس جمهور مقتدر افغانستان قرارداده، قدرت دولتی چهل ساله نظام سلطنتی را با تمام جز وتام های اردو در يک شب دردست گرفته و آن را به سردار صاحب تقديم کردند؛ ولی سرانجام پاداش خاندان حکمران را آنچه که درتاريخ خوانده شده بود، با اخراج از وظايف بدست آوردند؛ مطابق برنامۀ غرب، عبدالقدير نورستانی و غلام حيدررسولی ، سيد عبداللله با بدست گرفتن همه مواضع قدرت جای آنان را دررهبری امورکشور گرفتند.
وليک اين تقرب و فعاليتهای گروه سوم؛ ازيکطرف تشويش و درد سر بزرگی را برای آنان درزمينۀ انحصار قدرت؛ و ازجانب ديگر نگرانی شديد حفيظ الله امين را درمورد تطبيق پلان های نظامی گری و گرفتن قدرت، ايجاد نمود. زيرا هردو طرف، هم قدير و حيدر و عبداللله و هم حفيظ الله امين و همفکرانش ميدانستند، که درصورت يکجا شدن خيبر با داوود خان، ولو اگر با تعداد و کميت محدودی ازاعضای ح. د. خ. ا هم صورت گيرد؛ جلو فعاليتهای امين را دراردو که خيبر درآن بخش نفوذ بيشتری داشت، ميگيرد و ازسوی ديگر نقش قدير و حيدر را دررهبری ارگانهای دولت نيز تضعيف و منتفی نموده، بعد از مرگ داوود قدرت به اين بخش حزب انتقال مييابد.
اين تشويش، درد، رنج و سرنوشت مشرک هردو جانب بود که موجب اتحاد قدير، حيدر و عبداللله با حفيظ الله امين و متحدينش گرديده، هردو گروه با اتخاذ تدابير و تنظيم برنامۀ مشترک ، ترور های سياسی را آغاز نمودند، که با قتل استادخيبر، امين بصورت يکه تاز وارد ميدان شده، گوی سبقت را از ديگران ربود، که درمورد اين اتحادها و چگونگی ترور خيبر دربخش هشتم اين مبحث صحبت تفصيلی خواهيم داشت.
ازآنچه تا ايندم گفته آمد، اين نتيجه بدست می آيد:
- استقرار رژيم جمهوری، بجای نظام پوسيده و فرتوت سلطنتی، که شاه درمجموع از ايجاد نهاد های دموکراتيک؛ تشکيل و فعاليت احزاب و سازمانهای سياسی و اجتماعی؛ از نزج و اوجگيری تحولات اجتماعی درکشور و پخش انديشه های ترقيخواهانه بمثابۀ چراغ رهنما، درراستای نجات انسان ازقيد و بند هرگونه ستم و اسارت؛ ازدموکراتيزه کردن حيات اجتماعی و نهادينه شدن حقوق و آزادی های مدنی در افغانستان جلو گيری بعمل آورد؛ ازروند رشد يابندۀ تحولات اجتماعی که متضمن براورده ساختن خواستها و نيازهای اساسی مردم بود، سخت هراس داشت؛ منحيث يک ضرورت مبرم زنده گی و دستور زمان به حساب می آمد.
- افسران جوان اردو دارای انديشه های ترقيخواهانه و متمايل به چپ دردرون نظام، علی رغم اين که در استقرار رژيم جمهوری، نقش اول را داشتند و عملاً قدرت را ازنيروهای حافظ نظام سلطنتی، بدست گرفته و به محمد داوود، سردار خانه نشين متقاعد، که ازخاطرات همه ياران و اعضای خانواده اش افتيده و به فراموشی تاريخ سپرده شده بود، تحويل دادند؛ نسبت عدم شناخت دقيق از داوود بمثابۀ يک انسان متعصب، ديکتاتور مستبد، مطلق العنان فرورفته درجنون قدرت و شخص خود خواه و جاه طلب که بجز خود و خانواده اش، انسان ديگری را مستحق رهبری جامعه و انجام فعاليتهای مستقل سياسی نميدانست؛ آنان نسبت اختلافات درونی و چند دستگی دراظهار نظر و عمل خود، نتوانستند جايگاه خويش را در دستگاه دولت و رهبری بخشهايی از ادارۀ حکومت که دراختيار داشتند حفظ و تأثيرات معينی را بر داوود درزمينۀ تطبيق خط مشی رسمی دولت ( خطاب به مردم ) وارد آورند ؛
- موجوديت اختلافات و چند دسته گی ها درميان احزاب و سازمانهای ترقيخواه و چپ، ازجمله جناحهای ح. د. خ. ا و تشديد فعاليتهای تبليغی برضد همديگر و هم موضعگيری آنان در رابطه با تاييد ويا تخريب نظام جمهوری، که منجر به تحريک افکار خود خواهانۀ داوود ميگرديد، نيز تأثيرناگوار را درزمينۀ لغزيدن داوود بجانب راست ، بجا گذاشت؛
- فعاليتهای تخريبکارانۀ نيرو های راست و چپ افراطی و ارتجاع داخلی، منطقه و جهان؛ شبکه های استخباراتی وابسته به امپرياليسم و ارتجاع منطقه ( سيا ، ساواک ايران ، آی. اس. آی پاکستان...) ، برضد نظام جمهوری وسازماندهی کودتاهای نافرجام ، بشمول تبليغات خصمانه عليه نيروهای ترقيخواه و چپ دردرون و بيرون نظام؛ جمع عقب مانده گی اقتصادی و اجتماعی افغانستان موجب گرديد تا محمد داوود سر تعظيم را در برابرآنان فرود آورد و راه تسليم را درپيش گيرد؛
- شخص محمد داوود نيز بربنياد افکار برتری جويانۀ قومی و تباری که دروجود ساير رهبران دولتی مانند عراق، مصر، ليبی و امثالهم، نيز متبارزبوده است؛ درابتدا بخاطر بدست آوردن قدرت، حفظ و تحکيم مواضعش دربرابرتهاجم نيروهای راست ميانه و افراطی، ازمجموع نيرو های دموکراتيک و چپ استفادۀ ابزاری نمود؛ همين که ازتحکيم پايه های رژيم مطمئن گرديد، آنگاه ازنيروهای ترقيخواه دردرون و بيرون نظام، بخاطر اين که آنان همواره برای رشد و ترقی نظام، دولت و زنده گی اقتصادی- اجتماعی توده های عظيم مردم، برنامه های منظم علمی، پيشنهاد ها، طرح ها ، نظريات و پلانهای مشخص کاری داشتند و همواره با برنامه به کار می آمدند و مسؤولانه حرف ميزدند؛ اما محمد داوود که خود را همه کاره و فهميده تر از هرشخص ديگری ميدانست، برآن بود تا ديگران خاموش بوده، حرف های عالمانۀ(!) " رهبر(!) " را لبيک گويند وازخود هيچ حرفی برزبان نياورند.
بنابران داوود با يک تيم بی دانشی مانند عبدالقدير مامور ترافيک، حيدررسولی " مريد آغاصاحب جبل السراج "، سيد عبداللله و ديگران، که هميشه " صدقنا " و " آری" و " بلی" ميگفتند؛ غرور کاذب رهبر منشانۀ خود را آرامش خاطرنمود، که اين عمل نابخردانه اش، درحقيقت امر مسبب اتکای وی برآنان گرديده؛ يکی ازبزرگترين اشتباه جبران ناپذيرش که درفرجام منجربه سقوط نظام گرديد، بحساب می آيد.
مزيد برآن محمد داوود از ح. د. خ. ا، به نسبت اين که پس از وحدت مجدد، ازنظر کمي و کيفي ، بزرگترين سازمان سياسی درافغانستان بود و تسمه های ارتباطی آن ازطريق سازمانهای اجتماعی درميان توده های مردم درشهرها و روستاها، پيوسته تأمين ميشد و نفوذ آن درميان افسران و خُرد ظابطان جوان اردُو و پوليس تحکيم می يافت، سخت نگرانی داشت و در هراس بسر می برد.
بنابران وی درصدد آن شد تا اگربتواند بخشی از اعضای اين حزب را که دربالا ازجريان آن تذکر بعمل آمد با خود يکجا سازد و متباقی را سرکوب و ازسرراهش بردارد.
ازاين رو موصوف دست به سبکدوشی و زندانی کردن بخشهای وسيع ازکادرهای ملکی و تصفيۀ اردو از وجود کادرهای نظامی اين حزب ، زد و عملاً درخدمت نيروهای راست و دشمنان داخلی و بين المللی وطن و مردم درآمد و راه سقوط را بدستهای لرزان و فکرناتوان و خودخواهی های سردارمنشانه اش دربيش گرفت.
با استنتاج ازبرداشتها، گفته ها و توضيحات ارائه شده، درسهايی را که از اين رخداد های تاريخ بايد آموخت، فشردۀ آن اين گونه خواهد بود:
«- زنده ترین درس قیام ضد سلطنتی ۲۶ سرطان ۱۳۵۲ خورشیدی این حقیقت درخشان را به اثبات رسانید که: قهرمانان و برگزیده گان تاریخ به تنهایی و بدون پشتیبانی بیدریغ توده های آگاه، با سواد، سازمان یافته و با هدف هرگز و بطور قطع انقلاب نتوانسته و نمی تواند.
- انقلاب و سمتگیری انقلابی بدون ترس از اشتباه نتیجه عمل آگاهانه خود توده ها و پیشآهنگان انقلابی و احزاب سیاسی آنان میباشد. فقط کارگران پیشرو دهقانان بی زمین کم زمین، با سواد و سازمانیافته، کار آگاهان رشته های گوناگون دانش و تکنالوژی معاصر، روشنفکران انقلابی، نیروها اقشار ملی وا جتماعی دموکراتیک بویژه لشکر عظیم زنان و جوانان آگاه و ترقیخواه میتوانند و باید نیروهای ا ساسی محرکۀ تکامل و سازنده گان واقعی تاریخ معاصر باشند و تحولات کیفی جامعه را به پیروزی رسانند .
- از تحول ۲۶ سرطان سردار محمد داوود این درس تاریخی و حقیقت بروشنی درخشید که مسایل اساسی افغانستان از جمله مسأله ملی و تشکیل دولت ملی و مشارکت توده های مردم و حقوق شهروندی در حاکمیت ملی هیچگاه هرگز و به هیچ رو، با توسل به اصلاحات خام و نیم بند و زیر رهبری اشراف فیودال سلطنت طلبان و سرمایه داران دلال حل و فصل عادلانه و دموکراتیک شده نه میتواند.
-درست به همین دلیل توده های زحمتکش و پیشاهنگان سیاسی آنان هنگامی انقلاب دموکراتیک و ملی خودرا به پیروزی رسانیده میتوانند و به استقرار نظام دموکراتیک ملی توفیق یافته میتوانند که پس از تصرف قدرت سیاسی بیدرنگ اهداف روشن رشد مستقل ملی - دموکراتیک و پیشرفت اجتماعی را مطرح کنند و زمینۀ اشتراک فعال توده ها و نماینده گان آگاه همه گروههای قومی و اجتماعی و مذهبی افغانستان را در تحولات دموکراتیک و ژرف اجتماعی – اقتصادی و فرهنگی بدون هرگونه قید و شرط تعصب و عصبیت قومی محلی قبیله یی و مذهبی فراهم آورند ....» (9)
واما، قتل های سياسی بدون بازجويی و بی اعتنايی درزمينۀ دستگيری مرتکبين آن به بحران قدرت، نقطۀ پايان گذاشت.
بلی ! درست درخزان سال1977 شخصی بنام انعام الحق گران پيلوت آريانا با ضرب گلوله درمقابل منزلش واقع مکروريان اول شهرکابل بقتل رسيد.
ازآنجايي که گران پيلوت با ببرک کارمل دريک بلاک زنده گی ميکرد وهردو ازقرارمعلوم دارای شباهتهای فزيکی باهمديگربودند. بنابرآن مبصرين سياسی، اطلاعات اعضای حزب واظهارات اهالی بلاک، حاکی ازآن بود، که هدف اصلی تروريسها ، ببرک کارمل بود؛ ولی ازاين که قاتل که مربوط به باند ترورستی حفيظ الله امين بود، نسبت تاريکی شب نتوانست تا دستورامين را بصورت درست تطبيق نمايد.
به تعقيب آن علی احمد خرم وزيرپلان حکومت محمدداوود درروزروشن ازدفترکارش بوسيلۀ ترورستی باسم مرجان بيرون کشيده شد و ميخواست تابا استفاده ازشخص وزير و موتر وزارت بدفتر رئيس جمهور راه يابد.همينکه وزيرپلان اين تقاضا را نه پذيرفت، درمحضر عام درکنار موترش با شليک گلوله، بقتل رسيد.
درمورد اين که مرجان تروريست، کی بود وچرا اين تروررا انجام داد، اکادميسين دستگيرپنجشيری عضو هيأت رهبری ومسئوول امور نظارت وکنترول آن وقت کميتۀ مرکزی حزب واحد دموکراتيک خلق افغانستان چنين ابراز نظر مينمايند :
« چهار ماه پیش از قیام مسلحانۀ هفتم ثور بحیث رییس یک هیا ت کنترول حزبی یکجا با سلیمان لایق ویک عضو دیگر کنترول حزبی موظف شدیم تا به مقصد کشف توطئه ترورعلی احمد خرم وزیر پلانگذاری حکومت جمهوری سردار داوود، به ولایت کندز برویم . علی احمد خرم بتاریخ 25 ماه عقرب 1356 از سوی مرجان معلم علی آباد ولایت کندز به شهادت رسیده و در کابل زندانی بود. دران ولایت نظام الدین تهذیب بحیث منشی حرفه یی کمیتۀ ولایت کندز کار ومبارزه میکرد ومرجان معلم نیز یکی از شاگردان ح. امین بود پیش از وحدت 12 سرطان 1356 فرکسیونهای خلق وپرچم ، توسط حفیظ الله امین به حیث عضو جریان دموکراتیک خلق به آن کمیتۀ حزبی معرفی و تنظیم شده بود تحقیقات در منزل نظام الدین تهذیب صورت میگرفت تحقیقات چهارروز تمام ادامه یافت بیش ازصد تن از فعالان سیاسی شهر وولسوالیهای کندز مخفیانه وجدا ، جدا درمنزل ایشان می آمد و به پرسشهای هیات پاسخ میگفت و دربارۀ عضویت مرجان گواهی میداد از نتایج تحقیقات بوضوح کامل آشکارشد که : مرجان در جمعیت دموکراتیک خلق ازسوی حفیظ الله امین تنظیم ومعرفی شده بوده است .
هدف وپلان شخصی حفیظ لله امین احتما لا این بوده است تا نخست مرجان معلم ، خرم رابه اثر تهدید مسلحانه با خود نزد سردار محمد داوود در ارگ جمهوری انتقال دهد سپس علیه رییس دولت حمله ترورستی انجام یابد و بهنگام اعلان حالت اضطرار، قدرت نظامی- سیاسی را توسط قیام مسلحانه بدست آورد و سرانجام مخالفان ورقیبان سیاسی خودرا یک بار وبرای همیشه سرکوب کند .ولی روشن روان "خرم" به امرونهی وتهدید مسلحانۀ مرجان سر فرود نیاو رد . سینه خودرا سپر تیر تفنگچۀ مرجان قاتل وافزار بی شعور تاریخ کرد، مرجان گرفتار محاکمه ومجازات سنگین شد.
درنتیجۀ کشف این توطیه به پیشنهاد کمسیون کنترول حزبی ؛ بیدرنگ به تمام سازمانهای حزبی یک "اطلاعیه ء شفاهی " پخش شد که : جریان دموکراتیک خلق ترور علی احمد خرم وزیر پلانگذاری را تقبیح میکند و[ اين عمل را ] ضد اصول مبارزه مسالمت آمیز خود ارز یابی مینماید
سپس موضوع اخراج حفیظ لله امین از کمیتۀ مرکزی ودردرجه ء اول سلب مسؤولیت وسبکدوشی اواز ساز مان " مخفی نظامی " در یک جلسه ء دیگر دفتر سیاسی مطرح بحث قرار گرفت .
کریم میثا ق متن این مصوبه را نیز بقلم خود نوشت ولی نورمحمد تره کی منشی عمومی وببرک کارمل منشی کمیتۀ مرکزی ، مانع صدور مصوبه گردیدند ، منطق منشیان کمیتۀ مرکزی این بود که مد تی ضرورت است تا رهبر حزب با فعالان سیاسی اردو کار توضیحی کند و سازمانهای نظامی اردو به فعالان دیگری سپرده شود وپیوند آنان با ح . امین قطع گردد و از زیر نفوذ ح. امین کاملا بیرون شو ند آنگاه برکناری او دریک پلنوم کمیته مرکزی به تصویب برسد. دران زمان سازمانهای نظامی هردو فرکسیون بصورت جداگانه کار ومبارزه میکرد ند ومسؤولان سازمان نظامی فرکسیون خلق دکتر شاه ولی وحفیظ لله امین واز فرکسیون پرچم نور احمد نور وعبد الوکیل بود». ( 10)
ولی باکمال تأسف ، حکومت محمدداوود نه تنها درزمينۀ رفع بحران تدابيرسودمند،علمی وآگاهانۀ را اتخاذ نکرد؛ بلکه با برخورد سبکسرانه، به وخامت اوضاع افزود و به بحران قدرت سرعت بيشتر داد.
درجو بوجود آمده، دولت دررابطه با دستگيری عاملين قتل های سياسی که آگاهان وتحليلگران سياسی در انجام آنها دست سازمانهای استخبارات جهانی و منطقه وعمال داخلی آنان را دخيل ميدانند، سکوت اختيار کرد که اين برخورد غير مسؤولانۀ رژيم، باندهای ترورستی را تشويق به انجام اعمال خرابکارانۀ بيشتری نمود.
فرجام اين بخش از سناريوی" سيا" بتاريخ 17 اپريل 1978 همزمان با ترور استاد ميراکبرخيبرعضو اصلی کميته مرکزی ح. د. خ. ا، بود. اين قتل سياسی نه تنها ح. د. خ. ا، بلکه همه نيروهای ملی و دموکراتيک ودرمجموع دستگاه دولت وسراسرجامعه را تکان شديد داده، انفجار نيرومندی را دايربرشعله ور شدن خشم وانزجار عميق مردم درمقابل هيأت حاکمه بوجود آورد ؛ ولی رژيم داؤود، عوض اينکه وضع را بدقت تشخيص و قاتلين اصلی را دردرون و بيرون حکومت، بازداشت و به پنجۀ قانون و عدالت بسپارد و مانند تصميم عاقلانۀ شاه سابق درسال 1344 ( اعزام و شرکت ميوندوال درمراسم فاتحۀ شهدای سوم عقرب 1344 دردانشگاه کابل ) ، مرحمی برقلبهای مجروح بگذارد؛ برعکس با يورش ديوانه وار و جاهلانۀ دور از منطق، راه زندانی کردن رهبران ح. د. خ. ا وتصميم اعدام آنان، اعلان دستگيری وسرکوب خونين تمامی اعضای حزب و متحدين آن را در سراسرکشور، در16 اپريل 1978 درپيش گرفت. بدين ترتيب او عملآ ح. د . خ. ا را درمعرض دوراهی انتخاب: مرگ دسته جمعی و يا" دفاع مشروع" ، قرارداد.
سرانجام، با گزينش راه دوم و آغاز قيام مسلحانۀ پيروزمند افسران و سربازان اعضای حزب و هواخواه آرمانهای انسانی آن ، بساط حاکيت آخرين فرد خانوادۀ سلطان محمد طلايی درافغانستان برای هميش برچيده شد وبدين ترتيب پس ازسپری شدن پنج سال ، برای باردوم برگی ازصفحات تاريخ افغانستان دراين خطۀ باستانی، ورق زده شد . هرگاه مسأله گرفتن انتقام شکست اتازونی درويتنام مطرح نمی گرديد، صفحۀ نوينی برای سعادت و خوشبختی وطن و مردم ما باز شده بود؛ ولی صد افسوس که انتقام ديگران ازما گرفته شد.
پايان بخش هفتم
مآخذ:
1- اردو و سياست، مؤلف محمد نبی عظيمی، ج 1- 2 ،صص 87- 90 چاپ سوم ، پشاور، 1378 .
2- افغانستان درمسير تاريخ، مؤلف مير غلام محمد غبار، جلد دوم صص 251- 252 .
3- مثلث شيطانی نبيل مسکينيار- حسن اميری وشکيب علومی، مقالۀ سيد احسان" واعظی" منتشرۀ سايت سپيده دم.
4- ياد داشتهای سياسی و رويدادهای تاريخی، مؤلف سلطان علی کشتمند، ج 1- 2 ، صص 268- 269 .
5- همان کتاب ، صص 269- 270 .
6- همان کتاب، ص 271 .
7- همان کتاب ، ص 286 .
8- همان کتاب ، ص 313- 323 .
9- ماهيت دولت بيروکراتيک نظامی 26 سرطان 1352 ، مقالۀ اکادميسين دستگيرپنجشيری، منتشره درسايت سپيده دم.
10- برداشت ازبخش مقالۀ اکادميسين دستگير پنجشيری، منتشره درسايت وزين آريايی.